. : اوهام : .

"کی می پره؟ "..صدای مربی استخر بود و یک قدمی که همه عقب رفتند و منی که بالا پایین می پریدم که " من من من من " !!! بعد فهمیدم که فقط من ام و رفتم پریدم تو آب _عمیق _ برای اولین بار. نمی ترسیدم. نمی ترسم. کله خر بودم. هستم ؟!؟!

یا مثلا اون روز جمشیدیه !! آره اصلا اون روز جمشیدیه ! یک سال و یک ماه و 15 روز پیش !!

یا اصلا اون شب توی تابستون ! اون من ای که گفت " به درک " و مسج زد !!! اون تو ای که زنگ زدی ! اون شانس گه ای که صدای من و نمیشنیدی !

می دونی ؟! بهترین ریسک زندگی م تو بودی ! تو هستی !! ریسکی که حتی اون " به درک گفتنش " هم خوشحال کننده بود.هست ...

هستم !!!خوشحالم و هنوز همون آدم ام که اینقدر آب دوس داره که می ره می پره تو آب و شنا بلد نیست. فقط می دونه که شنا خوشحالش می کنه !! می دونه یکی مراقبشه و نمی ذاره غرق بشه ! حالا یا ناجی استخر ، یا تو ، ناجی من !

و میدونی ؟ غرق شدم هم به درک...ارزش داشت همیشه !

-- شیرین --
- ٦:٢٢ ‎ب.ظ , ٢٤ مهر ۱۳٩٠ : نظرات () -

تو حیاط خونه بچه گیمون یاد گرفته بودیم سبزی بکاریم.بعد من از همه چیز بیشتر ترتیزک دوس داشتم !‌خیلی جالب بود .همیشه یه قیچی می گرفتم دستم می رفتم بچینمشون.همه ش هم دقت می کردم که خیلی پایین نچینم که ریشه اش بمیره که دوباره در بیاد . قشنگ یادمه !‌ مثل یه فیلمی که آدم میبینه !‌یه تصویر ، یه دختری که من ام .یه باغچه ای که پر ترتیزکه و من دستم به اونایی که اون وسط ان نمی رسه که بچینم !!‌

پ.ن : تصویر بعدی یه حمومه.یه حمومی که من توش ام.من من من !! و خوشحال دل ام . خیلی خوشحال دل ام !!‌

دور نیستن این تصویرا.هیچ وقت نبودن.با من زندگی می کنن !‌همیشه !‌همیشه !!

-- شیرین --
- ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ , ۱٩ مهر ۱۳٩٠ : نظرات () -

بودنت هنوز مثل بارونه تازه و خنک و ناز و آرومه...

-- شیرین --
- ٧:٤٤ ‎ب.ظ , ۱٧ مهر ۱۳٩٠ : نظرات () -

مگر چه بود محبت

که سنگ سنگش را به سرم زدم با شوق...

-- شیرین --
- ٥:٤٤ ‎ب.ظ , ۱٤ مهر ۱۳٩٠ : نظرات () -

هر دفعه استفراغ می کنم گریه می کنم.نمی دونم چرا.مثل یه بچه.مثل بچه ای که از شیکم مادرش بیرون می آد و گریه می کنه.همیشه هم مامانم دست می کشه پشتم میگه هیچیی نیست هیچی نیس آروم باش...بعد امروز خیلی دلم تنگ شد که نیست.که دست بکشه.که من هی حس کنم مراقبمه نترسم که دارم بالا می آرم...

هی هم فکر می کنم که دختره هم اتاقیم بود.دختره که مرد.دختره که می تونستم من باشم.بعد مامانم چقدر غضه می خورد که نمی تونه دیگه هیچوقت دست بکشه ژشتم بگی هیچی نیست مامان.خوب میشی الان...

دون دون می شم بعد استفراغ.2 ساله میشم.مامان می خوام...

-- شیرین --
- ۸:٥۳ ‎ب.ظ , ۱۱ مهر ۱۳٩٠ : نظرات () -

دخترک خودکشی کرده ،‌آمار وبلاگش از 40 تا رسیده به 43000 تا !‌ بیشتر هم میشه همینطوری !‌بعد یهو 0 میشه ! میدونم دیگه ،میدونم !!!!

-- شیرین --
- ٧:۱٩ ‎ب.ظ , ۸ مهر ۱۳٩٠ : نظرات () -

مامانم مسج زده "روز یکدونه گلم مبارک‌"‌  من ام عاشق مامانم و از زرد نویسی اینجا هم لذت می برم :دی

-- شیرین --
- ۱:٢٠ ‎ب.ظ , ٧ مهر ۱۳٩٠ : نظرات () -

آدم که خوشحال باشد همچین می نشیند قربان صدقه ی لبخندش توی عکس میرود که نگووو...همچین می نشیند.... !‌

-- شیرین --
- ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ , ٦ مهر ۱۳٩٠ : نظرات () -

پد لاک پاک کن که خریدم. حالا توت فرنگی نبود که !‌مونده یه عالمه لاک خاطره دار و ازون اسمش رو نبر های مرغوب و سوهان ناخون هیجان انگیز و لواشک و اولین کتاب اچ-تی-ام-ال ای که خریدم و یه عالمه چیز دیگه که احتمالا یادم نمی آد هنوز که تو اون پلاستیک لعنتی بوده !!‌من لاااک هام رو می خوام.از همه بیشتر.براام لاااااک بخرین خب !‌چی می شه مگه !‌ : غم

-- شیرین --
- ۱:٠٤ ‎ق.ظ , ٤ مهر ۱۳٩٠ : نظرات () -