. : اوهام : .

به چشم خسته ی من آسمون از سنگ شده

لعنت به اين تنهايی!

دلم برات تنگ شده

-- شیرین --
- ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ , ۱ شهریور ۱۳۸٤ : نظرات () -

در قفس نه به درد تو ميخورم نه هيچ کس ديگر.

جريان نداشته باشم ميميرم.

***

من باور مطلقم.

به من ايمان نداری ولی...

-- شیرین --
- ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ , ٢٦ امرداد ۱۳۸٤ : نظرات () -

 بين فاصله ها گم گشته ايم.

و باد

 بوی بدن های بی بویمان را به همه طرف پخش کرده است

بوی گند خيانت در همه جا پخش...

 نه! در رگ هايم رسوب کرده است.

-- شیرین --
- ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ , ٢٢ امرداد ۱۳۸٤ : نظرات () -

بين فاصله ها گم گشته ايم.

و باد

 بوی بدن های بی بویمان را به همه طرف پخش کرده است

بوی گند خيانت در همه جا پخش...

 نه! در رگ هايم رسوب کرده است.

 

-- شیرین --
- ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ , ٢٢ امرداد ۱۳۸٤ : نظرات () -

در انتهای تک تک کلماتم درميابم دير زمانيست که مرده ام.

هيچ کس به آواز های يک مرده توجه نخواهد کرد.

و آهن های درون رگ هايم زنگ خواهد زد.

سلول های بدنم  عليه هم توطئه کرده اند.

-- شیرین --
- ٤:۳٥ ‎ق.ظ , ٢۱ امرداد ۱۳۸٤ : نظرات () -

  • از تو برای من تنها لبخندت مانده
  • و ته صدايی که مدام در گوشم زمزمه ميکند دوستت دارم
  • جای بيرنگی دستانت در دستانم خاليست

(جمله هايم بدون آنکه نوشته شوند در ذهنم فراموش ميشوند و به ناچار من می مانم و ذهنی که حتی فشار آوردن هم بدان کارساز نيست)

  • زمان زياديست که در بيرنگی دستانت رنگ باخته ام.
  • فراموش گشته ام.
  • ميدانم...
-- شیرین --
- ۳:۱٦ ‎ب.ظ , ۱٢ امرداد ۱۳۸٤ : نظرات () -

  • از تو برای من تنها لبخندت مانده
  • و ته صدايی که مدام در گوشم زمزمه ميکند "دوستت دارم"
  • جای بيرنگی دستانت در دستانم خاليست

(جمله هايم بدون آنکه نوشته شوند در ذهنم فراموش ميشوند و به ناچار من می مانم و ذهنی که حتی فشار آوردن هم بدان کارساز نيست)

  • زمان زياديست که در بيرنگی دستانت رنگ باخته ام.
  • فراموش گشته ام.
  • ميدانم...
-- شیرین --
- ۳:۱٥ ‎ب.ظ , ۱٢ امرداد ۱۳۸٤ : نظرات () -

خب.میدونی.وقتی که بخوای یه چیزی رو بگی و همه هم هی زل بزنن توو چشات و منتظر باشن که حرف بزنی و بگی، بعدش تو یهو دهنت خشک شه و لبات بسته شه و نتونی هیچی بگی و همه هم هنوز دارن نگات میکنن و به خشک بودن لبات میخندن، بعدشم اگه حتی هزار فرسخ هم از اون جمعیت با دهان های بازشون فاصله بگیری هنوزم میتونی صورت های مزحکشون رو ببینی که بهت زل زده و منتظر بگی تا بخندن. یه چیزی هست توو وجودت که لبات و بخشکونه و تو بخوای جیغ بزنی و هزار هزار فرسخ ازشون فاصله بگیری و بعد بفهمی که دور شدن فایده نداره. بفهمی که اونا توو وجودتن و دوباره بعد تو بخوای بگی و بگی و نذاری که هی بخندن واست وبعد شب شه و چشاشون توو سیاهی برق بزنه. حالا یه دسته آدم با چشای براق و صورت های مزحک و خنده های ترسناک دنبالتن و منتظرن که تو بگی و بخندن و بعد تو لبات بسته شه و هزار هزار هزار فرسخ ازشون فاصله بگیری و بعد بفهمی که دور شدن فایده نداره.

خورشید که در بیاد همه شون از ترس نمیدونم چیچی فرار میکنن و میرن پشت صخره ها قایم میشن و صداهای فریاد زناشون کرت میکنه. گوشت رو میگیری و فرار میکنی. ده ها هزار فرسخ ازشون فاصله میگیری و بعد یادت میاد که دور شدن فایده نداره.

ساعت که 12 شد و خورشید اومد بالای سرت تو صدای دختر های باکره رو میشنوی که دارن کنار رودخونه  آواز میخونن صداشون آرومت میکنه.میخوای هزار هزار فرسخ بهشون نزدیک بشی و اونا رو بگیری تو بغلت تا توو گوشات آواز رو زمزمه کنن. وقتی که بهشون نزدیک میشی میبینی که  همه شون با شکمهای بالا اومده دارن واسه ی معشوق هاشون آواز میخونن تو فریاد میزنی. فریاد میزنی و بالا میاری. از توو دهنت هزار هزار تا بچه ی حرومزاده بیرون میاد و همه جیغ میزنن و بابا بابا میکنن. تو همشون رو میندازی توو رود خونه . دست و پا میزنن و غرق میشن.رود خونه از خون هزار هزار تا بچه ی بی پدر پر میشه.یهو همهی دخترا رو زمین میوفتن و شکمهاشون رو میگیرن و ناله میکنن و شروع میکنن به زاییدن. و تو میخوای قبل از این که بچه هاشون رو به تو نسبت بدن از اونجا فرار کنی و هزار هزار فرسخ دور بشی و یادت بیاد که دور شدن فایده نداره که پاهات میشکنه و میفهمی که حالا پدر هزار هزار تا بچه ی بی پدری.حالا غروب شده و پدر مادر ها از پشت صخره ها میان بیرون هنوز هم صدای فریاد های زناشون توو صخره ها بازتاب میشه و کرت میکنه. میخوای با پاهای شکستت هزار هزار فرسخ راه رو فرار کنی(ویادت بیاد که دور شدن فایده نداره) که بهت میگن که تو پدر هزار هزار تا بچه حرومزاده ای. به جرم آلوده کردن دختر هاشون دنبالت میکنن. تو میخوای بگی. میخوای بگی که تو فقط قاتل هزار هزار تا بچه ی حرومزاده ای که خودت زاییدیشون، که رودخونه غرقت میکنه.

روح هزار هزار تا بچه دنبالت میکنه و ازت میخوان که باهاشون بازی کنی.خسته ای گرمای رود خونه کلافت میکنه میخوان براشون لالایی بگی تا بخوابن. تو آواز میخونی. همون آواز دختر های باکره (؟) رو براشون میخونی. خوابشون که برد میفهمی که صدها هزار فرسخ از دخترا دور شدی و یادت میاد که دور شدن فایده نداره .خسته ای. دوباره صدای دخترا میاد که دارن آواز میخونن واسه ی معشوق هاشون و میخوان که بچه هاشون رو به تو نسبت بدن . خوابت میبره.

 بیدار که میشی دوباره یه گله آدم دورت حلقه زدن و منتظرن که تو بگی و بخندن. بازم زل زدن به چشات و صورتهای مسخره شون داره زیر گرمای آفتاب ذوب میشه_مثل پلاستیک_  دهنت داره خشک میشه و لبات... با خودت تکرار میکنی:

"دور شدن فایده نداره.دور شدن فایده نداره.دور شدن فایده نداره... "

 

84.5.6

 

-- شیرین --
- ۱:٢۸ ‎ق.ظ , ۸ امرداد ۱۳۸٤ : نظرات () -