. : اوهام : .

من نمونه ی بارزی از بدشانسی هستم.بد شانسی هم نه ! اصلا شانس ندارم... دوس جونم رو ميخواااااام...دوس جووووووننن....!!!!!

-- شیرین --
- ۱:٤۱ ‎ب.ظ , ۳٠ دی ۱۳۸٥ : نظرات () -

من يه دختر کوچولوی دوس داشتنی ام. حرفيه؟؟؟

-- شیرین --
- ۱:۱٢ ‎ب.ظ , ٢۸ دی ۱۳۸٥ : نظرات () -

از این لحظه به بعد همه چیز تمام میشود.

 

سعی میکنم اونقدر محکم باشم که هیچ خاطره ای نتونه از پا درم بیاره.من منم! درست خلاف چیزی که بقیه من رو اون میدونن و ازم انتظار دارن که اونطور باشم.

دچار دوگانگی شخصیت شدم.دوگانگی شخصیت هم نه. شخصیت های وجودم از هم فاصله گرفتن.شدم شیرین شیطون همیشه لبخند مزخرف،که همه میبیننش و به مسخره گی هاش میخندن و شیرین متفکر غم زده ی تنها واسه ی خودم.یه حصار فولادی هم کشیدم دور خودم.هیچکس هم راه نمیدم.البته که کسی سعی هم نکرده بهش راه پیدا کنه.همه منو همینطوری پذیرفتن.همینطوری خندون و... چقدر مهمه واسه ی بقیه به جز خودم که تو دلم چی میگذره؟! هیچی. 

شبا از صدای قلبم خوابم نمیبره.دچار بیماری مزمن بیخوابی شدم. تا چند ساعت صدای قلبم رو میشنوم و میشمرمشون و سعی میکنم که متوقفش کنم واسه ی خواب. بعد یهو خوابم میبره. نمیدونم که چی میشه .فقط بعدش خواب های درهم و صدای مامانم که میگه شیرین 7 شده! من دوس ندارم  بیدار شم. دوس دارم که بدنم رو بذارم باشه بعد پا بشم برم عشق کنم با آزادیم. بدنم خسته ام میکنه. همه ی صدا ها و حرکت های حیاتی بدنم عصبیم میکنن.

سعی میکنم که محکم باشم .باور کن. من محکم وایمیستم.مثل همیشه. مبارزه میکنم با این لعنتی آشغال.شکستش میدم.من میتونم.نگام کن! دیگه دستام نمیلرزن.نگام کن.محکم واستادم. خودم واستادم.آخه لعنتی نگام کن!    

 

 

 

خاک. تزریق. کلمه کلمه کلمه.... و شاعری که بد جور می_قلب_د.

بعد نوبت پدربزرگ ها که میشود خدا را آب چشمانمان نمکی میکند.

نقطه.

اینجا پایان نیست. میدانم.میدانی...

ولی به جان خودمان که

خدا را هم

پاییز و نقطه های نمکی ات-امان

کافیسیت...

نقطه.در خط بعدی هیچ جنازه ای حتی انتظار دستان خاک آلودت را نمیکشد.خالا تا آخر داستان را خودت نقطه گذاری کن!

 

 

در انتهای این لحظه مرده ای میپلکد.

من فقط نگاهش میکنم.

 

-- شیرین --
- ٩:٥٩ ‎ب.ظ , ٢٤ دی ۱۳۸٥ : نظرات () -

امشب دوباره از مرگ متولد شدم.....

-- شیرین --
- ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ , ۱٧ دی ۱۳۸٥ : نظرات () -

صد سال بعد مرا خواهی دید.

آن وقت از راز هایی  سخن خواهی راند

که جز نزدیک کردن تیغه ی براق چاقو کاری از دستشان بر نخواهد آمد.

و من تو را خواهم کشت

به همان آرامی و روشنی ساحل صبح یخ زده ی دریا.

 

 

پ.ن: جنون دیوانه وار دوره ام کرده است.فقط بدانید که هنوز به زیبایی شبها زنده ام و مثل همان مترسک ها لبخند میزنم.

-- شیرین --
- ٦:٤٠ ‎ب.ظ , ۱٢ دی ۱۳۸٥ : نظرات () -