. : اوهام : .

 اویی که آنجا دراز کشیده خواهر مرده ام است. یا بهتر بگویم قرار است که باشد. داریم تئاتر کار میکنیم. گارگردان هی داد میکشد آرام تر.آرام تر حرف بزنید. چشمش هم که به من میافتد لبخند میزند و میدانم که میگوید " کوچولو این روزها چه خوشگل تر شده " امروز اعصاب ندارد هی داد میکشد و داد میکشد ولی چشمش که به من میافتد کوچولو صدایم میکند و میخواهد که بروم روی سن. یک دو سه :

" اینجا چه خبره؟؟ " کسی جواب نمیدهد. " آخر کسی بگوید اینجا چه خبر شده ؟ آهای کسی اینجا نیست؟ " الآن باید چشمم بیافتد به جسدی که حالا خواهرم است و تعجب کنم و جیغ بزنم. دیالوگ ها یادم رفته اما. خب من که میدانم او جسد است و البته قبل از آن خواهرم بوده، پس این همه تعجب را کجای صورتم جا بدهم؟؟!! نگاه میکنم به کارگردان.

" کوچولو دیشب خوب نخوابیدی هاااا" میدانم .اگر کنارم ایستاده بود همین را میگفت. لبخند که میزند یادم میافتد باید جیغ بکشم..

"خواهرم خواهرم. آخر اینجا چه شده؟ آهای کسی این اطراف..." مردی از پشت پرده بیرون میآید. قرار است که من بدوم به طرفش با قیافه ای متعجب از چیزی که اتفاق افتاده و او دست بکشد  به موهايش بگوید... نه. نمیدانم. خب. فرقی که نمیکند چه بگويد. من باز یادم رفته. دیشب را که خوب خوابیده بودم . این سناریو های لعنتی . کارگردان کات میدهد. نمیدانم. نشسته, نگاهم میکند. انتظار دارد بروم جلو یا قرار بود که او بیاید جلو؟ نویسنده میخواهد که مرا این وسط بین این همه صدا سرگردان کند که کارگردان دوباره داد میزند " ساکت " و بلند میشود که بیاید پیش من و بگوید "کوچولو چی شده؟" و من بگویم که" زنی را دیشب کشتم " که نمیآید و میخواهد که زور بزنم و یادم بیاید که چه کار باید بکنم. سرم گیج میرود.دیشب که چاقو را فرو کردم داخل سینه اش هم سرم گیج میرفت.

کارگردان میآید جلو . دعوتم میکند که بنشینم. سر من داد نمیزند چرا که زار بزنم زنی را دیشب کشتم ؟! فقط داد میزند ساکت ! و من که مینشینم روبرویش زل میزند به دستانم. با چشمانم داد میزنم " دیشب من زنی را کشتم" گوش هایش را گرفته انگار. این قسمت که جزء سناریو نبود.انگار این نویسنده ها هم شوخی شان گرفته این وسط قدرت نمایی میکنند.

میگوید گوچولو ! من گریه ام میگرد با این که هیچ وقت هيچ جا قرار نبود گریه کنم . حتی وقتی که خواهرم مرد . ولی گریه ام میگیرد. زور میزند بخنداندم. نویسنده را میگویم. من را هی میچرخاند که سرم گیج برود و بخندم که دیگر گریه نکنم . زورش به من نمیرسد . زیاد هم قوی نیست. من که گریه کردم .نه. وقتی که قرار بود بخندم او هم قرار بود بخندد و همه چیز تمام شود و من یادم برود که دیشب زنی را کشتم . که او حالا دست میکشد به صورتم میگوید" کوچولو اکم. گریه چرا؟ نمیگویی؟؟ " نویسنده داغ کرده است. بازیگرها خودشان بازی میکنند. جسد خواهرم هم حتی بلند شده نشسته آواز میخواند. چه رسد به من که از اول هم درست نمیدانستم چه کار باید بکنم. و گارگردان که نقشی ندارد .دارد؟؟

میگوید:" شروع میکنیم. دوباره. دقت کن کوچولو.وقتمون کمه" قسمت آخر را زیرکی توی گوشم میگوید. من میروم روی صحنه.یک دو سه :

میایستم رو به تماشاچیانی که هنوز حظور ندارند و قرار هم نبوده که حظور داشته باشند داد میزنم " آدمها. من دیشب زنی فاحشه را کشتم " فقط کارگردان میداند که من قرار نبود هیچ فاحشه را که هیچ زنی را بکشم ولی تنها او آرام نگاهم میکند و میدانم که میگوید " کوچولو چقدر عوض شده!! " همه متعجب شده اند.یا میگویند یا میخندند. نویسنده هم از فرط بیخوای چشمانش را آرام میبندد و میداند که زورش به من نمیرسد .فقط دزار کشیده, نگاهم میکند و نقشه میکشد که چه طور فاحشه ام کند و بیاید داخل داستان و چاقو را در سینه ام فرو کند و یادش برود که زنی فاحشه را کشته.

مگر میشود آخر؟ میشود حتی فاحشه ای را کشت و فراموشش کرد؟!

کارگردان است که از پشت پرده بیرون میآید و اعتراض میکند به اوضاع شلوغ این تئاتر. و قبل از آنکه داد بزند همه را آرام میکند. بعد به من نگاه میکند. مگر میشود کوچولویش کسی را بکشد؟

دارد گریه میکند؟صورتش خیس خیس که شد داد میزند " تعطیل..تعطیل آقا" جسد خواهرم بلند میشود میرود خون های روی سینه اش را پاک کند . مردی هم که از پشت پرده داخل شده بود و معلوم هم نشد که چه کار داشت هم از همان پشت برمیگردد. تمام تماشاچیانی هم که نبودند بلند میشوند بروند. کف میزنند برایمان حتی.

حالا من مانده ام و کارگردان و البته نویسنده ای که بیدار شده و دوباره جوش آورده و دنبال شخصیت های نیمه کاره اش میگردد.

میگوید به من که " کوچولو؟ خوبی جدا؟ نمیخواهایی برسانمت؟ " نویسنده نقشه اش را میکشد. ولی نقش کارگردان نداشتیم داشتیم؟ این از کجا فهمیده که من فاحشه شده ام؟ پس کوچولویش را چه کار کرده؟ میگویم " نه. میخواهم فکر کنم. نمیترسم" دستانش را میگیرم که باور کند نمیترسم. میبوسدم. خداحافظ بی کوچولو را که میگوید باورم میشود که فاحشه شده ام. حالا تا صبح باید در خیابان های تاریک پرسه بزنم و منتظر سوسوی چاقویی باشم که در سینه ام فرو میرود و مرا میکشد. تسلیم که نه نشده ام.

. نویسنده نخواهد آمد که مرا بکشد. میخواهد بگذارد تا صبح دور شهر بگردم و  در آغوشی که مرا طلبید ناله کنم زنی فاحشه را کشته ام.

9 شهریور 85. 2:30 بامداد

-- شیرین --
- ٧:٥٥ ‎ق.ظ , ۱٥ مهر ۱۳۸٥ : نظرات () -

بايد در زمين جايی نگه داشت.

برای ناله ها و نفس زدن های حاملگی.

بعد چند صدا را غاتی کرد و اسمش را گذاشت کودک گم شده.

حالا تا آخر زمين بايد زمان کاشت

-- شیرین --
- ٧:٠٠ ‎ب.ظ , ٤ مهر ۱۳۸٥ : نظرات () -

مردی پشت سرم داد ميزند هی که خانم کجا ميرويييييييدددددد...!!!!

مدرسه مدرســه مدرســــــــــــــــــــــــه....

هنوز هيچی نشده فردا امتحان شيمی داريم. چقدر هم من شيمی يادمه !

دوس جون جونم که داری الان درس ميخونی تو دانشگاه، دلم برات تنگ شده.

پ.ن : به چشمان خود اعتماد نکنيد !

پ.ن ۲ : مرد دنبالم ميکند هر روز....!!!

-- شیرین --
- ۳:٠٩ ‎ب.ظ , ٢ مهر ۱۳۸٥ : نظرات () -