. : اوهام : .

اصلا خیلی رمانتیک است که نیمه شب که می ترسی زنگ بزنی به آقای معشوقه و آرامت کند صدایش تپ بگیری بخوابی !!‌

اصلا خیلی رمانتیک تر است که چنین آدمی باشد در زندگی ات که هی ببوسی اش هی ببوسی اش هی ببوسی اش ..... 

اصلا امروز به بنده زیادی خوش گذشته !‌ کلا هفته ی خوبی پیش روست‌! بعله بعله بعله !‌ چنین معشوقه ای داریم ما !‌چنییییننن !!!

-- شیرین --
- ٦:٠٩ ‎ب.ظ , ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ : نظرات () -

وقتی که داشتم تعریف می کردم که شب ها چگونه می خوابم ها ‌،‌فهمیدم که چقدر انکار خودم می کنم !‌! " خفه شو ،‌خفه شو ،‌خفه شو ،‌خفه شو ،‌خفه شو ، خفه شو " برگشت گفت همین است که سراپا تناقضی ! خندیدم !‌ فکر که می کنم ها ‌! زیاد هم بی راه نگفته !

یک باز یک نفر را در خواب هایم کشتم ! بیدار که شدم ترسیده بودم ، هنوز هم غم داشتم !‌ هنوز هم !‌ بعد فهمیدم که صورت مساله ها پاک بشو نیستند ! همیشه در ذهن آدم ها وجود دارند و پرسه می زنند ! کشتن آدم ها چیزی را در دنیایم تغییر نمی دهد !‌ جز اینکه هرگز واقعیت ها رو نمی شوند.

من یک جورهایی ها از این قاتل ام بد جور می ترسم. از خواب هایم بیشتر...

 

-- شیرین --
- ۱:۱٦ ‎ق.ظ , ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ : نظرات () -

خوب که فکر می کنم می بینم چقدر همه ی عقایدم زیر پا رفته !‌ چقدر همه ی تصورات ام از خودم را زیر و رو کرده ام در این مدت !‌ چقدر انتظار کارها و انتظار هایی را نداشته ام از خودم . چقدر مرد بودم و سخت بودم و زن شدم و لطیف شدم و ..

شاید اصلا دلیل همه ی آن مرد بودن ها قدرت بوده . که قدرت می خواسته ام داشته باشم . که پشت دیوار های دفاعی ام حداقل داد بزنم که نوازش می خواهد دل ام . که پشت دیوار های دفاعی ام زن بودن ام بمیرد و زجه بزند و من راست راست راه بروم و به قدرت مندی و عدم ضربه خوردن ام افتخار کنم .

نمی دانم کجای این راهها بود که تصمیم گرفتم لباس صورتی بپوشم و شال آبی بیاندازم و رنگ داشته باشد صورت و بدن ام و زن باشم . ولی بلد نبودم با دیوار ها و عدم این ضربه نخوردن ها زن باشم. هنوز هم بلد نشدم. اصلا یادم رفته این قوی بودن ها را !‌ اصلا همه ی عقاید و علایق ام تغییر کرده ، یام رفته !‌اصلا من ریده ام به زن وجود ام . زن وجودم خیلی موجود بیچاره ای است . بس که صدمه دیده و له شده عقده ای بار آمده !‌ خیلی ها..خیلی !‌ باید بیشتر مواظب اش باشم . باید کم کم بهش یاد بدهم که زن می شود بود و قوی بود ، مستقل بود ،‌نیاز نداشت ،‌نوازش نخواست ، بی رحم بود حتی !‌ می شود زن بود و بی رحم بود حتی !‌

 

حلقه های مداوم

پیاپی تا دوردست ،

تصمیم درست صادقانه .

با خود وفادار می مانم آیا ؟

یا راهی سهل تر انتخاب می کنم ؟ ....

-- شیرین --
- ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ , ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ : نظرات () -

آه ای یقین یافته

 ای یقین زندگیی

 قلب من

جاودانگی ام

پر و بال من...

روح ام ،‌جسمم ، مغزم...

بازت نمی نهم ... به خدا بازت نمی نهم.....

-- شیرین --
- ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ , ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ : نظرات () -

ویرایش شده : از این مدل ها که من آمده بودم یک شکر اضافی عاشقانه حتی خورده بودم ولی دوستش نداشتم آمده ام ویرایشش کرده ام..بعله !‌ اینگونه آدمی هستم.. :دی

-- شیرین --
- ٥:٥٧ ‎ب.ظ , ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ : نظرات () -

خوابم نمی برد ،‌این شب ها تمام نمی شوند.نمی شوند. من ام که تمام می شوم درشان. یخ میزنم ، می لرزم...سرد است.بد جور سرد شده...

-- شیرین --
- ۳:۱٧ ‎ق.ظ , ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ : نظرات () -

آنقدر باد کرده که می ترسم نفس بکشم بترکد. بغض ام را نمی گویم ها...یک جایی هست این توها. توی سر ام. ورم دارد. سرم درد می کند. سر ام خیلی درد می کند. خیلی خیلی خیلی.. انگار از پا آویزانم کرده باشند.ورم دارد. می ترسم بترکد. من دوست ندارم که سرم بترکد.من دوست ندارم.دوست ندارم.دوست ندارم...

-- شیرین --
- ۱:۱٢ ‎ق.ظ , ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ : نظرات () -

برای من هیچ گاه اول و آخر نداشت-ندارد .برای من که آخر این خط نوشته ها می گذارم می روم صورت ام را بشویم و به خود آیینه ای ام نگاه کنم و حتی دعوایم بشود با او . نه به خاطر توها این بار البته. نه به خاطر این همه تو هایی که بودند و رفتند و ماندند و تمام شدند و شروع شدند و ..  !‌ نه ، این بار فقط به خاطر خودم . به خاطر دخترکی که تمام شد و به خاطر من ای که هیچ گاه آنی که رفته ام بر نمی گردم از آیینه .

برای آدم آن ور آیینه  را نمی دانم . آدم آن ور آینه ممکن است بیاید بیرون و خط بزند به همه ی این نوشته ها . آدم آن ور آیینه خیلی قوی تر از من است.مثل خود خود بوده گی ام است . این درد ها برایش چیزی نیست می دانم .

آدم آن ور آینه از بالا به آدم ها نگاه می کند و احساسات اش یک رابطه ی منطقی ست. قبالا بارها تجربه اش کرده ام دوستش نداشتم فقط. بردم گذاشتم اش داخل آیینه که نتواند خیلی کارها که دوستش ندارم را بکند. کاش آدم تر شده باشد فقط قوی بودن اش را بدهد دست من ای که از آیینه بیرون می آیم.

برای منه این ور آینه هنوز هم اول و آخر ندارد. او را نمی دانم ...

-- شیرین --
- ۸:٥۳ ‎ب.ظ , ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ : نظرات () -

If you want something very badly

set it free, If it comes back to you,it's yours forever

if it dosent,it was never yours to begin with

-- شیرین --
- ٦:٠٦ ‎ب.ظ , ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ : نظرات () -