. : اوهام : .


تمام میشوند لحظه ها

مرا نگاه کن

نگاه کن که مانده ام ،

خیره،

به تو ،

به در

به این ساعتی که تیک تاکش گرفته باز

به این لحظات

که میگذرند و ته نشین شده ام درشان

جایم نگذار رفیق

نگاهم کن

خیره !

بمان

-- شیرین --
- ۸:٤٩ ‎ب.ظ , ٢٩ اسفند ۱۳۸۸ : نظرات () -

من نیستم ، آدمی که یکی در شرایط خودم رو ول کنم برم پی زندگیم ! نه ، نیستم ، نیستم چیزهایی که باید باشم ، آره  دارم میگم من فلانم و بیسار نیستم . ولی چقدر مهمه شقایق که داری اینا رو میخونیی؟؟؟ چقدر مهمه که نیومدن امروزت فقط خلاصه شد تو یه مسج ؟ چقر مهمه که من چقدر ناراحت شدم از همتون ، هاا؟؟  نیست مهم !! بعد 9 سال اگه شماها نفهمین که من چقدر نشستم گریه کردم تا ترانه و گلناز پیداشون شه کی بفهمه  ؟ اگه داد نزنم که باابااااااااااااااااااااا ، هی من یه عالمه مدته دارم داد میزنم که بیاین بحرفیم با هم ..کی بفهمه که من حرف زدن میخواد دلم؟ کی خب جز شما ؟ به کی خب جز شما میتونم بگم که از فلانی و فلانی و فلانی خوشم اومده و باور کنم که میدونه دارم چرت میگم و تنهایی و حالم بد بودگی یه که دارم میگم از فلانی خوشم اومده ، حالا بیا تو روم بگو " شیرین که دم به دیقه از یکی خوشش میاد این رو ... " من دلم پره خیلی میفهمیی؟  میفهمی که تو که بیای این رو بگیی ، حتی شوخی ، تو که نفهمیده باشی من رو ، نفهمیده باشی که چقدر این کلمه های لعنتی حتی شوخیشون منو آزار میده و هی یادم میاره که تو چیا گفتی .. هی از خودم بد ترم میاد و دعوا ترم میشه با خودم ، آخه کی بفهمه پس؟؟

آخه من چن تا آدم مثل شما میتونم توو دنیا پیدا کنم که بشه بدون قید بودن باهاشون بود و لذت برد ! آخه از کجای دنیا بیام پیدا کنم آدم هایی رو که فکر میکنم میشناسنم و افتخار کنم به این 9 ای که هی داره بزرگ و بزرگ تر میشه ، هاا؟

خودت بگو ! بگو که باور کنم که باورم میکنی .

میدونی ناراحتم ,عصبی ام ! دلم پره اززت ! دلم پر از تو که هیچ وقت از هیچکی نبوده اینطوری !! میتونم ببینمت کلی بزنمت بعد گریه کنم خالی شم از این همه چیزی که یه مدت زیادی یه سنگینی میکنه رو دلم

دلم گریه میخواد

دلم شقایق نسترن ترانه میخواد.

دلم حرف میخواد

دلم آدم آشنا میخواد

دلم مهم بودگی میخواد...واسه شماها.نه هیچ پسر ایی...نه هیچ دوست دیگه ای حتی

 

-- شیرین --
- ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ , ٢۸ اسفند ۱۳۸۸ : نظرات () -

آنقدر میدانستم که نباید ازش نوشت ! که وقتی بنویسی اش باورت میشود، آنقدر که ببینی اش و صدایی داد بزند که _این نیست_ بزرگ میشود ،دور میشود،بالا میرود.بالا میرود و تو خلقش کرده ای !‌

آنقدر میدانستم که نباید نوشت و نوشتم ... آنقدر میدانم که ادامه میدهم اش حتی...

تمام شده ،تمام شده و نوشتنش ادامه ی بیهوده اش است، میدانم...

گفته بودم که مال من نیستند این لحظاتی که میتپد دلم...گفته بودم مال من نیستند... آنقدر گفتمش که واقعی شد...ایستاده جلوام نفس میکشد...اما من دست میکشم به خیالش رهایش میکنم .....

پ.ن : این جاده از دوطرف بن بست است رفیق..مهربان.تمام شده، تماااام....

-- شیرین --
- ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ , ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ : نظرات () -

آمدم بنویسم.بنویسم از همه ی آن لحظه هایی را که نمیدانم تو از کجای دنیا یکهو پیدایت شد آمدی شدی قسمت ای از زندگی و رویا ها و خواب و دیده ام حتی. بنویسم که میخواهم ات و نمیخواهم ات.میدانم ات و نمیدانم ات... در باورم نمیگنجد. نمیگنجد که من نیافریدم ات. فکرم بودی.فکرم بودی که آمدی واقعی شدی و نشستی جلو ام نفس کشیدی.و من نمیتوانستم دست بکشم به صورتت که باور کنم که واقعیت داری. که نمیتوانم دست بکشم...که نباید.. که هی از این سر بودنم خودم را به سخره بگیرم و نفهمم و دعوایم شود با باور هایم . و ندانم که چه کار قرار است بکنم با خودم که به اینجا رسانده ام.

نمیدانم.نمیدانم و یک جای کار بدجور میلنگد، یک جای کار آنقدر لنگیده که من نمیتوانم اعتراف نکنم سرم گیج میرود از این همه بازی کلمه ای که میکنم ..از این همه چیزی که نمیخواستم اش نشد و خواستم اش و میدانم نمیشود و نمیدانمش حتی.

باید بگویی..بگویی که کدامین صدا تو را خواند ؟ بگویی من بودم که در بهت زدگی هایم از دنیا خلق ات کردم که بشوی همه ی خنده ها و خوشحالی های این روزهایم که میدانم دیری نخواهد پایست.من بودم آیا که آفریدمت ؟؟؟

باید بگویی ! باید بگویی قبل از این که دیر شود.بگویی و تمامش کنی این لحظه ها را که میدانم مال من نبوده و کسی اشتباهی این بغل ها جایش گزارده.

بگو ،بگو  و تمامش کن

 

-- شیرین --
- ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ , ۱٧ اسفند ۱۳۸۸ : نظرات () -

میدونم که یک ثانیه هم نبود. ولی آرامش بخشید ، همون یک ثانیه ای که من دلم خواست فکر کنم تو وسط جمله هات زل زدی به من و چقدر دلم میخواست که تموم نشه جمله هه ... عین یه قاب عکس. بمونیم. رها..تو خلا اون آرامش ه....

پ.ن :‌ من نیست ام .. دختری که کسی نمیبینتش....

 

 

-- شیرین --
- ٢:٢٦ ‎ق.ظ , ۱٦ اسفند ۱۳۸۸ : نظرات () -

من نشسته بودم و توو یه وضعیت افتضاح زندگی.گریه میکردم و همش هم توو ذهنم این بود که نکنه برداشت دیگه ای کنی از گریه هام، هی بیشتر گریه ام می اومد.تو نشسته بودی 20 سانت اونرو تر کنارم.حتی نگفتی آروم باش !! نخواستم صد سال سیاه بیای بغلم کنی بگی همه چی درست میشه گریه نکن !!!!

بعضی وقت ها فک میکنم من چقدر زیادی ام واسه آدم هاا...باید خودم رو عوض کنم.ببخشید !!!

-- شیرین --
- ٥:٢٥ ‎ق.ظ , ۱٥ اسفند ۱۳۸۸ : نظرات () -

بعله !!‌بالاخره انتظار ها به پایان رسید و اینجانب بعد ۵ سال تصمیمم را عملی کرده و قالب وبلاگ را عوض نمودم.حتی خودم طراحی اش کردم !!

احسان هم آزاد شده بسی خوشحالی میرود...

کلا خوشحالیم ............

-- شیرین --
- ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ , ٤ اسفند ۱۳۸۸ : نظرات () -