. : اوهام : .

ساعت هاست نشسته ام فکر می کنم ببینم که من همیشه وقتی این همه کار روی سرم خراب می شد، این همه دنیا هم روی سرم هوار شده بود که این همه بنشینم بغض کنم بغض کنم بغض کنم که بترکم با نه ! هی به جایی نمی رسم که این را جدیدا یاد گرفته ام که هی بغض کرده باشم وقتی کار دارم یا از قبل هم همین بوده یا کلا یک مرگ دیگرم است...

ولی باور کنید که یک مرگ دیگرم شده ،‌یک مرگ جدید ام شده.... ولی به رویم نیاورید که چقدر مرگ ام می شود این روزها و من چقدر آدمم که رنگ رخسار نمی بازم حتی ، باور کنید..

-- شیرین --
- ۸:٢٥ ‎ب.ظ , ۳۱ فروردین ۱۳٩٠ : نظرات () -

به من اگر بود
می گفتم دستانت را به من بده
ولی چاره چیست وقتی
شنگول و منگول و حبه ی انگور را گرگ خورد.
گیرم که مادری هم نجاتشان داد...
ولی من مجبورم به قصه وفادار بمانم و در را باز نکنم
که دیگر هیچ دختر بچه ای شب ها خواب گرگ ام را نبیند..
ولی باور کن
به من اگر بود...
-- شیرین --
- ٦:۱۱ ‎ب.ظ , ۳٠ فروردین ۱۳٩٠ : نظرات () -

من در زندگی ام آدم خوشبختی هستم . روزهایی که با صدای مبایل بیدار میشوم و لبخند می آید مینشیند روی لب ام و خواب بد دیشب اش از یادم میرود.من در زندگی ام آدم خوشبختی هستم که کسی میگوید "‌بهترین ام‌"‌ و قند در دل ام آب می شود حتی وقتی بدانم بهترین نیستم و بهترین ها هستند و من مانده که بهترینش بشوم ولی قند در دل ام آب می شود. وقتی کنج حمام نشینی اختیار می کنم و صدای آب است و های های من و صدای اویی که می گوید " چه شده "‌

من در زندگی ام آدم خوشبختی هستم، با اینکه بدبختی ها همیشه هجوم می آورند و همیشه کتک ام می زنند ولی من در واقع آدم خوشبختی هستم.

تصمیم دارم بخندم.خوشحال باشم مثل قدیم تر ها. برقصم و برقصم و برقصم و برقصم و.... بخندم.. و اینقدر جدی نگیرم و جدی نباشد و جدی نمیرم در آدمها ...

من ام.من یک آدم خوشبختی هستم که صبح از خواب بیدار شده.شب بدترین خواب زندگی اش را دیده حتی. ولی تصمیم دارد کمی خوشبختی اش را زندگی کند و هی بدبختی ها اشک نیاورند و درد نیاورد و اصلا بد بختیی ها بروند در بدبختی هاشان بمیرند.من یک آدم خوش بخت ام‌...

-- شیرین --
- ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ , ٢٥ فروردین ۱۳٩٠ : نظرات () -

همیشه از همین جا ها شروع شده ،‌همه ی این ٢١ سال !‌ که من نشسته ام !‌بالا پایین کرده ام بودن و نبودنت را در زندگی ام. و فهمیدم که خیلی وقت ها ممکن است که دل تنگ بودن ات شوم‌،‌ که دل تنگ ات شوم اصلا !‌ولی نمی ارزد به همه ی این لحظه هایی که تنفر از دستان و لبان و کلمات ام می چکند و تو حتی توانایی دیدنشان هم نداری...

در راه است..در راه ،‌روزی که انتظارش را می کشم !‌ بعدتر اش هیچ جنازه ای حتی انتظار دستان خاک آلودت را نخواهد کشید. چه رسد به من ای که قه قهه خواهم زد لای های های گریه هایم.باور کن.. می رسد...می رسد...می رسم...

-- شیرین --
- ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ , ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ : نظرات () -

خواستم بگویم از دلی که غم اش گرفته ، خواستم بگویم که چه عاشقانه شدی و چه خوب است و چه دوستت دارم و چه بد که حتی بهانه ای هم ندارم برای آزارت .. فقط گریه کردم ولی...فقط گریه میکند ولی..

-- شیرین --
- ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ , ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ : نظرات () -

یه روز مونده که تموم بشه

چقدر نفهمیدید که نیست ام

چقدر فهمیدم که نیستید..

و چقدر دل تنگتان.....

تمام شد...

-- شیرین --
- ٤:٥٥ ‎ب.ظ , ۱۱ فروردین ۱۳٩٠ : نظرات () -

مشاهده یادداشت خصوصی

-- شیرین --
- ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ , ٩ فروردین ۱۳٩٠ : نظرات () -

به خودم حسودی میشه....

-- شیرین --
- ٢:٢٦ ‎ق.ظ , ۸ فروردین ۱۳٩٠ : نظرات () -

هنوز ام میشه عاشق بود.تو باشی کار سختی نیست...

-- شیرین --
- ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ , ۳ فروردین ۱۳٩٠ : نظرات () -

من فقط عاشق اینم ، حرف قلبت و بدونم ، الکی بگم جدا شیم،تو بگی ، نه نمیتونم...

 

-- شیرین --
- ٦:٥٩ ‎ب.ظ , ۱ فروردین ۱۳٩٠ : نظرات () -