. : اوهام : .

تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت

خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت

 

شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن

نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت

 

مزن تیر خطا ! آرام بنشین و مگیر از خود

تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت

 

همیشه رود با خود میوه ی غلتان نخواهد داشت

به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت

 

به مرگی آسمانی فکر کن ! محکم قدم بردار

به حلق آویز ، داری را که از دست تو خواهد رفت

-- شیرین --
- ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ , ۱٢ مهر ۱۳۸٩ : نظرات () -

 

نوشتن یادم رفته. بس که این روزها و حس ها در کلمه و جمله نمی گنجند.بس که آنقدر گم شده ام در آغوش و بودن و تنفس هوایت که مست مست مست می گذرانم لحظه ها را و ثبت میکنم در مغزم که به نوشتنشان نیازی نیست حتی اگر قادر به نوشتن باشم ازشان.

من زاده شده ام که دوست بدارم.. ولی زاده شده ام که تورا دوست بدارم فقط انگار. تو ای که قد آغوش منی. تو ای که در آغوش منی..

-- شیرین --
- ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ , ۱۱ مهر ۱۳۸٩ : نظرات () -