. : اوهام : .

ما در پس هر کلمه ای که بر زبان می آوریم،ذره ذره میمیریم.

مدتی ست شدیدا میاندیشم. به تمام فضای اطرافم.از این مدل اندیشیدن های تو خالی.دراز میکشی روی تخت.چشمانت را آرام میبندی.شروع میکنی به شمردن اعداد .یک دو سه...هزار...مغرور میشوی از این همه عددی که یاد گرفته ای بشمری(!) چشمانت را باز میکنی.میبینی دنیا خالیست(!) دنیای ما تشکیل شده از همه چیز و هیچ چیز است.ما مرز بین این دو ایم.بین همه چیز و هیچ چیز ایستاده و نظاره میکنیم کودک ابر قدرت زمان را که  چه زود همه چیز را از مرز ما میگذراند و داخل همه چیز های دیگر هیچ شده جا میدهد. مشغولیت های ذهنم به بینهایتشان رسیده اند. حالا این بینهایت هرچفدر ممکن یا ناممکن باشد.

دوباره چشمانت را میبندی.ذهنت خالیست.خالی تر از هر چیزی که بشود فکرش را کرد.خالی تر از بینهایت های دست نایافتنی سکوت.مدتی بود فقط صدا ها بودند و من بودم و جسمم که چه سرسختانه با من میجنگید.که هنوز هم میجنگد البته.ولی برایم دیگر مهم نیست.اما حالا درونم اینقدر ساکت است و اینقدر بی دغدغه زندگی میکنم که درونم برایم دنیایی جدید و غریب است.ولی هم چنان گیجی های حودش را با من دارد.از روی تخت بلند میشوی.شروع میکنی به راه رفتن.با همه کل میاندازی.حوصله ی هیچ چیز را نداری.حوصله خانه را نداری.از نگاه های مادرت شرم زده میشوی.سرت درد ميکند.سعی میکنی سردرد را فراموش کنی.فراموشش میکنی.معده ای لعنتی ات 2 روز است مدام درد میکند.مهم است؟ نه ! قرص بی قرص !  فراموشش کن! فراموشش میکنی.

دارم پرت میشوم درون سکوت وحشتناک درونم و تلاش میکنم برای هنوز لبخند زدن.عادت کرده ام که اینطور باشم.مهم است؟ نه! لبخند را فراموش میکنی.سعی میکنی دیواره های افکارت را بگیری و تنها صدای درونت را زنده نگه داری.ذهنت مشغول ولی خالی و بی دغدغه است.سعی میکنی دغدغه ای داشته باشی.دغدغه ای برای بودن.برای نفس کشیدن.ولی مهم نیست هست؟!  همه چیز تمام شده.همه چیز از مرز رد شده.باید نشست و منتظر نوزاد جدیدی بود که از مرز وجود رد شود و بیاید بشود همه چیز و خدا را دوباره خلق کند.

فکر میکنم اولین کسی که خدا خلق کرد آخر همین خطی ایستاده بود که من ایستاده ام.کمی عقب تر یا جلوتر.مهم است؟ نه. خدای خلق شده ی من از مرز من رد شده.من منتظر نوزاد جدیدی نیستم.چون که همه چیز تمام شده.

به پوچی نرسیده ام.به دیوانگی نیز حالا حالا ها کشیده نخواهم شد.

چیزی در من مرده است.

من برای فقدانش سوگواری میکنم.

قلبم هنوز میزند.تاپ تاپ تاپ....توپ....یک دو سه هزار.تا چند میتواند ادامه دهد ها؟ تا کی میخواهد همینطور محکم محکم بزند که زنده بودنم را به رخم بکشد؟ تنها صدای باقی مانده در من است که سوگواری میکند.فقط نمیگذارد شبها آرام بخوابم.ولی دیگر عادت شده است برایم ضریه های مدامش ،صدا های مدامش،سوگواری هایش حتی(!) با این سکوت هولناک هم حتی باز شب ها تصویر هایی از کودک ابرقدرت زمان آزارم میدهد.نمی خواهم به گذشته برگردم و زمان دایره ای گرفتارم کند.همین در جا زدن در دنیای خالی اطرافم را ترجیح میدهم به زجه زدن های ده سال پیش. دیگر نمیخواهم بچه شوم.نمیخواهم بچه بمانم.میخواهم فقط باشم.

صدایی در من از مردن بازمیداردم. انگار که فقط برای سوگواری آفریده شده ام.
-- شیرین --
- ۱:٥٢ ‎ب.ظ , ۱٢ بهمن ۱۳۸٥ : نظرات () -

اون روز ها من بودم و تو بودی و فرشته کوچولوهايمان که بلد بودند خوب پرواز کنند..هر دومان يادمان است.حالا ميخواهم مثل تو اينجا بنويسم تا داد بزنم همه بفهمند که فرشته کوچولوهايمان برای پرواز بوده اند. من برای پرواز همه ی حباب هايم فرشته کوچولوها رو نقش زدم و همان قلم مشکی تو روی دستانم سياهی می انداخت. ميدانی چقدر دوستشان داشتم؟؟

ما بالهايمان را محکم به کمر هامان ميبستيم و سعی ميکرديم که هميشه يادمان باشد که پرواز برای بودن است.بعد حالا به جز بند های بسته به کمر هامان چی داريم؟؟ خيلی فکر کردم. فقط ۱ سال ميگذرد. ولی ببين ما چقدر بزرگ  شديم که بالهامان رهايمان کردند؟؟؟ کم کم از فرشته ها ميترسم. فرشته کوچولوهايم مرده صدايم ميکنند

 ¤مرده !‌مرده! بالهايم را حيلی بد کشيده ای نگاه کن‌!‌ ¤

بعد از همه ی فرشته کوچولوها ¤گيجی¤ خلق شد. ديديش؟؟ چقدر گيج و چقدر زيبا؟ او هم همش از پرواز ميگفت.ولی او فقط یک سر بود. بعد برای خاتمه دادن به همه ی اين صداها ¤لالی¤ را آفريدم. او ديگر حرف نميزند. برای همين است که الآن اينقدر آرام نشته ام و مينويسم.ديگر فرشته کوچولو نميکشم.شايد فقط گاه گاهی برای دل تنگی ام و به ياد تو ! نميدانم. ولی اين لالی ها را بدجور دوست ميدارم. ميدانم که اينها روزی با نگاه هاشان مرا خفه خواهند کرد.ولی مهم نيست.مهم اين است که ميدانم ديگر پايان نزديک است. ميتوانی حدس بزنی برای بعد ها چند تا لالی و فرشته کوچولو و گيجی ديگر ميتوانم خلق کنم؟؟ 

صدا ها مدتی ست که رهايم کرده اند..

-- شیرین --
- ٤:٥۱ ‎ب.ظ , ٧ بهمن ۱۳۸٥ : نظرات () -

شب که ميشود يادم ميآيد که بايد ديگر نباشم.

راجع به من چی فکر ميکنيد؟؟

-- شیرین --
- ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ , ٦ بهمن ۱۳۸٥ : نظرات () -

چيزی از هميشه وجود داشته.حالا تو جای مترسک های خندان هی ديوانه بازی در بياور.

ميبينی؟ از ما حتی خاطره هامان هم نميماند.حالا تو هی بچرخ و بچرخ و بچرخ.....

ميتوانم همانند همه ی ديوانه ها خودم را يه داربکشم. ولی حيف که مادرم............................................................................................

کفاره ی کدام گناه دامن گيرم شده نميدانم (!)

-- شیرین --
- ٢:٤٤ ‎ق.ظ , ٤ بهمن ۱۳۸٥ : نظرات () -

تستینگ...!!!!
-- شیرین --
- ٩:٤۳ ‎ب.ظ , ۳ بهمن ۱۳۸٥ : نظرات () -