. : اوهام : .

من

_بودم _

تو

_بودی_

ما

_خوشحال_ بودیم

و زندگی بود که میرفت و میرفت و میرفت و به دنبالمان میدوید. خواستم بگویم که به طور احمقانه ای میدانم چه میکشی و میدانم که چرا. من فقط انتظارم بیشتر بود که آدمی دگر گونه باشی ، دگر گونه ای از نوع من، یا از نوعی که من  بودنم را درک کند  ، که توقع بیجایی بود.مثل همیشه. نخواستم و نتوانستم که درکت کنم. که جفتمان مداد قرمز های بچه گیمان را برداشتیم خط خطی کردیم بودن هامان را.

که من هی.از این سر وجودم دست بکشم روی خط هایت. جای جایشان را ببوسم و اعتراف کنم که چقدر مهم بودی برایم و چقدر جایت در زندگی خالی شده ام خالیست. خواستم بگویم من هم پشیمانم.پشیمانم و میدانم که درست نبوده. که باید آدم قبل تر هایم میماندم و آنقدر بودنم را به رخت میکشیدم که باورم کنی. که یادت نرود بودنم را..که تو هم لابد از آن سر وجودت دست نکشی روی خط های درد دار من...

من

_هستم_

تو

_هستی_

ما

ما

ما

ما

ما

ما

ما

ما

ما

ما

ما

ما

ما

ما

ما

ما

ما

ما

 

و این تا ناکجا ادامه دارد. و این تا ناکجا تمام نمیشود. و این کلمات تو را میخواهد که پایان پذیرد. و من دلم تنگ شده.و آدم کنونی ام اینویزیبل شده گی اش را به رخم میکشد.غرور جدیدش را به رخم میکشد.درد هایم را به رخم میکشد که نتوانم داد بزنم بشنوی. مینویسم.مینویسم بشنو. بشنو.بشنو که دلم تنگت را میزند

 

-- شیرین --
- ٢:٠٢ ‎ق.ظ , ۱۸ دی ۱۳۸۸ : نظرات () -

تنهایی در نمیزند ،‌پنجره را که باز کنی هوا بیاید ، سرش را میانداز میآید داخل ، بی برو برگرد

حالا برو به همه ی دنیا ثابت کن که تنهایی آدم-نبود نمیخواهد.خود-نبود است.

 

پ.ن : کاش این روزهای لعنتی ،لعنت شان را کنار میگذاشتند و آرام میگرفتند در خاطرم ازشان.

-- شیرین --
- ٩:۱٢ ‎ب.ظ , ۱٦ دی ۱۳۸۸ : نظرات () -

پیش نویس : در ادامه ی پست "برای تو که دوستی‌"

رسیده بودم به کوچه ی همیشگی.فقط یک قدم مانده بود که پایم را کج کنم و بگذارم داخل کوچه که ریتم زندگی و عادت همیشگی برود مرا برساند به خانه ای که یک متر تختش فقط مال من است. فقط یک قدم مانده بود با منی که داشتم با دخترکم کنار میآمدم که این چه حماقت است آخر؟ اینجا چه میکنی؟ یک قدم مانده بود که تمام شود.همه ی این روزها و خاطره ها و آن همه احساس و فکر و ..یا هرآنچه تو بنامی شان. من نامی ندارم.فقط میدانم یک قدم بود.یک قدم مانده به آنکه همه چیز تمام شود و من برسم به یک متر تختم .برسم به یک متر تختم و تمام آن روز را درش زار بزنم و همه چیز تمام شود. که من آن یک قدم را هرگز طی نکردم.که من همان یک قدم آخر را

برگشتم.

آرزو کردم.

دویدم.

و تو ایستاده بودی دم دکه ی روزنامه فروشی.

و من آن یک قدم طی نکرده ام را هرگز نمیبخشم.

 

-- شیرین --
- ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ , ۱ دی ۱۳۸۸ : نظرات () -