. : اوهام : .

خانوم کناری ام برمیگردد میگوید : " من ١٧-١٨  سالم بود می اومدم تظاهرات، حالا ۵٠ سالمه،بازم دارم میام تظاهرات، واسه چیزی که خودم قبولش کردم " آقای کناریش هم نگاه میکند به چشم های خیره شده ام " شما ها نمیدونین دارین چی کار میکنین"

تو لبخند میزنی بهشون.لبخند میزنن.سرعتشون رو زیاد تر میکنن.مرد دوباره تکرار میکنه " به خدا نمیدونین "

من ٣٠ سال دیگه دوباره پا میشم پا به پای بچه هام بیام تو خیابون و شعار بدم علیه حکومتی که خودم نشوندم اونجا؟ نمیدونم. اینکه الان همه چیز گنگه.نمیخوام مثل پدر مادر خودم دچار جو حاکم بشم.نمیخوام ندونم که کی رو دارم میکنم بت ! نمیخوام موسوی بت بشه.نباید بشه.نمیخوام یادم بره که قرار بوده بین بد و بدتر انتخاب کنم‌! حالا دارم به خاطر اون بده میرم توخیابونا.دستبند سبز و سیاه میبندم. شعار میدم.شاید حتی آیندم رو در معرض خطر قرار بدم.

این روزها خیلی نا آرامم.حس اینکه آینده ی کشورم یا خیلی هایی که هنوز زاده هم نشدن رو دستای منه_رو دستهای من که میره بالا وشعار میده.تو صدای من که رو پشت بوم داد میزنه.تو درد پاهایی که بیش از اندازه راه رفتن_ سنگینم میکنه.کرختم میکنه.حتی میترسوندم.

نمیخوام بگم که موسوی بده.نظرم عوض نشده، فقط میخوام بگم که ملت حواسمون باشه.حواسمون باشه "بد" رو "بت" نکنیم.

اگه من میرم تظاهرات، اگه دارم آینده ی آینده هام رو تحت خطر قرار میدم، واسه این نیستش که موسوی رو خیلی قبول دارم.کسی که خودش زاده ی این نظامه.کسی که با معیار های تائید صلاحیت این نظام میخونه.واسه اینه که میترسم از روزی که این ا.ن ها زیاد تر بشن.اگه امروز اعلام نمیکنن کودتا شده، تضمینی نیست که اگه سکوت کنم ۴ سال بعد مجبور نشم سلطنت کسی رو جشن بگیرم.

آره.ما همش داریم بین بد و بدتر انتخاب میکنیم.کی این بد ها تموم بشن.کی بتونیم ایران رو جشن بگیریم...

به امید اون روز

-- شیرین --
- ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ , ٢۸ خرداد ۱۳۸۸ : نظرات () -