. : اوهام : .

تستینگ....!!!
-- شیرین --
- ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ , ٢٢ امرداد ۱۳۸٥ : نظرات () -

مینوشتم. مینوشتم برای رهایی دلکم واسه ی تو و صدایی که تمومی نداشت واسه ی تموم آدم هایی که دورم حلقه زده بودن و میخندیدن. واسه ی تموم بی بی هایی که صد سال منتظر بشری بودن که خلقشون کنه. واسه ی تموم آدم ها . همه ی عقده ها. دیوونه-آدم ها . بچه اک ها . صدا ها و سکوت ها ...

آره . در من دختری بود که مینوشت که خلق میکرد که خدا میساخت . که آدم میشد نقاب میزد. آری در من دخترکی بود که میخندید که میخواند میگفت میساخت. حالا اما چه ام مانده ؟؟!! کسی که ساعت ها مینشیند در اتاقی سه در جهار و گوش میکند به صدا ها و آوا ها و سکوت وحشتناک، غم انگیز درونش. که مجسمه میشود که خاک میشود خدا میشود. که بدهکار است به همه چیز و همه کس . به تمام بی بی هایی که به دیوار چسبانده-چسبیده اند . به تمام دیوانه-آدم هایی که غم انگیز سالها دورش حلقه زده- میزنند . به تمام انسانها بدهکار است. به تمامی مخلوقاتش.

در من دخترکی ام میخندد بازی میکند میپرد هنوز میخواند مینویسد خلق میکند. اما در برونم جسمی مانده که باید بدان غلبه کنم. به تمام دردهایش و عذابهایی که بر من تحمیل میکند باید غلبه کنم که دخترکم باشم و بخوانم و بنویسم بدانم. من بر جسمم غلبه میکنم-کرده ام.

گفته بودم نوشتن ارضایم نمیکند. نوشتن دیوانه ام میکند. خارج از جهانی میبردم که وجود دارم و آنجا من خدایم و همه نفرینم میکنند. که آنجا همه اش سیاه است. همه اش تاریک، غم انگیز است. که آنجا دنیایست.... سخت. سخت. سخت. سخت. ..........................................................

دیوانه ام که باشم، یا عروسکی ساخته ی ذهن کودکی نوپا (که چند هزار ماهی بیش ندارد) باز هم من مانده ام و دنیایی که بدان سالها ترد میشوم و چشمان سرخی که مقابلم آتش میگیرند . و هزار ها بی بی و صدا و ....

 

نوشته هایم بی ترمرکز است و بیشتر از آنها خودم بی تمرکز ام. منسجم نیستم و پراکنده مینویسم. چه ام شده. چه ام بوده. چه ام میشود؟ نمیدانم.

دخترکم میخوابد. روی دستان مادری شانزده ساله. آینده اش با من است. نقاش نویسنده شاعر بشود یا نه مهم نیست . باید باشد باید با من بماند و ثابت کند که دخترکش بوده ام.

دخترکم دخترکم. بگیر بخواب. به زیبایی نرگس و به طراوت خدا.

_ آرام_

سپیده که بزند....

 

-- شیرین --
- ۸:٠٦ ‎ب.ظ , ۱۸ امرداد ۱۳۸٥ : نظرات () -

مینوشتم. مینوشتم برای رهایی دلکم واسه ی تو و صدایی که تمومی نداشت واسه ی تموم آدم هایی که دورم حلقه زده بودن و میخندیدن. واسه ی تموم بی بی هایی که صد سال منتظر بشری بودن که خلقشون کنه. واسه ی تموم آدم ها . همه ی عقده ها. دیوونه-آدم ها . بچه اک ها . صدا ها و سکوت ها ...

آره . در من دختری بود که مینوشت که خلق میکرد که خدا میساخت . که آدم میشد نقاب میزد. آری در من دخترکی بود که میخندید که میخواند میگفت میساخت. حالا اما چه ام مانده ؟؟!! کسی که ساعت ها مینشیند در اتاقی سه در جهار و گوش میکند به صدا ها و آوا ها و سکوت وحشتناک، غم انگیز درونش. که مجسمه میشود که خاک میشود خدا میشود. که بدهکار است به همه چیز و همه کس . به تمام بی بی هایی که به دیوار چسبانده-چسبیده اند . به تمام دیوانه-آدم هایی که غم انگیز سالها دورش حلقه زده- میزنند . به تمام انسانها بدهکار است. به تمامی مخلوقاتش.

در من دخترکی ام میخندد بازی میکند میپرد هنوز میخواند مینویسد خلق میکند. اما در برونم جسمی مانده که باید بدان غلبه کنم. به تمام دردهایش و عذابهایی که بر من تحمیل میکند باید غلبه کنم که دخترکم باشم و بخوانم و بنویسم بدانم. من بر جسمم غلبه میکنم-کرده ام.

گفته بودم نوشتن ارضایم نمیکند. نوشتن دیوانه ام میکند. خارج از جهانی میبردم که وجود دارم و آنجا من خدایم و همه نفرینم میکنند. که آنجا همه اش سیاه است. همه اش تاریک، غم انگیز است. که آنجا دنیایست.... سخت. سخت. سخت. سخت. ..........................................................

دیوانه ام که باشم، یا عروسکی ساخته ی ذهن کودکی نوپا (که چند هزار ماهی بیش ندارد) باز هم من مانده ام و دنیایی که بدان سالها ترد میشوم و چشمان سرخی که مقابلم آتش میگیرند . و هزار ها بی بی و صدا و ....

 

نوشته هایم بی ترمرکز است و بیشتر از آنها خودم بی تمرکز ام. منسجم نیستم و پراکنده مینویسم. چه ام شده. چه ام بوده. چه ام میشود؟ نمیدانم.

دخترکم میخوابد. روی دستان مادری شانزده ساله. آینده اش با من است. نقاش نویسنده شاعر بشود یا نه مهم نیست . باید باشد باید با من بماند و ثابت کند که دخترکش بوده ام.

دخترکم دخترکم. بگیر بخواب. به زیبایی نرگس و به طراوت خدا.

_ آرام_

سپیده که بزند....

18.5.85

 

-- شیرین --
- ۸:٠٦ ‎ب.ظ , ۱۸ امرداد ۱۳۸٥ : نظرات () -