. : اوهام : .

یه فلاش بک بزن به گذشتت ! به جیزی که بودی.حالا برگرد.اها ! یه نگاه به خودت بنداز.میبینی؟! اره با توام لعنتی ! نگاه کن.

"از من فقط دخترکم مانده بود.قرار بود به خودم و خودش ثابت کنم که توانش را دارم.از پس من بودنش برمیام.حالا نگاهم کنید.چه ام مانده؟ شاید فقط مترسکی ساخته ی ذهن همان کودک نو پایی که چند هزار ماهی بیشتر ندارد.من باعث مرگ خویش بودم."

دارم تلاش میکنم که دوباره بسازمش.همان دخترک همیشه نا آرام درونم را.که از این دور سکوت وحشتناک غم انگیز درونم رهایی یابم.

 

زل زده بود به چشمام.من نمیتونستم روم رو ازش برگردونم.از نگاه ثابت محضش که قفل شده بود به چشمای ( الیا همیشه میگفت که قشنگ ترین عضو صورتم چشمامه.بود ! دیگه نیست.ولی الی دیگه نیس که ببینه.)

من تمام تلاشمو کردم.باور کن.تمام نیروی همون شیرینک های تورو گرفتم واسه اینکه ثابت کنم که میتونم برگردم.ولی باور کن که من نبودم.نگاه وحشتناک خیره ی اون بود !!

تصور کن.دود قلیون رو( نع نع...من هنوز معتاد هیچ دودی نگشته ام...).که یه فضای مه الود درس میکنه.توی اییین همه دود یه صورته.یه صورتی که فقط چشماش مهمه.نگاه کن.زل زده به من.نمیبینی؟ شاید اگه من هم اونقدر صورتم معصوم بود همیشه یه رژ قرمز جیغ میزدم که کسی به چشام نگاه نکنه.که کسی نفهمه که من چشمام تموم معصومیتم رو داره داد میزنه.که کسی نشنوه که چشمام  دلیل سرخی مزخرف لب هامه.

اره.با یه صورت معصوم.با یه رژ جیغ.توی این همه دود قلیون زل زده بود به من ! به منی که نه رنگ رژ هاش جذبم میکرد نه از نگاه یخ زدش چیزی میفهمیدم. اره به من لعنتی زل زده بود و داد میزد که .........

نه !!! نه !!‌نه!!! گمش کردم.گم شد !!

به معصومیت چشاش حسودیم شد.

 

-- شیرین --
- ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ , ۱٠ آذر ۱۳۸٧ : نظرات () -