. : اوهام : .

خوشحال شدم ها ! ولی "ولی‌"‌ دارد هنوز هم !‌ چیزی که می خواستم هیچ وقت این نبوده که تهدید کنم بودن و نبودنم را به یک آدمی که دلخواهم را انجام دهد . اصلا نگفتم " نمیتوانم "‌ که بیاید بگوید باشد ،‌هرچه تو بگویی .

زنجیر هایی که به تو آویخته ام سنگینی می کند در دلم ،‌روحم . باور کن . ولی نمی توانم . نمی توانم بگویم که باشد . هر جور که می خواهی باش . قبول است . نمی توانم بگویم قبول است چون نیست . نمی توانم زنجیر آویزانت کنم چون ترس دارد و خفه ام می کند . من نمی دانم چه کار باید بکنم ها.. نمی دانم ... ناراحت ام ....  :(

کاش 5 خط قبل تر می گفتی باشد . قبل این که به اینجا برسیم که من اینقدر از خودم و حس تهدیدم به تو بدم نیاید ...

-- شیرین --
- ٦:٠٦ ‎ب.ظ , ٢٧ خرداد ۱۳٩٠ : نظرات () -

خدایان نجات ام نمی دادند..

پیوند ترد تو نیز..........

نع ! نگاه کن ،‌نجات ام نداد. خفه ام کرد. نفس نمی کشم. خوب نگاه کن.خوب خوب خوووب....

پشت سرت را هم نگاه نکن دیگر ،‌اینجا ،‌هیچ جنازه ای حتی انتظار دستان خون آلودت را نمی کشد. برو ،‌مستقیم برو...

4  شهریور

 

تو فیلمه !‌دختره بر میگرده به پسره می گه :‌ میدونستم که برات اولین نبودم . ولی فکر می کردم که تغییر می کنه چیزا !‌ عوض میشه !‌ نشد !

من ؟‌ من هیچی نمی گم !‌من هیچی نمی گم !‌ هیچی !...

 

 

-- شیرین --
- ٩:۱٢ ‎ب.ظ , ٢٤ خرداد ۱۳٩٠ : نظرات () -

همیشه این زمان است که محدودیت می آورد. برای من !‌ و اتفاق های زندگی ام .

از دیشب که بیدار شدم بعد خواب ٢ ساعته حس بدی دارم.حس لبه ی تیغ. این حس را خیلی وقت پیش هم داشتم. دفن اش کردم . صحبتش کردم . حذمش کردم . ولی انگار که دفع نشده و قایم می شود. اینگار که دفع نمی شوند حس های بد ام. هیچ کدام . بعد مرا هر چند وقت یک بار می برند از روی لبه ی تیغ تیز لعنتی ای عبور می دهند و زخمی ام می کنند . بعد باید جان بکنم چشمانم را ببندم و باز برای بار هزارم بپرم پایین . به امید آنکه تیغی نباشد آنجا دیگر .

خدا را چه دیدی . شاید یک دفعه ی این سقوط های رهایی بخشم جای زمین سفت تیغ تیزی بود که دو شقه ام کرد . تا الان که نبوده . ولی می تواند باشد ...

نمدانم این همه زمین سفت ها چطور با یک چشم به هم زدنی می شوند باز لبه ی تیغ !‌ یک قاتلی در من بازی بازی می کند با دنیایم . بدجور...

-- شیرین --
- ٢:٠۳ ‎ق.ظ , ٢٤ خرداد ۱۳٩٠ : نظرات () -

من هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم ها !‌ ولی شد !‌ ١٩ خرداد ١٣٩٠ !‌برای ثبت در تاریخ ! شد دیگر !‌ شد !‌

-- شیرین --
- ۸:۳۳ ‎ب.ظ , ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ : نظرات () -

مشاهده یادداشت خصوصی

-- شیرین --
- ٤:٢٥ ‎ق.ظ , ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ : نظرات () -

دوست دارم که سرم را بکوبانم به دیوار گاهی اوقات. نمی دانم که حق دارم یا ندارم.

 

-- شیرین --
- ۸:٠٥ ‎ب.ظ , ۱٤ خرداد ۱۳٩٠ : نظرات () -

همه ی آدم های زندگی ام نمی توانستند ناراحت شدنم را ببینند ،‌دروغ راه فرارشان بود. من هم که قابلیت دروغ سنجیم بالاا.. اصلا من نمی دانم چه شد که آن روز گوشی را برداشتم زنگ زدم خانه شان فهمیدم دروغ می گفته . بعد یک چیز عظیمی در من شکست ها. خوب یادم هست. برداشتم هر چه بود گفتم و گفتم و بغض کرد و درد دار شد.مثل وقتی که این تو ها پر می شوند از بغض و آیییییی من دلم می گیرد  و تاب نمی آورم. بعدش زنگ زدم گفتم ببخشید. "من" گفتم ببخشید.

همیشه می گفت فرقی ندارد که . تو جای خودت. آنها جای خودشان. ولی دروغ می گفت.مگر یک آدم چقدر جا دارد دلش ؟ هنوز هم که می بینمشان ها !‌یک چیزی در دلم ترک می خورد. برای همین اینقدر ازش بدم می آید. چون یک چیزی را هر بار در من محکم محکم می شکند و حتی نمی داند. هنوز هم همه ی این تشابهات زندگی با او چیزی در من می شکنند. محکم !‌ خیلی زیاد محکم !

-- شیرین --
- ٧:٥٤ ‎ب.ظ , ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ : نظرات () -

کاش یک کم جا عوضی می کردیم !‌

-- شیرین --
- ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ , ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ : نظرات () -

قرمه سبزی و سالاد درست می کنیم بخوریم ! شاید این تلخی رفت پایین دفع شد.خدا را چه دیدی !‌سالاد باعث شادی دل هاست.

به من که قول می دهید ها ! مواظب باشید.خیلی دل ام نازک است سرشان.خیلی زیاد . می شکند.

-- شیرین --
- ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ , ٩ خرداد ۱۳٩٠ : نظرات () -

غم دارد دیگر !‌غم دارد !‌یک غم لعنتی دارد !‌ اه...

-- شیرین --
- ۱:٢٩ ‎ق.ظ , ٩ خرداد ۱۳٩٠ : نظرات () -

قسمتی از زندگی است که دست خود آدم نیست . مثلا این که کجا دنیا آمده ای و چقدر پول داری و خیلی چیزهای دیگر. من خیلی با این قسمت زندگی ام برخورد می کنم ! خیلی هم فکر برخورد آینده را می کنم با آن. ولی تخمم ! نه ؟ دست من نیست که !‌دست من نیست !‌نیست !‌نیست !‌تخمم آقا !‌تخمم ! ...

دوباره رو آوردم به کاغذ و قلم زیر تختم.به دفتر های سفید خط دار سیاه شونده در تاریکی های شب. به خودم !‌ خود خود خودم !‌!!

 

-- شیرین --
- ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ , ٧ خرداد ۱۳٩٠ : نظرات () -

 چیزی قلب ام را فشار میدهد !‌ محکم...

-- شیرین --
- ٩:۱٦ ‎ب.ظ , ٤ خرداد ۱۳٩٠ : نظرات () -

پرسیده بود که از کدام یک از این خیابان ها خاطره ی بیشتری داری ،‌یک همچین چیزی ! بعدش که داشتم فکر می کردم ها !‌ دلم گرفت !‌خیلی هم دلم گرفت از این که یک روزی این شهر را باید بگذارم بروم. حالا هر کجایش فرقی نمی کند. دیگر خیابان ولی عصری نیست که با اتوبوس از پایین تا تجریشش را کز کنم و هر جا را که نگاه می کنم یک شیرینی ببینم و یک خاطره ای و ... و خیلی از خیابان های دیگر را حتی. خیلی از این شیرین های دیگر که باید جایشان بگذارم بروم و فقط هی در خیالم اگر حواسم بود ببینمشان و اگر هم نبود فراموش شوند..

اصلا خیلی دلم گرفت..خیلی...

-- شیرین --
- ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ , ۳ خرداد ۱۳٩٠ : نظرات () -