. : اوهام : .

یک قدم بر میدارم

تا به دنیایت نزدیک تر شوم

***

پرواز که میکنی

باران میگیرید

-- شیرین --
- ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ , ٢٢ فروردین ۱۳۸٩ : نظرات () -

میشود نفس کشید ، احساس کرد ، نگرانت شد ، بهت فکر کرد..حتی اگر هم خودم بدانم و بدانی که به هیچ جا نخواهد رسید و همه اش توهم ذهن نویسنده ات است...

میشود نفس کشید ، با تو ، بی بغض ، لحظه ها را تند تند گذراند و تک تکشان را بوسید و فراموش نکرد.

هر چقدر هم خیالی حتی..... هر چقدر هم بی "ته " میشود لذت برد این روزها انگار.اگر فکر نکرد فقط.

پ.ن : نویسنده مرگش شده ، کاریش نمیشود کرد.نوشتنت را دوست دارد...بودنت را ، آرام کردن های ندانسته ات را...

پ.ن 2 : چه ام شده ؟ ( دارد فکر میکند باز.کاش فکر نکند ...فقط خوبی این لحظات  را بچشد و به بعدش فکر نکند...بعد را بعدا فکرش را کند.که اینقدر دعوایش نشود با خودش..نمیشود که ..اه)

 

کاش ، کاش بخوانی اش و ببینی که مهمی..

( حماقتم این پست را منتشر میکند...)

 

-- شیرین --
- ٢:۳٥ ‎ب.ظ , ۱۸ فروردین ۱۳۸٩ : نظرات () -

من ،‌نشستم ،‌ بغض آلود ، دارم نفس میکشم..آروم....آروم...آروم

ولی چیزی که باید آروم بشه دلمه که هی توپ توپ بیخود میکنه ، هی نمیفهممش !!! منم هی بیخود گفتم که تموم شده اصلا !! اصلا تموم نشده ، اصلا دلم نمیخواد که تموم شه !! اصلا هیچی !! همین !‌ بغضم میاد هی

توام که کوچه ی علی چپ رو نمیدونم کی تموم میکنی بلاخره ، که تکلیف این همه صدا مشخص شه برام !!!

من، حالم ، خیلی ، خیلی ، خیلی‌‌ ،‌خیلیی بده .....

 

-- شیرین --
- ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ , ۱٦ فروردین ۱۳۸٩ : نظرات () -

نویسنده نشئه است.نشئه ی لبان کبود تو . نشئه ی تو..یا من...نویسنده باید که بنویسد و نشسته بغض کرده زار میزند از نبود آدمی که دوستش دارد و نمیخواهدش و گنگ میشود در حجم وحشی آغوش نبوده اش.نویسنده اینجاست.منتظر من ، که بیایم داد بزنم وقتش است که قلمش را بگیرد شروع کند به خط خطی کردن لحظه و هیچ وقت هم یادش نیاید که چه کسی را کجای این لحظه ها خلق کرد و نشئه تر و نشئه تر شود و مخلوقانش دورش حلقه بزنند به سخره بگیرندش

نویسنده خسته است.سرگیجه دارد

تو میبینی ؟ میشنوی؟ میفهمی؟

-- شیرین --
- ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ , ۱٠ فروردین ۱۳۸٩ : نظرات () -

سر در نمیآورم از این لحظه هایی که گریبان گیرم میشوند

تمام

-- شیرین --
- ٦:٥۳ ‎ب.ظ , ٩ فروردین ۱۳۸٩ : نظرات () -