. : اوهام : .

برگ ها زير پايم له شدند و من نميدانم از کدامين کوچه ای اين هزار توی لعنتی بدين بن بست رسيده ام و اين جا گير کرده ام.

داشتم دنبال تو ميگشتم .دنبال تو و رجا ها و ياسميناهايت. دنبال تو، قصه ها و صدای خنده ات. که برای همه بود . خوب بود و برای من...

نميدانم رعد و برق بود يا برق نگه سبز تو که به چشمهايم خيره شدی و خواستی آتشم بزنی و من فرار کردم. من از تو به هزار تو گريختم و برگها زير پايم له شدند و تو گم شدی. تو گم شدی و من به دنبال تو ميگشتم که دوباره برگ ها...

و در بن بستی ته نشين شدم.

تو برای من هيچ گاه نگفتی .نگفتی که ياسمينايت را از کجا آورده ای. و يا رجا های قصه هايت را. و حالا تو شدی رجا ی قصه ی من. و يا اگر بخواهی ياسمينای کوچک من. ولی تو نميخواهی. نميخواهی که باشی. نميخواهی برای يک بار هم که شده ياسمينای من بمانی و مجبور نشوم برای قصه هايم به دنبال ياسمينای کوچکتری بگردم و يا حتی رجا.

آری میدانم . ما بزرگ شده ایم. ما در توهم تلخی بزرگ شده ایم و این سخت است. و این برای من سخت است که باور کنم که تو دیگر نیستی. که دیگر ما نیستیم . بازیهامان و رویاهامان و...

خواستم تمام گذشته را فریاد بزنم و تکرار کنم بودنم را.تکرار این لحظه ها یاد آور شوم. و فریاد بر آرم که آری هستم.

اما میدانی ،مثل تمام خواب هایم هیچ صدایی از حنجره ام خارج نشد. من بیدار بودم.باور کن.ولی صدا در گلویم گیر کرد.مثل تمام خواب هایم.

خواسته بودم نوازشت کنم و یاد آورت شوم که هستم .که هنوز هم هستم.

و تو دوباره گریختی و من برای هزارمین بار در بن بست ته نشین شدم. و حال به دنبال توام. به دنبال بوی یاسمیناها و رجا ها و صدای تلخ خنده هایت.( که فقط من می شنیدمشان )

میخواهم بگویم. میخواهم ثابت کنم به خودم که بیدارم و صدایم در گلویم گیر نکند. میخواهم بگویم.فریاد بزنم . اعتراف کنم. این بار به تمام نبودن هایم. و تو حکم را اعلام کنی و من فریاد برآرم و مکرر شوم که تو چقدر منصفی.

بعد به جلاد لبخند بزنم و دستمال سفید از دست تو بیافتد و جلاد...

حالا گوشم از موسیقی پر است. و تو نیستی. این بار نیستی یا دیگر نیستی؟؟

من اینجا هستم. ته این بن بست. من در کوچه های این هزار توی حل گشته ام.

و تو انگار که دیگر نیستی.

حلقه های سیاه و سفید پشت هم زنجیر میشوند و تو مثل مار میخزی و دور میشوی.

تو در سياهی حلقه ها گم میشوی و داستانهايت مرداب ميشوند. رجا ها و ياسميناهايت در در داستانهايت ميميرند. سخت میمیرند.

چرا هميشه مرا در بيرون داستانهايت پنهان ميکنی؟؟؟؟

ميبينی چه خوب ياد گرفته ام پشت کلامات قايم شوم؟؟ در اين کار خبره ای شده ام بس بزرگ.

خيلی دير است برايت ولی تا ده بشمار.بعد به دنبالم بگرد.اگر توانستی پيدايم کنی همه ی شکلات های بچه گی ام مال تو.

1384.6.29

 صوتی ----->     http://www.sharemation.com/SHIRIN69/z.WAV?uniq=xczgui

پ.ن: خواستم که ديگه ننويسم ولی.... نشد.

 

-- شیرین --
- ٥:٤۱ ‎ب.ظ , ٢٩ شهریور ۱۳۸٤ : نظرات () -

اينجا آخر خط نيس. زندگی اينقدر بی سر و ته هستش که آخر خطی توش نباشه.

ولی ميدونی. بنزينم تموم شده. ديگه بايد بذارم و برم.

اوهامم. منو ببخش.

اين جا رو پاک نميکنم. اينجا ميمونه واسه ی هميشه. هميشه ی هميشه. با شيرين يا...

هه. اينجا يه دفترچه خاطرات بی سر و ته هه. واسه ی من. از تو و ۱۰۰۰ نفر ديگه ای که فقط الان رد پاهای بيرنگشون اينجا مونده.

تو  من اون اون اون اوووون....

ميدونی. حالا اوهام تنها شده. تنهايی دردناک ،ولی وقتی بهش عادت کنی...

اين آدمای ۲ پای لعنتی به همه چيز عادت ميکنن. اوهامم به تنهايی...

امشب دلم تنگ. واسه ی همه ی کسايی که بودن و نيستن. تموم کس های اوهامم. اوهاممون لعنتی.

خب.ديگه اينجا آخرشه. از اينجا به بعد رو بايد پياده رفت. بعد از يه مدت هم وقتی که زوار هر چی کفش و دمپايی و هر کوفت و زهر مار ديگه ای در اومد، از اونجا به بعد رو بايد پا برهنه سير کرد. بعدشم که پاهات ساييده شد و مرد، بعدش ميوفتی رو خاک و آفتاب ميخوره توی سرت و تموم مخلفات بدنت يا ذوب ميشه يا نصيب لاشخورها.

ميدونی؟ تصميم سختی  که بين توی ماشين موندن و پياده رفتن يکی انتخاب کنی. ولی من فکر کنم که انتخابم رو کردم. تو و اون و همه رو ميذارم  توی ماشين و خودم پياده ميرم. هه.

اگه يه روز ديدی که دارم از دور نزديک ميشم بهت .به اين ماشين لعنتی. بدون که به لاشخورها و خدا و همه کس کلک زدم و با بنزين برگشتم. بدون که از اونجا به بعد ديگه با هم ميريم. با همين ماشين لعنتی.

اوهامم. منو ببخش. واسه ی تموم اين مدتی که تو مجبوری اينجا بمونی و رفتنم رو نگاه کنی به امید اين که شايد يه روزی با بنزين برگردم.

به ياد اوهام.

به ياد روزهای خوش.

به ياد ما.

و به سلامتی تو....

-- شیرین --
- ۳:٤۱ ‎ق.ظ , ٢٠ شهریور ۱۳۸٤ : نظرات () -

I shut my mouth

it's all that i can do

but know. you never ,never can know me. can know  why. mabye I'll tell you when I know you

you're not a man of too many faces 

-- شیرین --
- ۱:٤٦ ‎ق.ظ , ٢ شهریور ۱۳۸٤ : نظرات () -

-- شیرین --
- ۱:٤٢ ‎ق.ظ , ٢ شهریور ۱۳۸٤ : نظرات () -