. : اوهام : .

شد ۳ سال....!!!!!  

سالگرد دوستيمون مبارک..

-- شیرین --
- ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ , ۱۱ تیر ۱۳۸٥ : نظرات () -

دلم ميخواد بنويسم. دلم ميخواد از اين همه صدايی که توم موج ميزنه خلاص بشم. از اين آدمک پبری که توی بدنم حسش ميکنم. اين که حس ميکنم که اون چقدر تجربه داره و چقدر حيف که داره ميميره که داره از دست ميره. دلم ميخواد يه جوری از خودم خلاص شم. از اين همه صدا(!) از اين همه حرف از اين همه حس(!)  واسه ی گفتن تموم حرفام يه زمين کم دارم. يه زمينی که فقط مال من باشه حس کنم که مال منه. يه خاک (!) يه جای مطمئن واسه زنده بودن. من کلمه ميخوام. يه عالمه کلمه اونقدر زياد که ديگه توی ذهنم دنبال جمله نباشم. که ديگه دنبال کلمه ای واسه ی بودن نگردم. که ديگه اثری نخوام که هميشه کلمه داشته باشم که اينقدر کابوس بی کلمه گی  نبينم. کابوس سکوت.  همون دُور سکوتی که دُور سرم دور ميزنه و صداش کرم ميکنه!!  ميگی صدا؟!  خب آره ديگه صدا!! صدای بدون کلمه  ميفهمی يعنی چی؟! يعنی ديوونه گی !! يعنی سرگيجه٫ يعنی همه جا رو سياه ديدن !!!  يعنی سياه شدن!!!!!!!!!!....

نوشتن ارضام نميکنه!!! آروم چرا ولی ارضاء ؟؟؟  هرچند که اين وبلاگ اين سياهی محض که هيچ وقت سياه نبوده ! اين آرومی مردابی که داره همه و همه و همه٬ من رو می طلبن ! همه و همه بهم آويزون ميشن ميگن " شيرين صدات!!! " من سرم گيج ميره سرم گیج ميره ســـــــــرم  گــیـــــج ميره... حرفی اما .....

آخرشم ميشم يه دونه گل خشک و مامانم منو ميندازه دور.... (مامان گل خشک دوست نداره!!!)  نميدونه من بچشم. منو ميندازه دور. مثل همه ی گل خشک ها و آخر هم تموم ادامه ی زندگيش رو دنبال شيرينش ميگرده!!  منم احتمالا توی يکی از زباله دونی ها. يا توی سطل آشغال با توی دست يه دخترک کبريت فروش میپوسم و باد ميشم. اونوقت   ـ‌ تا خدا پرواز ميکنم ـ

چرا چند روزه که من حس ميکنم با تمام وجود که مردم؟‌ ميدونم زنده ام ها ولی ميدونم که مردم !!! خودمم نميفهمم....

 

اوهامم اوهامم...!!! بيا جای تمام خواب های بچگی! جای تمام بودن ها فقط  خوب باشيم.

-- شیرین --
- ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ , ٤ تیر ۱۳۸٥ : نظرات () -