. : اوهام : .

زل زده بود به من.چشم بر نمی داشت.نمی فهمید در کدام، کدام کوچه باغ های این شهر پر این همه نفرت شده ام، این همه.نمی فهمید.زل زده بود چشم بر نمی داشت..

-- شیرین --
- ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ , ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ : نظرات () -

مگر نمی‌شود آدم سال‌های بعد را به یاد بیاورد و برای خودش گریه کند؟

 

-- شیرین --
- ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ , ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ : نظرات () -

دلت می خواهد تمام دنیا را بگیری روی دوشت.این همه خستگی روی دوشش نباشد..فقط یک ده روز دیگر مانده..طاقت بیار

-- شیرین --
- ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ , ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ : نظرات () -