. : اوهام : .

ساعت ۳:۳۰ دقیقه است.

صدای بارون رو که ميشنوی.صدای شر شرش رو که با تموم قدرتش‌(‌شايد )‌داره خودش رو به سقف ها ميکوبه که خبر بده که داره مياد،طاقت نمياری که تا ساعت ۴:۳۰ بمونی توو خونه و بعد بری که زود نرسی.که دومين نفر نباشی.! واست مهم نيس دیگه که زود برسی و دومين نفر باشی. نميتونی بارون به اين خوبی رو از دست بدی و بشينی توو خونه. نميتونی آرزويی رو که داره برآورده ميشه بندازيش دور. آماده ای. از ساعت ۳ که لباسات رو پوشيدی و آماده ای که بری. که زمان بگذره.که ساعت ۴:۳۰ شه.کفشت رو میپوشی و ميری بيرون :

  • « شهاب من رفتم »

در رو ميبندی و پات رو ميذاری روو آخرين پله ای که وقتی رسيدی خونه روش پا ميذاري.صدای در ميترسونتت.جيغ ميکشی و بر ميگردی و به صورت خواب آلود مامنت نگاه ميکنی..!:

  • « مگه نگفتم با تاکسی تلفنی بری؟‌ مگه نميبينی که داری بارون مياد؟! من قبل از بارون بهت گفتم که بايد با آژانس بری. حالا که بارونه ديگه.»

بهم ميريزی.( کاش به شهاب رفتنت رو خبر نداده بودی ) ميای توو تلفن آژانس رو ميگيری و ميری پايين. زير بارون ميمونی و خيس نميشی ( نميدونم چرا خيس نميشدم ) آژانس لعنتی مياد و سوارش ميشی.سر ۴ راه پياده ميشی. خونه ۵-۶ کوچه بالا تره. ميخوای پياده بری. ميخوای زير بارون تنها پياده بری. ساعت تازه ۴:۱۰ هستش.اعصابت خورده. پات رو ميذاری توو کوچه ی پونزدهم.کوچه خلوت.دو سه بار تا ته کوچه ميری و بر ميگردی. هنوز اونقدری که ميخوای خيس نشدی.دلت نميخواد بارون به اين قشنگی رو ول کنی و بری توو خونه ای که همه چيزش ديوونت ميکنه! سرت درد ميکنه.حیف که بايد بری. حيف که حتما بايد بری! دلت ميخواد همين جا زير بارون بمونی و فکر کنی. به همه چيزت . به اون نور لعنتی که اين همه سايه رو به وجود آورده. به اين که بايد پيداش کنی. بايد نابودش کنی..!!! پاترول لعنتی وارد کوچه ميشه. نيلو ازش بيرون مياد. حالا ديگه واقعا مجبوری بری توو..! چون تو رو ديدن. نميتونی هيچ دليلی هم بياری..! ميری..ميری تو خونه و نگاه ميکنی. به همه چيز. به همه کس. ميخوای لذت ببری. حالا که اومدی بايد لذت ببری..!! ( دم در بهت ميگن تو که قرار بود ۴:۳۰ بيای. برو بيرون. خوشحالی که دومين نفری نبودی که پات رو گذاشتی داخل خونه )

سعی ميکنم الکی ناراحت نباشم واسه چيزايی که دست من نيس. چيزايی که من نميتونم عوضشون کنم.وايه همين الکی خوشحالم..!!

 بايد گريست و اين لبخند ها را شست...!!

-- شیرین --
- ٩:٥٧ ‎ب.ظ , ٢۸ آبان ۱۳۸۳ : نظرات () -

يکی به من بگه:

« اين جا درست شد قالبش؟‌»

-- شیرین --
- ٦:٢۳ ‎ب.ظ , ٢٢ آبان ۱۳۸۳ : نظرات () -

يکی به من بگه:

« اين جا درست شد قالبش؟‌»

-- شیرین --
- ٦:٢۳ ‎ب.ظ , ٢٢ آبان ۱۳۸۳ : نظرات () -

يکی به من بگه:

« اين جا دست شد قالبش؟‌»

-- شیرین --
- ٦:٢٢ ‎ب.ظ , ٢٢ آبان ۱۳۸۳ : نظرات () -

تستينگ

-- شیرین --
- ٥:٤۱ ‎ب.ظ , ٢٢ آبان ۱۳۸۳ : نظرات () -

  • *از اين روزای لعنتی اگه فاکتور بگيري، توو پرانتز( اگه بخوای طبق قانون عمل کنی) به جز ۱ هيچی نميتونی بذاری.
  • *اين جا يه چيزيه.
  • يه چيز سنگين.خيلی سنگين!
  • تووی وجودم حل شده.توو تک تک اين سلول های لعنتی که بوی تعفنشون داره خفم ميکنه.
  • * هی! تو. تويی که فکر ميکنی انجا همه چيز قشنگه!
  • نه عزیـــــــــــــــــــــــــــــــــــز..!
  • اينجا جهنم ِ.يه جهنم سرد.سرد و تاريک.
  • ميفهمی؟! نه نميفهمی.خيلی دوری. خیلــــی...!!!

 

  • پشت ديواری که ما را از هم جدا ميسازد،
  • من ـ‌ من و تو ـ در سکوتی که در صداهامان دفنش ميکنيم،
  • ـ آهسته ـ ميميريم.
  • پيش از آن که به ياد آريم "هنوز زنده ايم "
  • ( ۱۶/۸/۸۳ )
-- شیرین --
- ٦:٠٩ ‎ب.ظ , ۱٩ آبان ۱۳۸۳ : نظرات () -

  • *از اين روزای لعنتی اگه فاکتور بگيري، توو پرانتز( اگه بخوای طبق قانون عمل کنی) به جز ۱ هيچی نميتونی بذاری.
  • *اين جا يه چيزيه.
  • يه چيز سنگين.خيلی سنگين!
  • تووی وجودم حل شده.توو تک تک اين سلول های لعنتی که بوی تعفنشون داره خفم ميکنه.
  • * هی! تو. تويی که فکر ميکنی انجا همه چيز قشنگه!
  • نه عزیـــــــــــــــــــــــــــــــــــز..!
  • اينجا جهنم ِ.يه جهنم سرد.سرد و تاريک.
  • ميفهمی؟! نه نميفهمی.خيلی دوری. خیلــــی...!!!

 

  • پشت ديواری که ما را از هم جدا ميسازد،
  • من ـ‌ من و تو ـ در سکوتی که در صداهامان دفنش ميکنيم،
  • ـ آهسته ـ ميميريم.
  • پيش از آن که به ياد آريم "هنوز زنده ايم "
  • ( ۱۶/۸/۸۳ )
-- شیرین --
- ٦:٠٩ ‎ب.ظ , ۱٩ آبان ۱۳۸۳ : نظرات () -

  • ۱۴ سال گذشت. يعنی يه چيزی حدود  ۵۱۱۰ روز .( اااااا تو چقدر پيری..!!‌ )
  • ۱۴ سال پيش تووی يه روزی مثله امروز، تو دنيا اومدی و توو اين دنيا با همه ی خوبی ها و بدی هاش بزرگ شدی. حالا ۱۴ سالته.
  • آره عزيزم.۱۴ سال گذشت.امروز يه سال بزرگ شدی.يه سال ديگه بزرگ شدی.امروز ۱۴ ساله شدی.
  • و من «همون شيرين خرت» ميخوام امروز رو با تموم قلبم بهت تبريک بگم. به تو. به تويی که برات دوست خوبی نبودم. ولی هميشه دوست داشتم.‌( به جر اون موقع ها که حرصم در مياومدا )
  • آره عزيز. آره جيگر() ۱۴ سال گذشت. اميدوارم سال ديگه هنوز باشی برام که برات بنويسم :‌
  • دوستت دارم
  • بی آنکه بخواهمت.
-- شیرین --
- ٦:٠٩ ‎ب.ظ , ۱٧ آبان ۱۳۸۳ : نظرات () -

  • ۱۴ سال گذشت. يعنی يه چيزی حدود  ۵۱۱۰ روز .( اااااا تو چقدر پيری..!!‌ )
  • ۱۴ سال پيش تووی يه روزی مثله امروز، تو دنيا اومدی و توو اين دنيا با همه ی خوبی ها و بدی هاش بزرگ شدی. حالا ۱۴ سالته.
  • آره عزيزم.۱۴ سال گذشت.امروز يه سال بزرگ شدی.يه سال ديگه بزرگ شدی.امروز ۱۴ ساله شدی.
  • و من «همون شيرين خرت» ميخوام امروز رو با تموم قلبم بهت تبريک بگم. به تو. به تويی که برات دوست خوبی نبودم. ولی هميشه دوست داشتم.‌( به جر اون موقع ها که حرصم در مياومدا )
  • آره عزيز. آره جيگر() ۱۴ سال گذشت. اميدوارم سال ديگه هنوز باشی برام که برات بنويسم :‌
  • دوستت دارم
  • بی آنکه بخواهمت.
-- شیرین --
- ٦:٠۸ ‎ب.ظ , ۱٧ آبان ۱۳۸۳ : نظرات () -

 

-- شیرین --
- ٥:۱۱ ‎ب.ظ , ۱٥ آبان ۱۳۸۳ : نظرات () -

  • دارم گنگ ميشم. گنگ تر از اونی که تو ميبينی و نميدونم اسمش رو ميذاری تنبلی. شايدم تنبلی باشه.اما اون جوری نيس که تو فکر ميکنی.وقتی اين طوری حرف ميزنی و مثه معلم ها فقط حرف ميزنی و حرف ميزنی و من فقط گوش ميدم، نميدونم چرا هيچ وقت جوابت رو ندادم.شايد چون فکر ميکنم تو هيچ وقت نميفهمی.فکر ميکنی همه چيز بهونه اس. ولی نيس.به خدا نيس! حداقل اونجری که تو فکر ميکنی نيس.!تا ميام فکر کنم.فکر کنم به خودم که چرا اين جوری شدم.که چرا ديگه اون شيرين سابق نيستم چرا اينقدر عوض شدم همه چيز گنگ ميشه !! خيلی گنگ.منم توو اين همه گنگ بودن غرق ميشم و زمان ميگذره.ثانيه ها ميگذرند و من ميمونم و روزی که تموم ثانيه هاش رو توو گنگی گذروندم و هيچی ازش نمونده.!
  • بهم فرصت بده.فرصت بده خودم رو بشناسم.کمکم کن اين گنگی رو نابودش کنم.بعد ازم بخواه اون جوری باشم که ميخوای.خواهش ميکنم.
-- شیرین --
- ٥:۱٠ ‎ب.ظ , ۱٥ آبان ۱۳۸۳ : نظرات () -

امير ميگفت: تو خيلی ساده ای( و از اين سادگی به عنوان يه صفت خوب ياد ميکرد)

حالا من به اين ميگم چرا از من بدت مياد..ميگه چون ساده ای..هه..!

-- شیرین --
- ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ , ۱٢ آبان ۱۳۸۳ : نظرات () -

امير ميگفت: تو خيلی ساده ای( و از اين سادگی به عنوان يه صفت خوب ياد ميکرد)

حالا من به اين ميگم چرا از من بدت مياد..ميگه چون ساده ای..هه..!

-- شیرین --
- ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ , ۱٢ آبان ۱۳۸۳ : نظرات () -