. : اوهام : .

اسمش سيد جمال بود.فقط ۱۷ سالش بود.اگه نميدونستی سرطان داره فکر ميکردی سربازه.مامانم هميشه کلی ازش حرف ميزد.امشب رفتم ديدنش.دکترا جوابش کردن. بستری بود. حالش بهتر شده بود ولی.بهم نگاه کرد.يه لبخند مليح زد ( شايد يکی از قشنگ ترين لبخند هايی که ميشه به يکی زد.) آروم گفت سلام.گفتم سلام.بعد باباش داشت به شهاب ميگفت که چقدر بايد قدر مامانم رو بدونه و اينا.آروم نشسته بود و گوش ميداد.من پشت مامانم قايم شده بودم يه جورايی.نميتونستم به صورتش نگاه کنم.شايد چون ميدونستم که خيلی زنده نيست.نميدونم اين همه هر روز به مامانم اصرار ميکردم که هر وقت دوباره بستری شد به من بگه که بيام ديدنش.خيلی دلم ميخواست ببينمش.نميدونم چرا.از اين حس هايی که تا به حال کسی رو نيديدی ولی با تمام وجود دوسش داری. يه کلاه کپ گذاشته بود سرش ( آخه شيمی درمانی ميشد موهاش ريخته بود ) يا يه تی شرت و يه شلوار ورزشی.

يه کم که بوديم ديگه بايد برميگشتيم. نگاش کردم.شايد تمام زور و انرژيم رو متمرکز کرده بودم روی اين که گريم نگيره. يه لبخند زدم.گفتم خدافظ. سعی ميکرد بلند شه.بهش سرم وصل بود.گفت خدافظ.

 

اگه ميديدينش ميفهميدين که چی ميگم.مثل فرشته ها آروم و با وقار بود. دعا کنين که خوب شه. دکترا ميگن که فقط بايد دعا کرد...

مامانم احتمالا نميذاره ديگه برم ديدنش.آخه گفتم که زياد زنده نيس.و دقيقا هم هم سن من هستش. احتمالا کلی آرزو داره.

داشتيم ميرفتيم مامانم گفت ايشالا واسه دومادی سيد جمال.نميدونم چی توی ذهنش گذشت.شايد داشت به يه سال ديگه فکر ميکرد که ديگه نفس هم نميکشه.

مامانم ميگه خيلی درد ميگشه.احتمالا هم مرگ زحرآوری خواهد داشت.دعا کنين که خوب شه.حداقل اينفدر درد نکشه...!!!

-- شیرین --
- ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ , ٢٩ خرداد ۱۳۸٦ : نظرات () -

هر چقدر بيشتر ميبينم بيشتر ميفهمم که آدمهای اين اطراف چقدر مسخره مصنوعی هستن. همه با ماسک های خندون و لبهای گشاده (!) آدم بهش حالت تهوع دست ميده...!!!!!‌کسی قرص های من رو اين اطراف نديده؟؟؟!!!

من يه نويسنده ام.به نويسنده با يه عالمه شيطنت و شيرينکی که توی وجودم وول ميخورن و يه قاتل که همش روی اعصابم راه ميره!!!!

تا به حال شده وقتی خودت رو توی آينه ميبينی که يه چاقو دستته اونقدر بترسی که  حتی يادت نياد چاقو رو واسه چی تو دستت گرفتی؟؟؟

آهای تو.آره با توام.خود خود لعنتيت.بس کن عوضی بذار زندگی کنم.زندگي...حتی با همه ی اون روزمرگی ها و نفرين ها و لعنتی تر شدن ها..

وقتی که همه ی اين ۴-۵ تا شخصيت وجودم از هم جدا ميشن و هر کدوم ساز خودشون رو ميزنه، چه انتظاری دارين ازم وقتی که اين همه تنها و خسته و شلوغ هستم؟! هنوز هم ميخواين مثل همون دلقک قبلی توی دستتنونم باشم؟؟؟

حای خيلی چيزها اينحا خاليه! تموم کارهايی که نبايد ميکردم و کردم و کارهايی که بايد ميکردم ولی...فقط يه طبل تو خاليم...!!!!

گی

تار

م

گر

يه

کن

دردم

 رو

می

فه

می

سر

د

مه

سردمه.

دی

گه

تن

ها

ييم!

-- شیرین --
- ٩:٠۱ ‎ب.ظ , ٧ خرداد ۱۳۸٦ : نظرات () -