. : اوهام : .

از این لحظه ها و ثانیه هایی که تند تند تند تند از جلو ام می گذرند فقط منی ته نشین شده می ماند و یک سری خاطره ی ناب ، یک سری حرف های ناب ، یک سری آدم های ناب ته نشین شده کنارم. این که آمده ام بی اغراق بگویم که بعد از مدت ها چقدر از این ته نشین شدن در لحظه هایم خوشحالم ! چقدر از آدم های متفاوت زندگی ام راضی ام ! و چقدر همه چیز خوب خوب خوب آرام است و من آرامم . حتی اگر وحشیانه بدانم که می تواند آرامش قبل طوفان سهمگینی باشد که فروخواهدم ریخت . ولی اگر طوفانی این چنینی که اینقدر آرامشت را دوست دارم ، بیا . فقط دیر بیا . فقط اگر آمدی هی وسط دست و پا زدن ها و غرقه شدن هایم یادم بیاور که این آرامش قبلت را چقدر دوست داشته ام . چقدر خاص و خوب بوده برایم ...

آدامی که دریا گربان گیرش کرده ، آدمی که ساحل شکستش است ، آدم مثل منی که هیچ وقت هیچ وقت زندگی راکد و یکنواخت ساحل نشینان را نخواسته و نتوانسته که تحمل کند . که در اندک زمان های که از دریا شکایت کرده و آرامش ابدی خواسته رفته ساحل نشین شده تاب نیاورده و فوران کرده و دیوانه وار خود را به دست موج ها سپرده ، همین که در فاصله ی آرامش بین دو موج وحشی طوفان که حمله می کنند بتواند ثانیه های قبل طوفان را _شیرین _ جلو چشمش بیاورد کافیست ، آرامش است . آرامشی که دست خوش گندیدگی ساحل نمی شود . آرامشی که ناب است. خاص است . ساکن نیست ....  من این جور آرامشی دارم این چند روز ها ... من این جور آرامشی دارم که از هیچ طوفانی هیچ طور هراس ام نیست.  این که فهمیده ام که کلکسیون آدم های مهم زندگی ام چه کامل شده و چه بی نقص کامل شده و باور داشته باشم که از بین نمی رود . چون توان از بین رفتن را ندارد ، تسلی ست . تسلی خاطری که من برای داشتن اش هر طوفانی را به مبارزه بطلبم . چون آدم هایم پشتم اند . چون میدانم که ته ته ته دریای طوفان زده ام هم که نفس کم بیاورم دستی نجات دهنده بی آنکه صدایش زده باشم ظاهر می شود ، نجات ام میدهد . این جور فوق خواسته اند آدم هایم .. این جور فوق خواسته میشود خواستشان و بودنشان را جشن گرفت...

 

-- شیرین --
- ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ , ٢٥ تیر ۱۳۸٩ : نظرات () -

کدامین واژه

کدامین کلمه

معنی کردن ات را تاب می آورد ؟

تو را چه بنامم

هم سایه ی همیشه گی لحظه هایم ؟

چه ات بنامم

که نه به واژه خیانتی شود

نه به تو ای که درشان نمیگنجی؟

چه ات بنامم من ؟!

"ناجی احساس من"

کدامین واژه حضورت را تاب می آورد ؟ می طلبد ؟

چه ات بنامم من ؟!

 

-- شیرین --
- ٥:٠٤ ‎ق.ظ , ٢٤ تیر ۱۳۸٩ : نظرات () -

انگار که چیزی درونم می جوشد !‌می خروشد ،‌و من مثل پیرزن های هزار ساله ی منتظر رنج ، مینشینم جلوی آینه و موهایم را میبافم و قیافه ی آرامی می گیرم !‌ که لابد به خودم و آدم های که حضور ندارند ثابت کنم همه چیز خوب  خوب خوب آرام است ... خودم هستم که فقط می دانم این توو چه آشوبی برپاست..... دل شوره دارم !‌دل شوره !‌ انگار همین نزدیکی ها کرکسی به کمین ام نشسته باشد...

 

 

 

-- شیرین --
- ۱:٥٩ ‎ق.ظ , ٢۱ تیر ۱۳۸٩ : نظرات () -

چیزی نگویید ، حرفی نزنید ، نگاهی هم نکنید حتی ! به پشت گوش بیاندازید بودن و دیدن و همه چیزمان را ! ما اعتراضی نمیکنیم. حرفی نمیزنیم. مثل همیشه بغض کرده گوشه ای مینشینیم و زانوانمان را در آغوش میگیریم و خیال این که ممکن است بعد ها بالاخره یک روزی حالتان خوب شود و دیگر ما نباشیم که بتوانیم آزارتان دهیم دلمان را قرص میکند که محکم محکم به جایی که نشسته ایم چنگ بیاندازیم که هیچ دلتنگی لعنتی ای اینبار نتواند که جدایمان کند . بغض کرده تمام روز را صدای خنده هامان پرمیکند که نگران حال ما نباشید ! تمام روز را بغض کرده های های زیر خنده میزنیم از نبودنتان چون به خودمان اینبار _بدجور_ قول داده ایم که ناراحت نباشیم که ناراحتیمان بر دردهای بی شمارتان اضافه نشود دیگر .

چیزی نگویید.نگاهی نکنید.از درد های سخن نگفته تان با ما نگویید.از راز های ندانسته مان آگاهمان نکنید.نع، چیزی نگویید.نگاهی نکنید.نگران ما هم نباشید.ما هستیم.جایی همین نزدیکی ها.بین شما و همه ی صدا ها و درد هایی که به فکرتان هجوم می آورند.بین شما و افکار متورم شده مان.بین شما ،

 خودمان

 و حقایقی که بودنمان را کم رنگ میکنند

نگاهی نکنید.حرفی نزنید.دیوارتان را بلند تر کنید.حصار هایتان را محکم تر بسازید.اعتراضی نمیکنیم.ما همین نزدیکی ها میمانیم.ما همین نزدیکی ها پرسه میزنیم.ما همین نزدیکی ها  مینشینیم و دور شدن و محو شدنتان را آهسته آهسته به خورد باورهامان میدهیم ... اعتراضی نمیکنیم.

تمام میشویم...

 

از من عبور میکنی

چنان که تُندری از شب. ــ

 

می‌درخشی

و فرومی‌ریزم

 

-- شیرین --
- ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ , ۱٧ تیر ۱۳۸٩ : نظرات () -

 

 راه همیشگی بود ! همیشه گی مثل همه ی لحظه های بودن ات ! ولی با درک اینکه تمام که شود تمااااام میشود.. بد جور تمام میشود. و من تمام راه را بغض کرده قدم میزنم کنار آدمی که تویی و  تمام راه از درون زار میزدم ! بند بند وجودم را زار میزدم و سعی می کردم که پنهان کنم تمام درد های درونم را ! و میدانم که کافی نبود !!

بعضی درد ها هستند که خودت باعث میشوی ! میدانی لازم است ، بد جور لازم است ! ولی باید که باشد ! و این باید به هیچ وجه از دردت کم نمی کند !!! بعضی وقتها به شدت میخواهم که لحظه ها تمام شوند ! زود زود زود زوود بیاید بشود 20 مرداد 1389 ! و تمام شود ! فقط بگذرد ! نمیتوانم نداشتنت ! نبودنت ! نخواستنت را تحمل کنم !!!! نمیتوانم ! نمیتوانم !!!!

 

-- شیرین --
- ۸:٠٧ ‎ب.ظ , ۸ تیر ۱۳۸٩ : نظرات () -