. : اوهام : .

در آخر همین لحظه،همه چیز تمام میشود،و تو میمانی و دستانی که چشمانت بدان زل زده اند، نگفته بودم.ولی همان ماسه های خیس لب ساحلم، تا وقتی خاطره ای از دریایت دارم میتوانی شکلم بدهی و طوری شوم که باید،خیلی بی آب نگهم داری تکه تکه میشوم سر میخورم از لای لای انگشتانت..بعد تو میمانی ومنی که انگار هیچوقت در دستانت نبوده ام.تمام

 

-- شیرین --
- ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ , ٢٥ آبان ۱۳۸۸ : نظرات () -

با یک قطره شروع شد.. قطره ی کوچکی که توانست راهش را از میان تمامی سد هایی که گذاشته بودم برای حفظ کردنشان پیدا کند،پیدا کند و بیاید برسد به پشت پلک های خشک شده ی چشمان مداد کشیده ی ماه ها خیش نشده ام و سر بخورد روی گونه های داغ ام از نبودنتان.که بعد از آن همه شان با هم راهشان را پیدا کنند و بیایند و خوب خوب بچسبند به پوست گونه ام که هی داغ و داغ تر میشد.که من، که منی که میتوانستم بنشینم روی صندلی های شلوغ تاکسی و اتوبوس و  مترو و قطره قطره اشک بریزم و دستمالی برای پنهان کردن اشک هایم کفایت میکرد،خودم را محکم تر و محکم تر مچسباندم به آغوشی که در بر گرفته بودم و پنهان نمیشد سیل عظیم اشک هایی که ماهها در به در راهی بود برای جاری شدن و پیدا کرده بودش. نع،نتوانستم هیچکدامشان را پنهان کنم،نه سیل عظیم اشک ها نه صدای نفس نفس زدن های بریده بریده ام که تبدیل به هق هق میشدند و همه ی آدم های اطرافم _همه ی آنهایی که یارند روزهای خوش همه گان را و دیده نمیشوند در روزهای اشک و روزهای شک و روزهای فریاد_ میدیدند و میشنیدند و خم به ابرو نمی آوردند و رد میشدند.
نبودنتان سخت بود.و این سختی اش آنقدر به من و اشکهایم فشار آورد که این همه فیلتری که از قبل گذاشته بودم برایشان افاقه نکرد.افاقه نکرد و من در به در دنبال آغوشی بودم که پنهانشان کنم، و لحظه لحظه ی آخرین باری که دیدمتان را هی مرور میکردم و هی ترس بیش از این نبودن و ندیدنتان بیشتر و بیشتر رسوخ میکرد در تک تک سلول های خاکستری مغزم و من هی از درون سرد و سرد تر و سرد تر میشدم و پوستم گر میگرفت از فکر نبودنتان. و لعنت میفرستادم به ساعتی که بیدارم نکرد به مترویی که تاخیر داشت به این همه مسافتی که داشتیم و من همه اش را دویدم تا پیدایتان کنم،به تاکسی هایی که هیچکدام مسیرشان مسیر من نبود..و من می دویدم..من می دویدم..من می دویدم..................
خواستم بگویم،هرجای دنیا،با هر چقدر فاصله ی قابل دویدن یا ندویدنمان،با هر اسم و لقب و جایگاهی که داشته باشید و یا هر چه که من برایتان معنی پیدا کنم آن زمان،دیروز را برایم اینگونه نقش بستید... آدمهایی که آنقدر عزیزید که فکر نبودنتان هم برایم تداعی مستقیم مرگ است..

-- شیرین --
- ۸:۳٥ ‎ب.ظ , ۱٤ آبان ۱۳۸۸ : نظرات () -