. : اوهام : .

دانشجويان زندانی را آزاد کنيم

 

 

 

اعتراض ۲۲ خرداد . برابری حقوق زن و مرد.   

ساعت سه و نیم عصر اس ام اسی برایم می رسد با این مضمون که " با سلام، از شما دعوت می شود برای ادای توضیحات درمورد تجمع غیرقانونی 22 خرداد راس ساعت 16 در مقر پلیس در میدان سپه ( یا سپاه) حضور به هم رسانید. بدیهی است در صورت عدم حضور اقدامات قانونی به عمل خواهد آمد." کلی با بچه ها می خندیم که این ها خیال کرده اند جنده تلفنی خبر می کنند یا خدمات پشتیبانی دو ساعته ی ال جی مادیران را ؟!
حرکت که می کنیم، تقریبا نیم ساعت بعد، از همان شماره اس ام اس دیگری می رسد که " زنان ایران آزاده(!) اند، به دلیل کمبود فضا و عدم هماهنگی تجمع زنان در 22/3 در میدان هفت تیر منتفی است و برگزار نمی شود، لطفا این اس ام اس را به یاران (!) ارسال فرمائید" دوباره کلی اسباب نشاطمان می شوند که آی کیو ما را در حد گوسفند ( با تشکر از یادآوری نرگس درمورد آی کیوی خر!) فرض کرده اند که با ادبیات انصار حزب الله خودشان را جای بچه های ما جا می زنند!
با بچه ها نزدیک کریمخان قرار داریم، اما به هفت تیر که می رسیم ترس برمان می دارد. دو مینی بوس پر نیروهای انتظامی و خداتا الگانس پلیس آن دوروبرها و توی مسیرهای منتهی به میدان پراکنده اند و به شدت مراقب. به محل قرار که می رسیم و بچه ها را پیدا می کنیم ( یک لباس شخصی آن دورواطراف مراقب است و آمار ما را به شخصی پشت تلفن می دهد) پیاده به طرف میدان راه می افتیم. شبکه ی کنترل خط ها و اس ام اس هر لحظه گسترده تر می شود و تعداد بیشتری از خط ها کنترل می شوند، این را به راحتی از روی همان اس ام اس های مشکوک می شود فهمید. به میدان که می رسیم وا می رویم. سه گوشه مختلف میدان شلوغ است. و نیروهای انتظامی هم در هر سه محل مشغول انجام وظیفه. اول دلمان را خوش می کنیم که شاید اتفاق دیگری آن طرف ها افتاده... و بعد می بینیم که نه، واقعا بچه ها به شدت پراکنده هستند و هر دسته یک گوشه ی میدان جمع شده اند و در نتیجه اصولا تجمع منسجمی اتفاق نیفتاده است. خودمان را به محل قرار با بقیه می رسانیم و می نشینیم و مشغول سرودخواندن می شویم. یک خوبی هفت تیر با وجود بدی های بی شمارش، شلوغ بودن است و نگاه های حیرت زده ی مردم. بعد تقریبا پنج دقیقه اولین سورپرایز ظاهر می شود: ماموران زن پلیس، که به دو دلیل، هم این که محرم(!) اند و راحت به آدم دست و مشت و لگد و نیشگون می زنند و هم این که به طرز عجیبی از پلیسهای مرد جری تر و وحشی ترند؛ خیلی آدم را می ترسانند. اول سعی می کنند با دست بلندمان کنند و بعد ضربه های دست و باتوم های آرام، که وقتی می بینند بلند نمی شویم محکم می شود. کم کم کار به کوبیده شدن باتوم ها و مشت و لگدهای محکم می رسد اما ما سعی می کنیم تکان نخوریم. جلوی چشم های وحشت زده ام باتوم درست به سر مانا کوبیده می شود و صدای ضربه اش گمانم همیشه یادم بماند که چقدر چندش آور و ترسناک بود. در همین حین ناگهان فضا پر از غبار قرمز می شود: دومین سورپرایز. گمانم این چند وقته نیروی انتظامی رژیم غذایی ویتامین آ و فسفر برای نیروهایش گذاشته که این قدر باهوش شده اند، با اسپری رنگ قرمز که رویمان می زنند و ما اول نمی فهمیم چرا، mark مان می کنند که بعدا بشود فهمید کدامهایمان آنجا نشسته بودیم.
بالاخره بلندمان می کنند و به طرف فضای سبز وسط میدان هلمان می دهند ( یکی شان جوری باتوم را بالا پایین می برد انگار پنبه می زند) و ما از رو نرفته در حال راه رفتن سرودمان را می خوانیم ! همچنان خیلی خوب است که مردم تمام این فرایند را می بینند و حداقل توی نگاهشان می شود اعتراض و همدردی را دید. آن طرف میدان به شدت شلوغ است و نمی شود دید چه اتفاقی می افتد اما ماشینهای پلیس حضور دارند و می گویند که دارند بچه ها را می گیرند. پراکنده ایم. پراکنده ایم و این خیلی بد است، چون هیچ انسجامی که بشود در سایه اش به حداقل چهارنفر فهماند منظور تجمع چیست ( که دیگر نیروی انتظامی نتواند آن را بی حجابی جا بزند) در کار نیست و خوب است چون مردم کنجکاو قاطی مان شده اند و مثل ما کتک می خورند و شاکی می شوند و حداقل کمی باهامان اتفاق دارند. نیم ساعتی همین طور می گذرد: در رفت و آمد و صرفا مانده ایم که حضور داشته باشیم، که این نرفتنمان به شدت به نیروها زور می آورد. خبر می رسد که دلارام و نسیم را گرفته اند، حالم بد می شود، دلارام می گفت اگر امتحان فردایش را ندهد یک ترم دیگر دانشجو می ماند. المیرا را پیدا می کنم و خیالم کمی راحت می شود، هرچند که می گوید فیروزه انگار کتفش دررفته بود.
یک روند خاص مدام اتفاق می افتد: مردم و ما قاطی هم به طرف آن شلوغی آن سمت میدان می رویم و نیروها هم با یورش و گاز اشک آور فراری مان می دهند و باز از اول. این وسط به خاطر نزدیکی ما به ایستگاه اتوبوس، مامور نیروی انتظامی گاز را وسط ما و مردم با هم می زند و مردم با فریاد و اعتراض پخش می شوند، مانا می گوید توی صورت یک بچه دو ساله هم خورد. از سرفه و سوزش داریم خفه می شویم. زنی به من می گوید ببینم خانم اصلا منظور این تجمع چیه؟ می گفتند واسه بی حجابیه. می گویم: شما به ما لباس و قیافه ی ما نگاه کنین، به نظرتون ما دنبال بی حجابی هستیم؟! یکی دیگر که انگار کرد است می گوید از دوماه پیش به بچه های ما اخطار دادند که اگر خبری شد حق ندارید بیایید تهران.
داریم کمی از شلوغی دور می شویم که ناگهان یک پلیس زن(همان خانم غول پیکر جلیقه سفیدی که توی عکس ها هست) بازویم را می گیرد: بیا این جا ببینم، تو داشتی سرود می خوندی. قیافه ات یادمه. یاد این می افتم که قرار شد هر وقت گرفتندمان بگوئیم ما گه خوردیم و این دفعه هم بهمان پول داده بودند که بیاییم و دیگر از این غلط ها نمی کنیم! به شدت انکار می کنم ولی وقتی زن به رنگ قرمز پشت من و مانای marked اشاره می کند و دوتایمان را همراه المیرای طفلک که انصافا تازه رسیده می کشد و می برد تازه می فهمم که اسپری قرمز به چه دردی می خورد! یکی دیگر از همکارهایش که اتفاقا من هم قیافه ی او را یادم می آید که چه جور باتوم را بالا و پایین می برد می رسد و ما را از دستش تحویل می گیرد به طرف ماشین می برد که " توضیح بدهیم" که البته مفهومش این است که ترتیبمان داده شود. یک لحظه حواس زن پرت نمی دانم کجا می شود و با یک چشمک بین من و المیرا، او از یک طرف و من و مانا از طرف دیگر پا می گذاریم به فرار. ( I'm Bond, Elise Bond!) خدا می داند چند نفر بدبخت را هل می دهیم و می زنیم و مردم هم صدایشان در می آید که ولش کن، ولش کن، تا می رسیم به ایستگاه مترو و پایین می رویم و در حال دو مقنعه هامان را پشت و رو می کنیم که رنگ قرمزش معلوم نباشد که روشنک و هدیه را می بینیم، توی صورت روشنک گاز زده اند و حالش وحشتناک بد است و چشمش تار می بیند. موقع آب خوردن صورتم که خیس می شود و انگار یک دفعه آتش می گیرد تازه می فهمم که یک چیزهایی هم به صورت خودم رسیده. دیگر نمی فهمیم بالا چه خبر می شود. المیرا را که پیدا می کنیم سوار مترو می شویم و از منطقه دور می شویم. روشنک با توجه به این که کلی حالش بد بوده و مردم دورش جمع شده اند و فرفر ازش عکس گرفته اند قرار است احمد باطبی بشود و بیایند بگیرندش! (الان فهمیدم که من و مانا هم احمد باطبی شدیم رفت!) و این که کتک رو خیالی نیست، احساساتمون اوخ شده داداش!
بعد هشت مارس با وجود همه ی استرس و کتک و وحشت و فراری که تجربه کرده بودیم، خوشحال بودیم. خوشحال چون حرفمان را زده بودیم. اما حالا فقط افسرده ام. افسرده ی آن چندهزار نفر آدمی که در آن میدان جمع شدند و دسته دسته پراکنده شدند و کتک خوردند و وحشت کردند و تحقیر شدند و دستگیر شدند بدون این که بتوانند یک کلمه از حرفهایی را که می خواستند به کسی بزنند ( نمی دانم بیانیه زنان اصلا خوانده شد یا نه؟!) از همه چیز گذشته، این حس تلخ اذیتم می کند که فایده ای ندارد. این طوری فایده ای ندارد.

پ.ن: توی ایستگاه مترو خانمی ازمان پرسید چی شده و وقتی گفتیم، گفت حقوق ما چیه؟ بگید ما هم بدونیم، و هدیه که شروع کرد توضیح بدهد که خانم شما الان دیه تان نصف است، حق طلاق ندارید، حق مسافرت و کار و حضانت فرزندتان را ندارید... گفت : ای بابا، خانوم این کارها رو ول کنین، زن باید سیاست داشته باشه، شما هم باید حواستون جمع باشه به شوهر و زندگی تون بچسبین، به شوهرتون برسین، به قوم شوهر احترام کنین تا طلاقتون نده!!

-- شیرین --
- ۱:٥٢ ‎ق.ظ , ٢٥ خرداد ۱۳۸٥ : نظرات () -

 

  • آيينه در دستم ميشکند
  • تو تا هميشه پشت جيوه هايش سرگردان خواهی ماند!!!

چگونه ميشود نگفت ٫حرفی نزد وقتی که صدا از گلويت لبريز ميشود...!!!

  • بگذار خون من برادرم باشد!

هـمه  و هــمـه و هـــمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...

ميدونی. به قول مامانم کاش آدم ميتونست با همين اطلاعاتی که الآن داره برگرده چند سال پيش..

  • زندگی جریان دارد هميشه
  • و احتمالا کسی هم به پای گير کرده ی من و تو در گل و لای توجهی نميکند....
  • زندگی همه را ميبرد.
  • حتی صدای سرد گرم تو را...........

ميدونی من شعر ميگم فکر ميکنم داستان مينويسم. که چی؟!‌     ثابت کنم که وجود دارم؟!

 

 

  • من کلمه ميخورم
  •            که شايد تو نايستی.
  • ←←←
  • از عشق که خبری نيست
  •   زمان نميگذارد کودک بمانم
  • ←←←
  • اتاق سياه و سفيد و دستانی که در باد تو را ميبويند
  •     من کلمه ميخورم
  • کلمه
  •    که شايد فردا ديروز، باران باشد
  •  و زمين آسمان، دريا بماند
  • ←←↑
  •  من دستان تو را گم ميکنم
  • و شلوغی صدای زياد اين دُور سکوت را
  •        صدايی در من قار قار قار ميکند 
  • تو پرواز هم نميتوانی کنی.
  • ←←←
  • زمين کوچک است.
  •      آنقدر کوچک تو دست هم نبايد بزنی
  • و عروسک های اينجا
  •     زمين آسمانی
  • و کودکان زنا        
  •    و عشقی که در کار نيست
  • زمان نميگذارد کودک بمانم
  •    من بزرگ ميشوم !
  • بزرگ تر از هزار تا زمان و
  •    زمين و صدا  و نقش و رنگ و تو!
  • بزرگ تر از تـو
  • و صدايی که در من مدام قار قار قار ميکند
  •  که تو نتوانی پرواز کنی
  •               که من همه چيز را
  •                  زمين را - آسمان را
  • تمام آسمان زمينی های خاکی تاريخ را
  •      خط بزنم

  و خدا دوباره از نو تــو را بیافريند.

  • صدايی در من فقط قار قار قار ميکند...←

 

{for the one who knows}

 

 

 

-- شیرین --
- ٩:٥۸ ‎ب.ظ , ٢۳ خرداد ۱۳۸٥ : نظرات () -

گاهی تو بهانه ای ميشوی برای شعر هایم.

جايی که نه بودنت عددی بخواهد

و نه رفتنت برای من تفريقی.

خوب باش.

آنقدر خوب که کلاغ ها ديگر غار غار نکنند.....

۸۵.۲.۸

 

فقط واسه ی اعلام زنده بودن..   نميشه نوشت و ازحس نوشتن عاری بود. خيلی سعی کردم...  قول ميدم جبران کنم. توی يه فرصت خوب  پشت همين ديوار................

-- شیرین --
- ٦:۳٧ ‎ب.ظ , ٧ خرداد ۱۳۸٥ : نظرات () -