. : اوهام : .

باید میدیدی اش .گفتنی نبود.آمده بودم که بنیشینم آنجا تا ببینی نتوان گفتنی هایم را.. که ببینی و بفهمی و نترسی از بودنم..اینکه بودنم ترس ندارد..آمده بودم بگویی فرار نکن.بگویی ارزش ندارد.بگویی همه چیز درست میشود.تمام میشود.فرار نکن..

آمدم بگویم ترسیده ام..بگویم نمیدانم چه کار باید کنم..بگویم که تمام نمیشود به این زودی ها.

آمدم بگویی که هستی. که میمانی.. که از جنس بودنی..

آمدم بگویم سردم است..سرد سرد سرد و انگار که تمام نمیشود سختی این روزها..بگویم بغض دارم و نمیترکد.درد دارم و تمام نمیشود..میترسم میترسم میترسم میترسم............

اما نشستم...خیره ..به ما.. شمارش گر ثانیه هایی که از این پس از دست اش خواهم داد. نشستم..ساکت..امیدوار به اینکه بفهمی چرای بودنم را...نفهمیدی..اشتباه کردی رفیق..اشتباه فهماندم ات...

میبینی ؟ میبینی چقدر بیزاری میجویم از ثانیه ها..ثانیه های بعد خلق کردنت...

من خوبم..نه که تظاهر کنم .. آنقدر خوبم..آنقدر این رهایی آرامش بخش است که حل شده ام درش... درد هست ولی..همیشه میماند.. درد ها میآیند که بمانند اصلا.. 

ببخش نبودن هایم را وقتی که میدانم نیاز داری به بودنم..شاید که عادت کرده باشی.یا شاید که خیال من باشد که بودنم خوب است..ببخش.. نمیتوانم دوباره شروع کنم اش.. نباید که دوباره شروع کنم اش..نباید..نباید.. و درد دارد..خیلی درد دارد..

-- شیرین --
- ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ , ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ : نظرات () -