. : اوهام : .

آهاااییی...آقا؟

دنیایم را گم کرده ام

اگر شما در گمشده گی هاتان به دنیایم رسیدید بهش بگویید که یک سری دستی چیزی به ما بزند.

بد جوری دلم هوای مردگی هایش را کرده است !

-- شیرین --
- ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ , ٢٢ تیر ۱۳۸٦ : نظرات () -

Reamonn

o→sometimes←o

Words on her lips
Begin to slip
She’s loosing her grip
On herself
And when she wants more
Oh no, no
She can’t have more
Oh no, no
She feels like she’s holding back
a life that she deserves


She said Sometimes
Your asking yourself why
You feel you can’t get by
You feel your crawling on your knees

A voice from inside
Oh no, no
Is telling her lies
Oh no, no
Her dreams come crashing down
Like a burning sky at night


No longer a child
You are the one
You can’t deny
What you have become
It can’t hurt you

But it can eat you up inside

She said sometimes
Your asking yourself why
You feel you can’t get by
You feel your crawling on your knees


She said sometimes
Your’re asking yourself why
You feel you can’t get by
You're sick of begging, begging please

And now you stand up

And look them straight in the eyes
You’re not believing their lies
Your taking it straight from the heart
It’s time for a new start
Time for a new start


Cause if it’s not love well

It’s not enough
You deserve more yeah
More than what you’ve got
Inside a voice is screaming
Get off your knees
Get up
She screams
Sometimes
Sometimes their lies are their disguise
Sometimes the beautiful will cry
Your reaching inside
And now you’re floating like a breeze
And saying goodbye

-- شیرین --
- ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ , ٢۱ تیر ۱۳۸٦ : نظرات () -

يک تبسم زيرکانه و يک عروسک بازی کودکانه

کافی بودبرای عاشق شدنم و تو اين کار را کردی...

و من مثل کودکی عاشقت شدم و مثل قصه پدر بزرگ

تو شدی شاهزاده سوار بر اسب سفيد و من پری قصه ها

و چقدر ساده عاشقم کردی و از آن ساده تر رهايم.

«بمان شاهزاده زيبا!...من بی تو می ميرم.»

خنديدی و گفتی:«بازی بود...»گفتم:«بازی زيبايی

بود،پس بيا بازی کنيم.»گفتی‌:«من ديگر بزرگ‌ شده ام،

من‌ ديگر بازی‌ نمی کنم.»گفتم:«مگر بزرگ‌ تر ها بازی

نمی کنند؟»گفتی:«بازی نه!زندگی‌ می کنند.»

گفتم‌:«پس بيا‌ زندگی کنيم،مثل بازی.»گفتی:

«زندگی بازی نيست.»

«پس حالا با عشق‌ تو چکنم؟»گفتی:«رهايش کن بازی

بود.زندگی کن.»گفتم:

«پس من تا‌ هميشه کودکت خواهم‌ ماند»

۵ شنبه ۲ مرداد ۱۳۸۲ ايم پست رو توی وبلاگم گذاشتم.خيلی دوس دارم اين شعر رو.ماله من نيست البته.توی يه مجله خونده بودمش.اينا هم نظراتش هستن :

نانسی پنجشنبه 2/5/1382 - 16:56
سلام شيرين جون خودم...اين رو که قبلا خونتون خونده بودم...تعريفام رو هم که همون جا کردم...اما شيرين جونم٬یادت رفت ۱ کاری بکنیها...همیشه وقتی یه چیزی رو می نویسی یادت باشه که حتما حتما اسم نویسنده اش رو بنویسی...حتما حتما...هر چند که من یقین دارم که خودت هم می تونی به این قشنگی و یا حتی قشنگتر از این هم بنویسی...موفق باشی دوست مهربون و خشگل خودم...*-:
nansy.persianblog.ir

امیر پنجشنبه 2/5/1382 - 21:39
مم .. شيرين عزيييز ؛ عشق زيباست ... چه بازی اش چه زندگی اش ... اين زندگی خودش بازی بزرگی است ... بازی ای بزرگ ...
ghab.persianblog.ir

 

شيرين جمعه 3/5/1382 - 10:24
مم...ببخشيد شاعر اين شعر رو نمی دونستم،چون توو يه مجلهخونده بودمش.
http://ohum.persianblog.ir

 

جیم فنگ ... شنبه 4/5/1382 - 11:22
عالی بود ... راستی من شما رو ميلينکم ... شما هم اگه خواستيد ميتونيد ... .
s-rahi.persianblog.ir

 

دورانی داشتيم ها...!!!! با چه عشقی دنبال مطلب های خوب خوب بودم که اينجا رو به روز کنم تند تند...هه...چقدر عمر آدم ها زود ميگذره.شايد ۱۰ سال ديگه دوباره همين نوشته رو بذارم اينجا. اگه باشم و اوهام هم باشه. الان ديگه کم کم بايد به فکر کنکور باشم و درس و کتاب و ... اين چيزيه که ازم انتظار ميره حداقل.ولی دلم ميخواد سفيد برفی کوچولوی مو طلاييه مامانم باشم و واسه ی اينکه مامانم ۵ دقيقه دير رسيده خونه کلی گريه کنم و براش دعا بخونم و نماز هايی رو که بلد نبودم رو و... چقدر پاک بودم.نه؟!  حاضرم همه چيزيم رو بدم فقط به ۵ دقيقه آرامشی که تو بچه گی های پر دغدغه م داشتم برسم.فقط ۵ دقيقه........

چقدر ما آدمها تنهاييم.........................ξ

  •               Λ    Λ
  •                ο   ο
  •                  σ
  •                ‹---›

پ.ن :‌اين نقاشيه (!) منم.نگام کنـــــیــــــــــــــن!!!!!

-- شیرین --
- ۱:٥٠ ‎ق.ظ , ٩ تیر ۱۳۸٦ : نظرات () -

اطراف من هيچ چيز نيست.

فقط من شلوغم و اين زمين شلوغتر از من...

 

آهای آدمها.

کسی اين اطراف دائم دست و پا ميزند در آب.....

(...؟؟؟)

۸۸۸

هرگز کسی اين گونه فجيع به کشتن خود بر نخواست

که من به زندگی نشستم

(شاملو)

 

 

 

-- شیرین --
- ٤:٢٧ ‎ب.ظ , ٢ تیر ۱۳۸٦ : نظرات () -