. : اوهام : .

تهی شده ام. تهی تر از آنکه نور واقعا رقصنده ی شمع چیزی را به یادم آورد و یا جمله ای برای بازگو کردن. شده ام حفره ی خالی سکوت و تو هی بیهوده تر از شمع جلو ام رژه میروی . من نقاشی میکنم. تمام وجوه سکوتم را.

دوست دارم تو را هم ثبت کنم. کنار سکوتم اینجا.که چه موزون میرقصی و من جه آرام نشسته ام و گوش میکنم به سکوت درونم.

***

به اوج اثرم رسیده ام. نقطه ی اوج سیاهی درونم.

سکوت سرد من. آرام آرام پرواز کنیم که نقاشی کنم تو را که شوی اسطوره ی تمامی تابلوهایم.

***

وقتی که مردم، مردم نقاشی هایم را خواهند خرید.و چه بسا که جنگ جهانی هزارم بر سر همین سیاهی های من باشد. اگر باشد، همهگی را به اندازه ی خون آدمی،نرخ خون آدمی. نه نرخ خون سبز تو شاید خواهند خرید.

همه اش مال تو.فقط قول بده تا ابد همین گونه آرام با سکوتم برقصی. شاید یادم نیاید که قرص های فراموشی ام را کجا فراموش کرده ام.

لبخند بزن. خواهش میکنم لبخند بزن. میخواهم کرانه های خنده ات را ببینم که چگونه پخش میشود روی صورتت که پیکاسو شوم.بعد از مرگم البته.

آخر تو آن موقع خواهی درخشید و نقاشی هایم را کوران بدبخت خواهند دید.

اگر با من ستاره شوی. شاید قبل از مرگم و قبل از خنده ات حتی بشود پیکاسو شد.

آنگاه تا ابد در جای خالی کنار تو پیکاسو میکشم.

صبح. خورشید که بزند خواهی مرد.اثر قرص هایم دارد شروع میشود.

***

تو میمیری و من یادم میرود خاکت کنم.

84.10.1

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در دور زمان

حس خوب و در عین حال مسخره ایست . که تو بیایی بنشینی پشت صفحه ی تمام سفید مانیتور و شروع کنی به نوشتن و هی خط بزنی و خط بزنی و از نو و از نو و از نو... بعد یکدفعه به ساعتی نگاه کنی که تیک تاکش بالا گرفته ( شب ها همیشه تیک تاکش بالا میگیرد ) و بفهمی که چند ساعتی میشود که نشسته ای و داری سیاه میکنی صفحه ی تمام سفید را که خالی بشوی از موجودی که درونت غوغا به پا کرده و زور میزند که بیرون بیایاد و کاغذ را سیاه کند و تو هی میخواهی که با او-آن-من مقابله کنی و بروی سرت را بگذاری روی بالشت(؟) و کم کم خوابت ببرد.

حالا او-آن-من میخواهد بیاید که آمده روی کاغذ و الکی نقش میبندی تو روی کاغذ که خلاص کنی او را مرا آنرا و بروی خواب های خوب ببینی! میدانی هم که او بالاخره خودش میآید بیرون و تو هی برای خودت زور بزنی که چه فایده دارد؟ آخرش بی خوابیست تا دم دم های صبح و از دست دادن کولری که بیرون را چه خنک کرده است. آخرش هم همین است که تو بنشینی داخل اتاق گرم دم گرفته ات و خالی کنی موجود درونت را که دارم داد میزند-میزنم که تخلیه اش کنم. کند. شود.

بعضی وقتها یکدفعه یاد سه سال پیش میافتم و شیرین 13 ساله ای که درونم هست بیدار میشود و خاطراتی که دوباره تازه میشوند و زخم هایی که خنجری به دانها داخل میشود.(!) و لبخند معصومانه ی دخترکی که من بودم و حالا نیستم و یا نمیخواهم باشم و بعد یاد شیرینک (!) هایی میافتم که نانسی چه بامزه میگفت شیرینک شیرینک شیرینک... بعد دختر 13 ساله لبخند میزند و میچرخد و میچرخد و زمین که خورد یادم میرود که 13 ساله گی ام را بلند کنم و میگذارم که همان جا باشد و برمیگردم به سه سال بعدی که الآن است و مینشینم پای کامپیوتر و صفحه ی سیاه شده ی مانیتور را که میبینم ساعت تیک تاکش خیلی خیلی بالا میگیرد.

سرم نبض میزند : ت ی ک... ت ی ک... ت....

اول خمیازه ای میکشم .بعد به جلویی ام سلام میکنم . بعد به کناریم .و پشتی ام و همه ی اینهایی که اینجا جمع شده اند . بعد لبخند میزنم و همه شان را به یک پرس خواب عمیق دعوت میکنم و همه که خوابیدند خودم را گول میزنم و از بالای سر تک تکشان میپرم و خدافظی میکنم . میگویم بهشان که همه شان گول خورده اند. نه.. قرار نیست کسی دنبالم کند و کابوس ببینم. فقط پرشی است به این ور آن ور. _ همه ور _

اتاق خیلی خیلی گرم است...!!!

بیرون خیلی خیلی سرد است...!!!

آخرحیف نیست . که تو با شیرینک هایت بنشینی پای کامپیوتر لعنتی ( شرمنده داداش ) و هی تیریک تیریک مثل پیرزن هایی که نان خشک میجوند تیریک تیریکی صدا کنی که صفحه ی سفید سیاه شود؟ تازه پوست تنت هم شر شر عرقی باشد لباسهایت هم خیس خیس خیس؟؟!!

_دلت میآید شیرین؟؟؟

+نه..

_برویم بخوابیم؟؟؟

+برویم.

_+شب بخیر !!!!!!!

19 شهریور 85.   3 بامداد

-- شیرین --
- ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ , ٢٦ شهریور ۱۳۸٥ : نظرات () -

يک قدم برميدارم

تا به دنيايت نزديکتر شوم

***

پرواز که ميکنی

باران ميگيرد

 

۸۴.۹.۲۳

-- شیرین --
- ٢:٠۸ ‎ق.ظ , ۱۳ شهریور ۱۳۸٥ : نظرات () -

قتلی که اتفاق نیافتاد

 

انگار که مرگ را در چشمانم دیده بود که آنطور زل زده بود به دستانم و التماس میکرد که تبر را بیاندازم، که تبر از دستم افتاد و سر او در خون قلتید و ثابت که شد، زل زده به آسمان داشت میخندید که شما سر رسیدید و داد زدید که" قاتل را بگیرید" و من که بی خبرتر از همه جا نشسته بودم و موهای چسبناک او را شانه میکردم تنها دستانم را بالا بردم و صدای شما که دوباره آمد، کسی پرتم کرد روی زمین.

در اتاقی به هوش آمدم که احتمالا کسی درش را قبل از آنکه من به هوش بیایم قفل کرده بود و مقداری غذای فاسد در ظرف، کنارم گذاشته بود.احتیاجی نبود که در را امتحان کنم یا غذای داخل ظرف را . شما هم اگر جای من بودید میفهمیدید که قضیه از چه قرار است.حتی اگر سر تا پایتان زخمی باشد و تازه به هوش آمده باشید.

عمل من طبیعی بود باور کنید.چیزی که طبیعی نبود نه آن چشمانی بود که به دستم-آسمان مانده بود و نه آن موهای چسبناکی که شانه کردنشان نیمه کاره ماند.

تنها صدای شما بود که "قاتل را ببرید" و بعد تاریکی داخل صندوقچه و صدای تبل و آواز ندیمه هاتان بود که باعث شد باور کنم در جایی غیر طبیعی به سر میبرم و به جایی غیر طبیعی تر برده خواهم شد که در سلولی کاملا طبیعی _ که درش از قبل قفل بود و غذایش فاسد در ظرف مانده_ به هوش آمدم.

خب میدانم میخواهید _ احتمالا_ که ساکت شوم و بیش از این طبیعت طبیعی تان را از بین نبرم ولی باور کنید که اگر شما را هم میگذاشتند داخل صندوقچه و مدام تکان تکان میخوردید و بعد از دوازده سال دوباره احساس خیسی شلوارتان موجب شرمتان میشد، می فهمیدید که همه چیز چقدر غیر طبیعی اتفاق افتاده و شما هم به طور غیر طبیعی گرفتار شده اید و خیلی طبیعی زندانی گشته اید.

میدانید؟ مشکل از آنجا شروع شد که ما می خواستیم دوباره بازی کنیم و من طبق معمول بشوم جلاد و سر او را ببرم و او انگار که به طور کاملا اتفاقی و غیر طبیعی فهمیده باشد که تبر این بار اشتباها واقعا تیز است و خبری از چوب و پلاستیک و هر چیز غیر تیز دیگر نیست مرگ را در چشمان من دیده بود و التماس میکرد که تبر را بیاندازم و من هم انداختم. به همین سادگی(!) مشکل فقط جنس تبر بود که هرچه قدر هم که طبیعی تر نگاه کنیم باز هم من قاتل نیستم.همه چیز در حکم یک بازی اتفاق افتاد که آن هم یادآوری بود از ده-دوازده سال پیش.

پس شما هم الان یک بازیگر سی- چهل ساله هستید که این بار به طور غیر طبیعی و غیر منطقی میخواهید خود را در بازی ما دو نفر شریک کنید و فکر نکنید که نمیدانم _میدانم_ که احتمالا میدانستید که بازی ما فقط دو نفره است. _ من و او _ پس تبر را عوض کرده و شدید پلیس و حافظ جان اویی که کشته شد و من را به طور غیر طبیعی به اینجا آوردید. حالا هم فقط سعی دارید که ثابت کنید که در بازی ما دونفر شریک هستید و نقش ایفا میکنید و احتمالا هم فکر کرده اید که چون من را دستگیر کرده و او را از بازی خارج کرده اید ، میتوانید بشوید سر گروه گروه سه نفره مان و یک بازی دو نفره ی جدید را به روی صحنه آورید و محکم داد بزنید" قاتل را دستگیر کنید".

باید بگویم که کور خوانده اید. و او تا الان احتمالا سرش را پیدا کرده و موهایش را شانه زده و دارد میآید اینجا که بنشیند سر جایش و بازی نیمه کاره مان _ به لطف جنابعالی _ را دوباره از نو شروع کنیم و تا آخر به اتمام برسانیم و شما را هم بد جور به خاک بزنیم که دیگر خیال نکنید میتوانید سبک بازی را عوض کنید و بشوید نفر سومی که حکم صادر میکند.

حالا بعد از این همه حرف و سخن و حدیثی که شنیدید میتوانید بلند شوید و مثل یک مرد سی-چهل ساله از بازی بیرون بروید و بگذارید که بچه گیمان را خودمان اینگونه تمام کنیم و هر کداممان برویم سراغ زندگیمان که زنم بد جور دلش شور دیوانگی های من را میزند.

خب. پس بلند شوید دیگر که او خیلی منتظر مانده و احتمالا یا نتوانسته سرش را پیدا کند یا شانه را که اینقدر دیر کرده و من را با این همه عجایب محضری که در آن بازخواست میشوم تنها گذاشته و گزارده که شما آن بالا بنشینید و پس از سه ضربه حکم قطعی را اعلام کنید و آنها دوباره مرا ببرند به همان جای طبیعی. و داخل بازی دو نفره ای کنندم که دیگر جلاد نیستم _ با این که تبر واقعی ست _ و بعد شما تبر را بیاندازید و بعد از صد بار تکرار احتمالا که نه مطمینا نفر چهارمی هم پیدا میشود که شما را از جلادیت کنار بزند . بشوید قاتل و با سه ضربه سرنوشتتان را اعلام کند.

پس پیش از آنکه بازی دونفره مان را بدجور جهانی کنید بلند شوید بروید و مرا به حال خودم رها کنید که دلم بدجور شور او را میزند.

بلند شوید آقا. بلند شوید بروید.

_سه شنبه ، 29 مرداد 85

_
-- شیرین --
- ٢:۱۳ ‎ب.ظ , ۱۱ شهریور ۱۳۸٥ : نظرات () -