. : اوهام : .

باید بگم که ناراحت نیستم.بی حس هم نیستم.حتی شاید حس خوبی هم داشته باشم.یا چیزی در این بین.این آهنگ فوق العاده ی اینجاست که محصورم میکند بین کلمات و دستم سر میخورد مینویسد و من مینشینم نگاه میکنم دکمه های قهوه ای لپ تاپ سبزکم را که دانه دانه فرو میروند و بالا میآیند و  قرار است چیزی بشوند درخور خواندن لابد.

این اوهام سیاه است، اوهامی که هیچ گاه سیاه نبوده ،ولی همین جاست که باعث میشود غمگین باشد.آهنگش.قالبش، شاید هم حتی نثر نوشته های من.

ایستاده بودم روی مرز دنیا، آمد ایستاد کنارم.توپش هم دستش بود.هی میکوباندش به زمین.هی کوباندنش را تکرار میکرد.من سر در نمیآورم.که چرا خلقم کرد-خلق کردم اش ؟ که چرا به همان توپی که در دستانش دادم-داشت اکتفا نکرد.که زمین را ساخت-ساختم که سرگرمی اش-سرگرمی ام بیشتر شود؟

نمیدانم.هیچ گاه نشد که به سوالهایم گوش بدهد که اگر جوابی برایشان داشت...!! اصلا جوابی هست-بود؟

بعضی وقتها خیلی بیرحم میشود.خیلی بیرحم تر از من حتی ! نگاهش میکنم.زل میزنم به چشمهای بی رنگش. مگر من چند دقیقه خواستم توپش را؟؟ مگر قرار نشد دوست باشیم بازی کنیم؟‌

احساساتم خیلی سست شده اند.همانقدر که یک نادیده گرفته شدن از طرف شخصی که اصلا نمیشناسدم میتواند پرتم کند بچسباندم به دیواره های مغزم، سلامی از طرف یک آشنا میتواند خوش بخت ترین آدم روی زمین ام کند. میدانم چه اش است.هی لوس میکند خودش را. فکر میکند میتواند بشود گربه ی ملوسی که گلوله ی کاموایم را بهش بدهم از من بدزددش.

چیزی بین کلماتم وجود دارد.چیزی که سنگینشان میکند.باعث میشود شک کنم به بودنم.

گاهی اوقات حتی فکر میکنم که مدت زیادست که وجود واقعی ندارم.البته،واقعیت خود یک واژه ی نسبی ست.یعنی ممکن است در آخرین صحنه ی مردنی که برایم اتفاق افتاده است مرده باشم.هیچ تضمینی برای زنده بودنم هم نیست.باور کن.نمیتوانی-نمیتوانم ثابت کنم نفس کشیدنم را.حتی میتوانم خواب باشم.یا خیلی حتی های دیگر.نمیدانم.با من که صحبت نمیکند !

....

________

و تو وحشی میشوی

پیش از آنکه چیزی به آخر برسد

پ.ن : سردر آوردن نمیخواهد.شاید حتی درخور نوشتن هم نبود چه رسد به خواندن اش

 

-- شیرین --
- ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ , ۱٤ تیر ۱۳۸۸ : نظرات () -

 

گرما ،کولر، خانه ، اتاق ، خانواده !  همه ی اینها کافیست برای چیزی که به دنبالش میگشتی ! آرامش لابد ! شاید هم بی خیالی از چیزی که درونت مدام غوغا میکند.

تو فکر میکردی که کافیست.اینجا روزها کش می آیند ! آدم ها لاستیکی میشوند و صورتهاشان پخش میشود روی آسفالت داغ بعدازظهر ، بی خبری ، بی کاری ، بی فکری و نمیدانی که درست ، که غلط ، که کدام آخر؟!

به خواب پناه میبری، خوابی که خوب است، که خوب بود ! بیدار میشوی، نع، خوابت نمیآید.فقط میخواهی اینجا نباشی.که هی منبع خبری ات تلویزیون نباشد.که خسته شدی از بس آدم های سنگ پران را دیدی و خانوم خوش قیافه(!) که  "ای وای،ببینید چه خبر شده در کشورمان" تو نمیتوانی تاسفاتشان را باور کنی. نمیتوانی باور کنی که تاسفشان به خاطر امسال توست که دارند اینجا زندگی میکنند. که سنگ میگیرند پرت میکنند که در امان تر باشند.نه نمیتوانی باور کنی که نگران تواند ! خبر هایشان داغ داغ است. و حتی واقعی ، ولی قیافه هاشان.لبخند های بزک کرده شان. تاسفات تو خالیشان.نع نع نمیتوانی اینها را باور کنی.سرت را فشار میدهی روی بالشت.چشمانت را محکم تر میبندی " و به بهانه ی خواب رویا بافی میکنی" میخندی ، گریه میگنی، خواب میبینی ! ولی" هیچ چیز هیچ طور تمام نمیشود". فقط کسل تر شده ای و پف چشمهای خواب ندیده ات بیشتر شده.

چیزی در تو عوض شده، چیزی در تو جا به جا شده ، چیزی در تو نیست . و تو به خاطر آن سوگواری میکنی.و تو به خاطر آن تمام میشوی.

میبینی؟ میبینی هیچ چیز هیچ طور آرامم نمیکند. و من میشوم یکی از آن صورت های پخش شده ی روی آسفالت داغ خیابان. و له میشوم در هر عبور ماشین. و پخش تر میشوم در نگاه های زل زده به رویم. و محو میشوم در باور های پاک شده ی تو.  

کاش اینقدر آدم ها جا به جا نمیشدند.و یا شاید من !!

میگریم

برای خودم

برای تو

برای نیمه ی گم شده ام

برای سینه های پر ترانه مان

و برای ترانه هایی که هیچ وقت خوانده نشدند .

_ که از این پس هم خوانده نمیشوند_

 

تمام ( 6 تیر 1388 )

 

-- شیرین --
- ۳:٤۳ ‎ب.ظ , ۱۳ تیر ۱۳۸۸ : نظرات () -