. : اوهام : .

 

سرم را زیر انداختم.به تند ترین حالت ممکن از لحظه فرار کردم. به همینجا.به همین جا که اکنون نشسته ام و مینویسمش.  و این تو بودی که که لحظه را رها کردی و من میدیدم  و میدانستم که سعی داری درستش کنی. و این دخترک لجباز درونم بود که حتی نگاهت هم نکرد. راهش را گرفت و رفت و حتی به نبودنت فکر هم نکرد. چون میدانست که هستی.که میایی.چون دلش میخواست که کوتاه نیاید.که کوتاه نیامد.که تو ایستادی. که تو برگشتی. و چیزی ته دلش جرینگ صدا کرد.که من.بی آنکه بخواهم راهم را ادامه دادم. که بی آنکه بخواهم قدم هایم را تند تر کردم.تند تر و تند تر و تند تر. که بعد دردش آمد. که بعد خیلی دردش آمد . و ایستاد.که اینبار بر خلاف همیشه نخواستم که درد را تحمل کند. که واقعه را دردناک کند.نع ، من به دور شدن آدم ها عادت ندارم. هرچقدر هم که بدیشان بهم ثابت شود. عادت ندارم و یه جای دلم بد جور دردش میگیرد. که برگشتم.که با تمام وجودم این بار برگشتم و خدا خدا میکردم که قدم هایت فیلی نباشد. خدا خدا میکردم که جایی همین اطراف منتظرم باشی.منتظرم که با دخترکم کنار بیایم. بعد دیدمت که در همان لحظه ای که بودیم ایستاده ای دم دکه ی روزنامه فروشی. اگر دست خودم نبود حتما قبل اینکه ببینی ام از آن بغل های جانانه ای نصیبت میکردم که حقت بود. به خاطر اینکه میدانم دوست بدی بوده ام برایت و توقع هایم همیشه اذیتت کرده و وجدانت را درد آورده.

حیف که نیستی و اینها را نمیخوانی تا بدانی که بهترین کاری که در چند ماه اخیر کرده ام همین دویدن و گشتن به دنبالت تو بوده. توای که دوستی. توای که خوبی. تو که قدم هایت فیلی نیست

 

-- شیرین --
- ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ , ۱٧ مهر ۱۳۸۸ : نظرات () -