. : اوهام : .

به آدم های زندگی ام اعتماد ندارم... دست من بود بیشرمانه میرفتم مغزشان را هم شست و شو میکردم که ببینم واقعا چقدر حرفهایشان دروغ است. چقدر حس هایشان دروغ است.اصلا چقدر دروغی اند.دختر و پسر هم ندارد.برادر و خواهر هم ندارد. خیلی وقت است که به آدمها اعتماد ندارم و نمی دانم از کجا شروع شده حتی !! شاید از آن مخاطب خاص ای که آمد و گند زد به زندگی و داشته و نداشته ام و رفت. نه ،‌ اگر به او هم اعتماد نداشتم میفهمیدم که نیامده بود از اول !‌ دروغ بود ، همه چیز اش دروغ بود..

از دروغ بدم می آید. حتی کوچکترین اش !‌ حتی مسخره بازی اش. از بی اعتمادی بیشتر بدم می آید... از چک کردن عزیز ترین زندگی ام متنفرم.. از اعتماد نداشتن به آدم ها متنفرم.از فکر های توی سرم متنفرم..از این خانه و این همه صدا متنفرم.. من این روزها پر ام از تنفر ، به خودم. به آدم ها..به حرف ها.. به این دم عیدی حتی...

پ.ن :‌ چه خوب است که توانایی هایم محدود میشود به چند تا اس-ام-اس خواندن و نوتیف دیدن و اینویتیش چک کردن و.... دوست ندارم میتوانستم ببینم در سرتان چه میگذشت آدمها، حتی دوست ندارم این کارهایی که میکنم را.اصلا... دوست دارم بروم بمیرم از این روزها و این همه حس بی اعتمادی ....   خسته ام...

-- شیرین --
- ٢:۱۱ ‎ب.ظ , ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ : نظرات () -

 

تو به من لبخند زدی و من سبز شدم

و با طراوت نفس هایت رشد کردم

نخستین بهار از دستان تو بود

نخستین نفس ...

من سبز شدم

سبز ماندم

سبز میمانم...

بهار من باش

بمان_


٢٣ اسفند ١٣٨٩

 

-- شیرین --
- ٢:٤٤ ‎ق.ظ , ٢٧ اسفند ۱۳۸٩ : نظرات () -

مشاهده یادداشت خصوصی

-- شیرین --
- ٧:٥٥ ‎ب.ظ , ۱٢ اسفند ۱۳۸٩ : نظرات () -

مشاهده یادداشت خصوصی

-- شیرین --
- ٢:۱٦ ‎ب.ظ , ۱٢ اسفند ۱۳۸٩ : نظرات () -

مشاهده یادداشت خصوصی

-- شیرین --
- ٩:۱٤ ‎ب.ظ , ۸ اسفند ۱۳۸٩ : نظرات () -

چیزی درون من نیست

جا به جا شده !!

نیست ام من !!‌ نیستم این روزهای ترس و دلهره و بی حوصلی را !!‌ من نیستم در این روزها ...من نیستم...من نیستم...میبینی؟؟؟؟

من تمام شده ام..

سخت میگذرد ثانیه ها..

سخت می گذرم من از ثانیه ها...

تو میبینی می شنوی می فهمی؟؟؟

-- شیرین --
- ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ , ۳ اسفند ۱۳۸٩ : نظرات () -