. : اوهام : .

بعضی چیزها قیمت ندارد.مثل من ، مثل مادرم ، مثل احساساتم ، مثل تو...

الکی که نیست.بیاندازمشان این سر دنیا بروم آن سر...

-- شیرین --
- ٢:٤۳ ‎ق.ظ , ٢٧ دی ۱۳٩٠ : نظرات () -

یک خسته گنگ.یک خسته گی وحشتناکی که در من رخنه کرده از عصر و اون تماس وحشتناک.که من هنوز دستام می لرزه ، که من هنوز اشکام می آد..که من هنوز آروم نشدم و بد جور احساس منگی می کنم.بد جور...

-- شیرین --
- ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ , ۱٧ دی ۱۳٩٠ : نظرات () -

تا تو هزار فرسنگ فاصله است از اینجایی که من هستم...تا من فقط یک نگاه لازم است از آنجایی که تویی. نگاهت را به من بده..نگاهت را به من بده.. یک راهی ازین خراب شده ی لعنتی پیدا کن.

-- شیرین --
- ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ , ۱٥ دی ۱۳٩٠ : نظرات () -

یک جورهایی یک جاده ی رو به بینهایت است اینجا که ایستاده ام و آینده ای که رو به رویم است... روشن و تاریک و خاکستری.

من از کشور لعنتی ام می ترسم.من از اینجا متنفرم... اینجا احساس خفقان می کنم.من اینجا نفس ام بالا نمی آید..من اینجا تنگم است..مرا رهایی باید از این بندی که به پایم بسته اید...

لعنت بر شما.لعنت ابدی بر شما..باشد که دوزخ از شما چه سازد...

پ.ن :‌زمستان وقتی شروع می شود که تو دستانت را ، چشمانت را ، از من ، دریغ می کنی ..

-- شیرین --
- ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ , ۱٤ دی ۱۳٩٠ : نظرات () -

آخرین حادثه ی این جاده...

-- شیرین --
- ٧:٥٧ ‎ب.ظ , ٤ دی ۱۳٩٠ : نظرات () -