. : اوهام : .

  • این همه شب و اين همه وقت برای مردن و تو که تازه آمده ای و اين گوشه نشسته ای و زل زدی به ديوار و من که بد تر از تو تنها در پرت شده گی ميگريم.
  • آخر که چه؟ که چه که تو الآن بيايی و بنشينی اين روبرو و زل بزنی به ديوار و چشمهايت ترک بردارند و من خيس شوم.
  • من در پرت شده گی اين گونه بيهوده خيس شوم و  بيرون باران ببارد و صدای در که بيايد بلند فرياد بزنم :
  • «دوباره آمد»
  • که چه که دوباره بيايی.صد بار و هزار بار و...  همين گونه بيايی و بنشينی همينجا. درست همان جای قبلی و چشمهايت ديوار شوند و بيرون باران بگيرد و من پرت شوم.
  • من به بچه گیهايم پرت شوم و تو آبنبات چوبی ام را بدزدی و من روی زمين آب شوم. و از آب راه حياط از تو و هم چه شکلات چوبی دزديده شده ام هست بگريزم و تو قهقهه سر دهی.
  • تو قه قهه سر دهی  و تمام آبهايم را آتش بزنی و آتش بگيرم . آه چشمان تو مرا آتش ميدهند. ديگر نگاهم نکن.
  • اها.يک. دو. سه.الأن دوباره ميآيی .
  • اول در ميزنی. تق تق تق.هميشه سه ضرب.ميآيی جلو.به بی بی سلام ميکنی.بی بی جوابت را نميدهد ولی.از وقتی که رفت و چسبيد به بالای تاقچه ديگر جواب هيچکس را نميدهد.آری به بيبی سلام ميکنی و ميروی لب حوض مينشينی و زل ميزنی به در و ديوار خانه و من  خانه را بلند  ميکنم و ميگذارم  بالای سرت.آخر هوا باران دارد.ابر ها بد رعدی ميزنند.  و من ميدانم که تو ديگر تکان نخواهی خورد.
  • من خانه را بالای سرت ميگذارم و تو همين جور زل ميزنی به ديوار و گفته بودم که چشمهايت ترک بر ميدارند نه؟ آری چشمهايت ترک بر ميدارند و بی بی از بالای ديوار پرت ميشود و باران تند و تند تر ميبارد و تو ميشکنی. و من که خوب ياد گرفته ام آب شوم با باران فرار ميکنم. تو ميمانی و بی  بی به بالای ديوار تاغچه ميچسبد  و ديگر تکان نميخورد .مثل حالای تو.
  • ديروز که آمدی و برای هزارمين بار شکستی.فکر کرده بودم که ديگر مرده ای. خواستم بگذارمت پهلوی بی بی که بهوش آمدی و مثل اسب از رويم پريدی و ار خانه زدی بيرون.
  • و من گريستم و آب شدم . گريستم...تنها در پرت شده گی آبکی ام.
  • و تو دوباره آمدی و من فرياد زدم «باز آمد »
  • باز آمدی و يک دو سه و تق تق تق . بی بی و سلام بی جواب و حوض و نگاه ترک برداشته ی تو و من که زير باران خيس ميشوم. بی بی که به ديوار ميچشبد  −برای هميشه− و تو که ميشکنی.
  • تو که ميشکنی و من که به اين همه شکستگی هايت عادت کرده ام، تنها آب ميشوم  و تو دوباره از خانه ميزنی بيرون و من منتظرت ميمانم و تو دوباره می آيی.. دوباره و دورباره و دوباره....
  • و هزاران هزار بار شکستگی و ترک چشمانت. نگاهم نکن باشد؟!
  • گفته بودم که نگاهت تمام آبهايم را اتش ميزند و من ميخشکم. من ميخشکم و پرت ميشوم ته پرت شده گی ام و همان جا ميچسبم. مثل بی بی که ۳۰ سال پيش تا آلآن چسبيده بالای تاغچه و تکان نميخورد.
  • آن روزها که مادر بود هميشه عيد ها بی بی را گرد گيری ميکرد و کنارش آب ميشد و و قتی خسته ميشد و ياد کارهايش ميافتاد دوباره بی بی را ميگذاشت بالای تاغچه و بی بی همان طور يک سال ميچسبيد به ديوار و مادر را نگاه ميکرد که با چه وسواسی  همه جا را گرد گيری ميکند.
  • راستی مادر حالا کجاست؟
  • چقدر جايش اين جا خاليست نه؟؟ البته بهتر که نيست. اگر بود ميآمد مينشست کنار حالای  تو و با تو ميشکست. با تو ميآمد با تو ميرفت و ترک برميداشت چشمهايش. من نيز همين گونه عقب وعقب تر پرت ميشدم.
  •  
  • باران قطع شده است.   تو که ميشکنی باران قطع ميشود.
  • حالا بلند ميشوی و ميروی.
  • خسته ام. از اين همه بيهوده گی و پرت شده گی.
  • از شکستن های تکراری تو. و چشمهايت.

 

  • از اينجا ميروم. با بی بی.
  • حالا هر چقدر که ميخوای در بزن. تق تق تق. سه بار که کم است. هزار بار هم که بزنی در برايت باز نخواهد شد.
  • آب ميشوم ميروم در کنار بی بی ته نشين ميگردم.
  • حالا تا قيامت بشکن. کسی نيست که کنارت آب شود و وقتی که می روی منتظرت بماند.
  • نه منتظر تو . نه ترک برداشتنت  و نه چشمهايت.
  • ۸۴.۷.۱۶
-- شیرین --
- ٥:۳۱ ‎ب.ظ , ٢۱ مهر ۱۳۸٤ : نظرات () -

چگونه ميشود بين اين همه صدا بودن را فرياد زد و مطمئن بود که کسی هست که بشنود. 

تو مطمئنی آيا؟؟؟ 

 

-- شیرین --
- ۸:٥٧ ‎ب.ظ , ۱٧ مهر ۱۳۸٤ : نظرات () -

افتاده وسط جاده. درست وسط وسط.

ماشين ها هم که رد ميشن فقط بوق ميزنن و چراق ميدن و فکر ميکنن آشغال و رد ميشن از روش.

به همين راحتی.

-- شیرین --
- ٤:٥۱ ‎ب.ظ , ۱٥ مهر ۱۳۸٤ : نظرات () -