. : اوهام : .

انگار که ته نشین شده باشد همه ی این ترس ها در من در این روزها... نفس ای بالا نمی آید.بالا هم که بیاید پایین نمی رود. ابری در گلویم خانه کرده.منتظر باریدن است..

چقدر کلمات ام بی جان اند و بی جان ام و...

بگذرند این روزها دیگر.بگذارید که بگذرند و تماام شوند...

تمام شان کنید...

-- شیرین --
- ٤:٥۸ ‎ب.ظ , ٢٩ بهمن ۱۳۸٩ : نظرات () -

بعضی وقتا هست که کم میآری. که بدجور کم می آری و به واقعی بودن همه چی شک میکنی. بعضی وقتا دلت میخواد که زن باشی. که ناز کنی. که هی الکی ام که شده نخوای و خواسته بشی. که یکی التماست کنه که دوست داره و تو هی بهش بگی نه که ببینی چند مرده حلاجه ! بعضی وقتا دلت به حال خودت میسوزه و بدت میآد از آدم ها و حس هایی که نذاشتن و نخواستن که خواسته بشی و این خواسته شدن و انتخاب شدن و ببینی !

خسته شدم اینقدر آدمهای زندگیم و انتخاب کردم.دل ام خواسته شدن میخواد.دل ام ناز کردن میخواد واسه آدم ی که دوسش دارم. دل ام خیلی چیزا میخواد.خیلی...

 

خسته ، خسته از راهکوره های تردید می آیم

چون آیینه ای از تو لبریزم

چون چشمه ای از دل کوه از من گریزانی

من میبینم

من میفهمم

من..

من....

من...

 

 

 

-- شیرین --
- ۱:۱٠ ‎ق.ظ , ٢٥ بهمن ۱۳۸٩ : نظرات () -

نع !‌ هیچکس نمیفهمد ام.نه شما میفهمید !‌ نه میرحسین !‌ نه کروبی !‌ نه هیچ کس دیگری !‌ لرزش های دست و دل ام را هیچ کس جواب گو نیست !‌ بروییید !‌ خوش برویید !‌ من که ام که ترس هایم زندگی تان را خدشه دار کند ؟

چه تمنای محال

خنده ام میگیرد...

نع‌‌!‌ واقعا خنده ام میگیرد...

-- شیرین --
- ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ , ٢٤ بهمن ۱۳۸٩ : نظرات () -