. : اوهام : .

روزی ميشود که ديگر نباشم.

و تو برای تمامی ثانيه ها پيکاسو ميمانی....

-- شیرین --
- ٥:۱۳ ‎ب.ظ , ٢٩ آبان ۱۳۸٥ : نظرات () -

برای ته صدای مانده جوآنا در پیاده رو:

پشت این همه کلماتی که دوره مان کرده اند،ما تنها میتوانیم برای خستگیمان بالشی بیاوریم و به بهانه ی خواب رویا بافی کنیم که کبودی زیر چشمهامان هی تیره تر و تیره ترو تیره تر شود...

برای صدای گریه آلود زنی مینالم. برای نفس های نکشیده ام قصه میسازم و تو هم که میدانم زنده نخواهی ماند، رهایت میکنم. حالا تا هر کجا که بخواهی میتوانم برایت از آوار چکاوک های سرماخورده ی بالشم بگویم یا از پیرزن هایی مرده ی قهوه ی تلخ .

*تمام آسمان را دیروز پیاده-بازی کردم. کجا بودی؟

-- شیرین --
- ٢:۳٢ ‎ب.ظ , ۸ آبان ۱۳۸٥ : نظرات () -