. : اوهام : .

این دنیای لعنتی فقط یک بار مرا نجات داد..یک بار فرار کردم از درد و تمام تقلایم برای برگشت بن بست بود.همین پارسال...کاش دفعه های بعد تر نجاتم می داد.کاش تمام این یک سال حواسش بود که اذیت نکنم این قدر خودم را..مرا سپرد به طوفان و رفت و نشست ذره ذره شدنم را نگاه کرد...

حالا ذره ذره ام.واقعا مثل ماسه ، ذره ذره..راه برگشتی هم نیست از اتفاق ها.. من ام و دنیایی که نجاتم نداد. انگار گاد-مادر ام خوابش برده.باید پیدایش کنم حالی اش کنم که نجاتم دهد از اتفاق های رو به رو ، از کابوس های رو به رو..از درد های رو به رو ، از _من_ های رو به رو...باید حالی اش شود که هنوز بزرگ نشده ام..باید پیدایش کنم.

 

پ.ن : یک گوشواره ام دکمه است.یک گوشواره ام تکه ی چوبی از یک دستنبد--  در هزار سالگی ام چقدر دلتنگ این گوشواره ها خواهم شد وقتی این متن را می خوانم...( خود آزاری شدید.. !!!!! )

-- شیرین --
- ۸:٢۸ ‎ب.ظ , ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ : نظرات () -

دیگر تاپ تاپ نمی کند‌،یکهو نفس اش بند نمی آید..فقط حسرتی مانده و سوالی که هیچ گاه نمی خواهد جوابش دهد...مطلقا هیچ گاه.

دفعه ی اول سستی دست و پا بود و تپش شدید قلب و لرزش دست و سری که گیج می رفت و دنیایی هوار شده بر سینه اش...بعدترش تبدیل به هیچ شد.هیچ .فقط حسادتی و حسرتی و اندوه هم نه ، یک چیزی،مثل جای خالی یکی..مثل حفره ای.که تا بی نهایت بی نهایت انگار ادامه دارد و پر نمی شود. باور کنید.پر نمی شود...

-- شیرین --
- ٢:۳۱ ‎ب.ظ , ٢٢ امرداد ۱۳٩٠ : نظرات () -

بعضی وقت ها با خودت فکر می کنی ، با این همه گندی که هستی در نظر ها، چطور می شود عاشقت شد...

خودم را می گویم هاخود خودم

-- شیرین --
- ٤:٢۱ ‎ق.ظ , ۱٩ امرداد ۱۳٩٠ : نظرات () -

آن هنگام که تمامی لحظه لحظه های زندگی ات با ای کاش ها و آرزوها و حسرت ها به سر می شود، آن هنگام ، به یاد آور مرا.که در تنگی و تاریکی عظیم این شب ها ،‌دوباره به سازدهنی ام روی آورده ام و داد می زند در من..داد می زند در من زنی...فریاد می کشد...گلو پاره می کند...به یاد آور مرا در پشت بامی محسور ، در هوایی محسور ، در زندگی ای محسور... به یاد آور مرا ...

پ.ن : باید چند تا آهنگ خوش حال هیجان زدگی یا بگیرم با ساز دهنی ! حتمنااااا  حتما :دی

-- شیرین --
- ٢:۳۸ ‎ق.ظ , ۱٢ امرداد ۱۳٩٠ : نظرات () -

نگاه کردن به دنیا از دید بقیه سخت است.سخت ترش می کند وقتی که این بقیه مهم ترین های زندگی ات باشند.سخت تر می شود وقتی ناراحت هم باشی... خیلی سخت تر می شود وقتی این بقیه را حتی ناراحت کنی. خیلی... همش می خواهی بروی بگویی ببخشید خب. ببخشید....

-- شیرین --
- ٦:۳۸ ‎ب.ظ , ٩ امرداد ۱۳٩٠ : نظرات () -

باید صبور بود...

صبور بود

صبور بود...

صبوووور بوووودد

صبورر بوووودد

صبور بود

باید صبور بود ، تا وقتی که ایمان داشت . حتی اگر در تک تک این لحظه ها گریست و شنونده ای هم نداشت. باید صبور بود ، سرانجام بادی خواهد وزید و نجاتمان خواهد داد...

 

پ.ن : تمام می شود . به خدا تمام می شود. یا این روزها یا من . یا کابوس ها ...بالاخره درست می شود دیگر.

پ.ن 2 :‌ همیشه این تویی که می روی ، همیشه این من ام که می مانم ....

-- شیرین --
- ٤:٢٧ ‎ق.ظ , ٧ امرداد ۱۳٩٠ : نظرات () -

فکر کنم داره باورم میشه که هیچ اتفاقی بی علت نیست.فقط بعضی وقتا ما نمی تونیم علت ها رو بفهمیم ! شاید خیلی نشونه ها بگن که راه اشتباهه یا درسته یا اصلا از اولش هم یه رویای خوب یا بد بوده راهه. واقعی نبوده مثلا !‌

مثل من و خواب هام و نشونه هایی از دنیای الانم ! شاید خوابم و اینا همه ش نشونه از اون یکی دنیاست... خیلی غریبه.خیلی....

-- شیرین --
- ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ , ۳ امرداد ۱۳٩٠ : نظرات () -