. : اوهام : .

مشاهده یادداشت خصوصی

-- شیرین --
- ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ , ۳۱ امرداد ۱۳۸٩ : نظرات () -

در دفترم نوشتم هنوز ماسه ام. ماسه ام و دلم میلرزد و می ریزم. و تو ،‌هر چقدر هم که دقیق باشی. هر چقدر هم که دنبالم بگردی نمی توانی تکه تکه هایم را در باد پیدا کنی. نوشتم و پشت تک تک خنده هایم پنهان شدم.پنهان می شوم. و می دانم که تو خیلی دیر طعم این ماسه بودن ام را خواهی چشید.

و بر خلاف این گوشه نمی خواهم بعدترش هرگز دست به بودن بزنم.

-- شیرین --
- ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ , ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ : نظرات () -

تو ؟

تو برای بودنی.

و من ؟

صورتکی که حضور فریاد می کشد.

بیش از این توان آمدن ام نیست .

بیش از این توان خواستن ام نیست.

قدم بردار..نوبت تو ست.

 

 

 

-- شیرین --
- ٥:٤٢ ‎ب.ظ , ٢٤ امرداد ۱۳۸٩ : نظرات () -

دخترک آخر قصه ، به دیر کردن مراد فکر میکند. به حواس پرتی اش فکر می کند ، که ممکن است با یک سر به هوایی زیر میاشین رفته باشد. به کفن و دفن اش فکر میکند. کنار صادق هدایت.در پرلاشز. ولی محکم است. دو مرد دم در آپارتمان انتظارش را می کشند. لابد خبر بدی دارند.

دخترک من اما با کابوس از خواب بیدار شده. دخترک من اما ساعت هاست منتظر است. به دخترک من کسی خبری نخواهد داد. همه اش اپراتور لعنتی ست که " دستگاه مشترک مورد نظر.." و دخترک من به این فکر میکند که شاید همیشه خاموش بوده و او نفهمیده. به این فکر میکند که اگر منتظر می ماند که تماسی از خواب بیدارش کند شاید روز ها می خوابید. دخترک من بیدار شد. تمام این ساعت ها را در اتاق قدم زد. دخترک من ضعف دارد.دخترک من نمی تواند فکر کند. نمی داند چه کار کند. دخترک من تو ندارد. دخترک ام نمی داند کجایی. نمی داند چه می گویی. نمی داند یادت هست "یازده" ساعت هاست گذشته ؟!  دخترک ام بغض دارد. بغض دارد و نا آرام است و هیچ آغوش دوری حتی نیست که آرامش اش دهد. دخترک من می نشیند.بلند می شود. راه می رود. هی کابوس اش تکرار می شود جلو چشم اش. راه میرود راه میرود ،‌راه می رود. فکر میکند فکر میکند.فکر می کند.....

دخترک ام می لرزد. دخترک ام صدایش،بدن اش،فکر اش می لرزد. و آرامش اش نیست.گم شده....

-- شیرین --
- ٢:٥۸ ‎ب.ظ , ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ : نظرات () -

می گذرم از میان رهگذران ذات

می نگرم در نگاه رهگذران کور

این همه اندوه در وجود من و لال

این همه غوغاست در کنار من و دور

( قسمتی از کتاب فرار فروهر- اسماعیل فصیح )

 

خب تمام شد .

عجیب نیست که ندانی اش.عجیب نیست که هیچ کس نداند اش. عجیب من ام که انتظارش را کشیدم برای سقوط . و طوفان ؟ در راه نیست . من ام و باتلاقی  که از اقانوس ام ساخته ام و فرار ؟ ممکن نیست.

 

-- شیرین --
- ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ , ٢۱ امرداد ۱۳۸٩ : نظرات () -

خوابم نمی برد. هی از این پهلو به اون پهلو می شدم و یه عالمه تصویر بود توی مغزم و من ام گیج. کلا هم هر چی چراغ بود تو خونه رو خاموش کرده بودم که تاریک تاریک باشه خونه. بعد دفترچه ام رو برداشتم از پایین تخت . بعد اولین صفحه ی سفیدش رو باز کردم. بعد دیگه انگار من نبودم ! بعد دیگه فکری نبود. دستم کار می کرد و می کشید و من متعجب تر نگاه میکردم فقط ( با نور مبایل ) نوشتم :

کنار چشمه ساری بی جان

این من ام

وامانده از تکرار تکرارهای تو

تشنه _

تصویرش هم یه خط نیمه کج بود ،‌یه چاله ی آب. یه من که خم شده روی این چاله هه.یه تو ،‌که اون ور اوون ور صفحه دراز کشیده روی خط نیمه کج _ پشت به من _ داره آسمون نبوده رو نگاه میکنه. بی رنگ. بی بعد.بی هیچی...

 

بعد دفتر رو بستم. روم رو کردم به دیوار. بعد دیگه هیچ تصویری نبود. بعد ولی باز هم خوابم نمی برد.

-- شیرین --
- ۳:٤٥ ‎ب.ظ , ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ : نظرات () -

گاهی که زندگی یک کابوس تمام نشدنی واقعی است ، و وقتی که این واقعیت را جلو ات می گذارند و می گویند تنفس اش کن ، بعد تو از این همه واقعیتی که وحشی شده اند و حمله می کنند به خواب پناه می آوری. نه که خواب هایت خوشایند باشند ها ، نه ! حداقل وقتی که چشم باز می کنی می دانی که خواب بوده و تمام شده . ولی این واقعیت های وحشی و تفکر به شان حتی نمی گذارند که آرام چشمانت را ببندی و کابوس ببینی. این که تا دم دمای صبح می کشانند ات و تو هی می خواهی از فکر به شان فرار کنی و می دانی که گریزی نیست و دور شدن ات فایده ای ندارد.. ولی تنها گزینه ی موجود است. تنها گزینه ی لعنتی یه موجود....!!!!!

نازک آرای تن ساقه گلی

که به _جان_ کشتم

و به _جان_ دادمش آب

ای دریغا به برم می شکند

 

دیشب ،  تا صبح، من بودم و عمق این شعر بالا و دست وپا زدن های بی نتیجه برای نجات یافتن.

دور بودم. دور دور دور دور دووور....

 

-- شیرین --
- ٤:٤٢ ‎ب.ظ , ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ : نظرات () -

بنگ بنگ بنگ ، تعریف بهتریست از این ضربان..این ضربان لحظات ها !‌!

تصمیم گرفتن سخت است ... سخت ترش اجرا کردن تصمیمی که گرفتیست. حالا کو تا منی که در مرحله ی فکر به تصمیم گرفتن به سر می برم و مرغ یک لنگ در هوایی ام که منتظرم یکی حرف بزند و قد قد کنم فقط .بعد همه ی این ساعت ها هم فقط بنگ بنگ بنگ بلدند بکنند ،‌هیچ کدامشان یک پدر مادر درست و حسابی نداشته اند که حالی شان کند بیایند الان شانه های من را بمالند و آرامشم دهند که آن لنگم که روی زمین است حداقل جای درستی ست. فقط بنگ بنگ بنگ می کنند و سرم را درد می آورند

 

پ.ن : اولش که اولین جمله را نوشتم اصلا حالم خوب نبود. الان که ٢ ساعت از نوشتن اولین جمله می گذرد خوبم . نه که ساعت ها پدر مادری کرده باشند ها، نه ،‌من آدم با ثباتی نیست ام کلا.

-- شیرین --
- ٢:۳٧ ‎ق.ظ , ۱۱ امرداد ۱۳۸٩ : نظرات () -

نه که ناراحت و غم زده و  و و و و و ... باشم ها ! نه ! خسته ام . خیلی خیلی خیلی زیاد خسته.

_ ما با هم وجود نداریم

 

این رو اون آقاهه با اون صداش تو اون آهنگه می گه ! و چقدر که انگار حال و روز من و همه ی اطرافیان امه .

-- شیرین --
- ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ , ۸ امرداد ۱۳۸٩ : نظرات () -

نفهمیدم چرا بغض ام گرفت... بعد اییینن همه مدت بغض ام گرفت و ترسیدم و هیچ کس هیچ طور نبود که آرامش خاطرم باشد از این تاریکی ای که روبروست...  نمیدانی اش نع . بغض ام گرفت و باورم شد که خواب می بینم . که این لحظه ها هر چقدر هم به نام من ، مال من نیست .

سقوط ، سقوط و سقوط و سقوط  و حس این دلهره ی خالی شدن دل .هنگامی که به زمین نزدیک تر می شوی و از ارتفاعی که بودی دور تر. هی ، هی ، هی ، هی حس این نزدیکتر شدن و تصور جنازه ی له شده ام روی سنگ ها. و خالی شدن ته دل. و دل گرمی؟ نیست .نیست.....

چیزی درون من بود ، چیزی درون من هست ، که من لحظه لحظه ی سقوط ش را نظاره گرم و کاری نمیتوانم بکنم. و بغض ؟ میآید که همیشگی شود انگار.

و من یک روزی رو در روی همه ی آدم های زندگی ام داد می زنم " تا همیشه کودکتان خواهم ماند من "  و چقدر هم که خود بیست ساله ام می دانم که همه اش بازی بوده و داشته ام بازی می کردم و چقدر هم که داد زده ایم بازی ست.  ولی با همه ی اینها داد می زنم

 که

 " کودکتان.... "

 که

 " کودک ات ..."

 که ....

 " کودک ام...."

 

و میدانی ؟ تا هزار ساله گی ام هم روز تولدم همیشه به دخترکم فکر میکنم و عهدی که بستیم و منی که وفاداری نتوانستم...

 

-- شیرین --
- ۱:٥٧ ‎ق.ظ , ٦ امرداد ۱۳۸٩ : نظرات () -

 

یک جورهایی انگار این دو روز را من جا مانده ام از قطاری که مرا با خود میبرد ! هیچ چیز هیچ طور شاید وصف حالم نباشد . انگار سنگین و سنگین می شوم و حتی در آرامش این دریا هم میتوانم فرو روم و دریایم مرداب شود و غرقه ام کند.

سنگین ام

گیج ام

گنگ ام...

و این دور باطل را نهایتی نیست.غایتی نیست..

 

 

-- شیرین --
- ۳:۱٠ ‎ب.ظ , ٥ امرداد ۱۳۸٩ : نظرات () -