. : اوهام : .

اينم از سال ۸۴!!

با يه ذره پيشواز. سال نو مبارک.

-- شیرین --
- ۸:۱٧ ‎ب.ظ , ٢۸ اسفند ۱۳۸٤ : نظرات () -

tavalodet mobarak

-- شیرین --
- ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ , ٢۳ اسفند ۱۳۸٤ : نظرات () -

فکر ميکنم مردی.هر وقت که حس مسکنم ديکه نيستی انگار که همه ی دنيا يهو رو سرم خراب ميشه.آره مردی؟ خب حتما مردی تا الان ديگه وگرنه بايد يه خبری ازت ميشد.خداقل يه تافنی .ابراز وجودی.

اه.لعنتی آخه الان هم وقت مردن بود؟ توی اين گير و دار ؟ اينم رسمش آخه مرد؟آخه خودت بگو چی کار کنم؟ کی حال داره سفارش اون همه حلوا بده به اوسا ممد؟ که تازه  بقيه ی دوستای آقا بيان و بخورن و هی گريه و زاری راه  بندازن؟خب پس من چی ها؟ من کی وقت ميکنم که واست گريه زاری کنم ؟ کی وقت ميکنم که به سادت بيافتم و جای همه ی نبودنت شيرينی نخودی بخورم و به سيبيل های نخودی شدم توو آينه نگاه کنم و جای تو بخندم؟کی وقت دارم نبودنت رو درک کنم جز الان؟.آخ ولی لعنتی مرد که گريه نميکنه. پس چرا گريه کنم؟!‌آخه توی عوضی هم که ارزشش رو نداری؟ولی حب خالا خلوا رو يه کاريش ميکنم.

خب حالا آقا جان شما چند نفر رو ميخواين دعوت کنين؟؟  حرف بهرام اينا رو نزن که اصلا و ابدا حالشون رو ندارم ها... ميخوای توی مراسم عزای تو هم دعوا کنم ؟؟

آخ لعنتی کاش بودی. اگه بودی الان کلی به اون دوس دختر خپلت ميخنديديم.اين مهدی عوضی هم که چه خوب اداش رو در مياره کثافت.

اگه اينقدر کثيف نميشدی ها الآن از ليلا هم بيشتر دوست داشتم. هر چند که ليلا رو هم دوس ندارم اصلا. اونم بد تر از تو.

سيگار ميخوام. فقط يه نخ. يه نخ سيگار دبش که بذارم گوشه ی لبم و جون بگيرم. . توی عوضی هم که هيچ وقت وقت شناس خوبی نبودی. الان وقت مردن؟ آخ اگه من يه نخ سيگار داشتم...

آخه اين طوری که نميشه تمرکز کرد توی تيک تاک اين ساعت های تو. آخرش هم نفهميدم که تو اين همه ساعت رو يکجا توی اين اتاق ميخواستی واسه ی چی؟  مردی و اين راز رو هم با خودت بردی زير خاک.

ا..ا..مهمونی و حلوا يادم بودا. ولی يادم رفته بود که بايد خاکت کنيم.ااا...يعنی اون هيکل رو ميشه توی يه سوراخ جا کرد؟ چه طوری دووم ميآری؟من که فکر کنم مجبور شم بعد ازکفن و دفنت يه حال گيری حسابی از اين مسيول های قبرستون بگيرم.اه. آخه مرده و اين همه درد سر؟آخه دلم هم نميآد که بذارمت تووی اون سوراخ بمونی.خب بايد درت بيارم ديکه ولی کجا بذارمت؟ خب خنگی ديگه. اينقدر خوردی خوردی خوردی که شدی يه بچه غول واقعی.بابا فکر اين جاهاش رو هم می کردی که من بدبخت بايد اون هيکل قناست رو چه جوری از زير اون همه خاک در بايرم خب.

راستی سنگ قبرت رو چه کنيم؟ ميمردی خب توی اين ۲۰ سالی که با هميم يه جمله ی درس و درمون بگی که روو سنگ قبرت بنويسم؟

تازه کی حال داره که جواب مامن خانومتون رو بده. ميگه پسر دست گل من رو بردی کرديش زير خاک اومدی؟ ايول فهميدم. ميبرم ميذارمت پيش مامنت.. اون حتما ميدونه که باهات ـ با جنازت ـ چی کار کنه. آخه خود خدا بيامرزت وقتی زنده بودی هی واسه ی اين ننه ی بيسواد گور به گور شده ی ما کلاس ميذاشتی که آره مامان جونم توو کانادا تحسيلاتشون رو تموم کردن و مدرک مالزيشون همه جا معتبره و کوفت و زهر مار و هزار تا کلمه ی قلمبه سلمبه ی ديگه که اين ننه هه تا صبح مخ ما رو سر کار ميگرفت و روی نقشه ای مارال بهش داده بود ميشست و دنبال مالزی و کانادا ميگشت و پدرم در اومد که بهش بفهمونم ننه جان اون نقشه ای که روشی فقز مال ايران.اصلا توو کتش نميرفت که دنيا از اون يه کف دست نقشه ای که شبا زير بالشتش ميذاشت خيلی بزرگ تره. و هی منم قسم ميداد که ببرمش کانادا و هر چی پول جمع کرده بود به من ميداد. آخه آدم عاقل با ده هزار تومن ميشه رفت کانادا؟؟ آخرش هم افتاد و مرد و نفهميد که مالزی کجاست و کانادا چه شکليه.

حالا مرض گرفته آگه اين مامن کانادا رفته ی شما هم کاری از پيش نبرد توی کجا قايم کردن جنابالی من چه گهی بخورم ها؟  گفته باشم تا اینجاش کاره من بود بقيش رو با مامانت کنار بيا.

خب همه ی کارا رو که قرار شد من کنم . پس تو اين وسط چی کاره ای ها؟

اه اين بچه ها هم که ول کن نيستن:

ـ علي؟ علی؟؟

ـ ها چيه؟؟

ـکامران گفتش که توی زمين فوتبال. اگه خواستی برو اونجا.

 

 

 

-- شیرین --
- ٤:٢۸ ‎ب.ظ , ۱۸ اسفند ۱۳۸٤ : نظرات () -