. : اوهام : .

من دلم بارون میخواد. دلم برف میخواد.از این تیریک تیریک مثل پیرزنا لرزیدن....چرا زمستون نمیشه آخه؟ من سسسسررررمااااا مییییخوااااام....!!!!!

-- شیرین --
- ۱:۱٠ ‎ق.ظ , ٢٠ امرداد ۱۳۸٧ : نظرات () -

میبینی؟

همه اش یادممیرود کجا هستم

و این همه رنگ در من چه کار میکنند !

تو

آری خود تو !

میشناسی ام؟!

آقا ؟آقا؟

خواهش میکنم...!!!

مادربزرگ همیشه دروغ میگفت

و قصه هایش هیچ گاه پایان خوبی نداشت.

حتی اگر میگفت همه با خوبی و خوشی...

درست مثل من

و یا حتی مثل تو.

مثل همه ما دروغ میگفت.

مثل همه ی این کلماتی که در دهانمان جا پر میکنند.

میبینی؟

تمام شده ام.

تمام.

آقا؟ آقا؟! خواهش میکنم بمانید و امشب را _که آخرین شب بودنم است_ با هم تمام کنیم. !

 

-- شیرین --
- ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ , ۱٠ امرداد ۱۳۸٧ : نظرات () -

قرار بود که دیگه اینجا ننویسم.که دیگه اینجا نباشم.ولی اومدم.له خاطر یه دلیل رفتم ولی به خاطر ١٠٠٠ دلیل دارم برمیگردم.فعلا که اینجام.تا چه پیش آید....

-- شیرین --
- ۳:٢۸ ‎ب.ظ , ٦ امرداد ۱۳۸٧ : نظرات () -