. : اوهام : .

هميشه از گذشته غبارهای سنگينی وجود دارد.

من فقط نميدانم چطور ميتوانم زندگی را درمان کنم ــ

خواب هيچ وقت امانم نميدهد.....

-- شیرین --
- ٧:٢٩ ‎ب.ظ , ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ : نظرات () -

 

-پیکاسو ام را گم کرده ام-

همه جا وحشییانه تاریک دارد میشود

من منتظر حادثه نشسته ام.

صد سال دیگر بیوه زنی مطلقه خواهم بود و تنهایی پیرزنان را رنگ میزنم.

و اکنون

در این پسمانده های تلخ زندگی

_تنها_

غرقه

نه!

شنا؟

نه!

جامانده ام!

***

باید پیکاسو میشدم احتمالا

آری باید پیکاسوهای زندگی ام را پیکاسو وارانه میپذیرفتم

بعد

برای همه ی ثانیه مرده

مرثیه میکشیدم

و

به همه ی آدمهای دنیا نشان میدادم

_که_

هیچ چیز اینجا بی رنگتر از انسان نیست.

***

من منتظر حادثه نشسته ام

همه چیز

ذره ذره های وجودم حتی

توطئه دارند میکنند

بر علیه خائنی که منم!

***

دیر وقت است.

حادثه پشت پلکهای سنگینم وحشی میشود

و

من

پیش از آن که بخواهم

یا بفهمم

پیرزنی صد ساله شده ام

و فرزندانم

کرکس وارانه

دور جنازه ی گندیده ام

میپلکند!

***

حامله بودم

باردار تلخ ترین حادثه

و فرزندانم را میپروراندم

برای روزهای پیرزنی ام

که تا آخرین ثانیه زندگی ام به بی شوهر بودنم بنازم

و تنهایی پیرزنان را رنگی تر کنم

***

در پس این روزها چیزی انتظارم را نمیکشد

و من

همچنان منتظر حادثه ام میمانم

میخواهم تا آخر این باقیمانده روزها را

_تنها_

فقط

و

فقط

به دنبال پيکاسوهای گمشده ام بگردم.

-- شیرین --
- ٦:٢٥ ‎ب.ظ , ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦ : نظرات () -

از آفتاب و نفس چنان بریده خواهم شد

که لب از بوسه ی ناسیراب

برهنه

بگو برهنه به خاکم کنند

سراپا برهنه

بدانگونه که عشق را نماز میبریم_

که بی شایبه ی حجابی

با خاک

عاشقانه

درآمیختن میخواهم.

-شاملو-

 

-- شیرین --
- ٤:۱٠ ‎ب.ظ , ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ : نظرات () -

-چليک های شکسته-

شیرین شتاب کن

تا انتهای این ماراتن راهی نمانده است

شیرین

بسیار سخت است دویدن و دیدین

دویدن و بوسیدن

و مرگ را در مسافتی طولانی دست به دست گرداندن.

من اما بدهکارم

به خاک و هوا

به آب و درخت

به سیاره ای که آن را سنگین کرده ام

به دستهایی که خوشبختی را

روی آخرین برگهای شناسنامه ام

تصویر میکنند.

به اسب های رها شده در طوفان

و بارانی که در کوچه میبارد.

شیرین

من سیصد قرن بدهکاری را یکجا بالا آورده ام!

اما خیالت تخت

همه را خواهم پرداخت.

چون که هنوز می درخشد آخرین نشانه ی من به روی لبهایم.

میخواستی چه باشد؟

لابد سبیل است

این ته مانده ی یک تاریخ

دلسینا

دلسینا

من خاکستر کتابها و استخوان مردگانم را با خود آورده ام.

شیرین

یک شب در حال دویدن

کولی دوره گردی از من پرسید

این چیست کنج لبهایت؟

گفتم میخواستی چه باشد؟

لابد نی لبک است این گلوی یک تاریخ

خندید و گفت

چه تاریخ کوچکی!

و من با اندوه نی لبکم را نواختم.

از هفت سوراخ هفت بندش فوران نور بیرون زد

لیزر؟

نه...

فوران نیلی اندوه!

و او با شرمساری راهش را گرفت و رفت.

چه فکر کرده ای شیرین؟

مگر من میگذارم که تو چون کولی ها در اطراف دهکده های جهانی بچرخی

با نی لبکی بر لب؟

دلسینا

دلسینا

دوباره خون من غلیظ شده است.

اما خروسخوان خواهم خواد

بر قلب تمامی ربات ها و کامپیوتر ها

شیرین

سروانتس را در اجتماع سبز ها دیده اند

میگویند گفته است که این راکتورهای اتمی

اصلا شبیه آسیاب های بادی نیست.

میبینی چطور پای میکوبند روی چلیکهای شکسته؟

سانچو

سانچو

من یه تیکه ابر لازم دارم

یه تیکه ابر پسامدرن واسه شستن این همه رد پا

شیرین

جوانه های امید بی سپر میرویند

و من از داس های فلسفه میترسم

-علیرضا سپاهی-

 

-- شیرین --
- ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ , ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦ : نظرات () -