. : اوهام : .

 

-- شیرین --
- ۳:۳٥ ‎ق.ظ , ٢٦ امرداد ۱۳۸۳ : نظرات () -

مرا ديوانه بدانيد...!!!!

عقب مانده خطابم كنيد..!!!!

اما احمق ندانيدم....!!!!!

***

هنوز انسانم نه برده شما كه هر چه گفتيد عمل كنم....!!!!

به خدا برده ها هم آزادي ميخواهند.....

شورش ميكنند..!!!

حتي اگر خونم را بريزيد

اگر خونم را بريزم

تسليم تان نمي شوم

تسليم منطقتان كه هيچ است

هيچ..!!!

***

انسانم...نه رباط برنامه اي تان

انسان.........!!!!

 

25 مرداد 83 ...!!!

-- شیرین --
- ۳:۱٢ ‎ق.ظ , ٢٦ امرداد ۱۳۸۳ : نظرات () -

تلخي اين اعتراف چه سوزاننده است كه مردي گشن و خشم

آگين

در پس ديوارهاي سنگيه حماسه هاي پر طبل اش

دردناك و تب آلود از پاي در آمده است._

مردي كه شب همه شب در سنگ هاي خار گل مي تراشيد

و اكنون

پتك گرانش را به سويي افكنده است

تا به دستان خويش كه از عشق و اميد و آينده تهي ست فرمان دهد:

« _كوتاه كنيد اين عبپ را،كه ادامه ي آن ملال انگيز است

چون بحثي ابلهانه بر سر هيچ و پوچ...

كوتاه كنيد اين سرگذشت سمج را كه در آن ، هر شبي

در مفايسه جون لجني ست كه در مردابي ته نشين شود! »

×××

من جويده شدم

و اي افسوس كه به دندان سبعيت ها

و هزاران افسوس بدان خاطر كه رنج جويده شدن را

به گشاده رويي تن دادم

چرا كه مي پنداشتم بدين گونه،ياران گرسنه را در قحط سالي

اين چنين از گوشت تن خويش طعامي ميدهم

و بدين رنج سرخوش بوده ام

و اين سرخوشي فريبي بيش نبود؛

يا فرو شدني بود در گنداب پاك نهادي خويش

يا مجالي به بي رحمي ناراستان.

و اين ياران دشمناني بيش نبودند

ناراستاني بيش نبودند.

×××

من عمله ي مرگ خود بودم

و اي دريغ كه زندگي را دوست ميداشتم!

 

 

آيا تلاش من يك سر بر سر آن بود

تا ناقوس مرگ خود را پر صدا تر به نوا در آورم؟

 

 

من پرواز نكردم

 

پر پر زدم!

×××

 

در پس ديوار هاي سنگي حماسه ي من

همه ي آفتاب ها غروب كرده اند.

اين سوي ديوار،مردي با پتك بي تلاش اش تنهاست،

به دست هاي خود مينگرد

و دستهايش از اميد و عشق و آينده تهي ست.

 

اين سوي شعر،جهان خالي،جهاني بي جنبش و بي جنبنده،تا

ابديت گسترده است

گهواره ي سكون،از كهكشني تا كهكشان ديگر در نوسان است

ظلمت،خاليه سرد را از عصاره ي مرگ مي آكند

و در پشت حماسه هاي پر نخوت

مردي تنها

بر جنازه ي خود ميگريد

احمد شاملو

-- شیرین --
- ٩:٠٩ ‎ب.ظ , ٢۳ امرداد ۱۳۸۳ : نظرات () -

چشمان سياه تو فريبت ميدهند اي جوينده ي بي بي گناه_تو

مرا هيچ گاه در ظلمات پيرامون من باز نتواني يافت؛چرا

كه در نگاه تو اشتياقي نيست.

 

مرا روشن تر ميخواهي

از اشتاق به من در برابر من پر شعله تر بسوز

ورنه مرا در ين ظلمات باز نتواني يافت

ورنه هزاران چشم تو فريبت خواهند داد اي جوينده ي بي گناه!

بايست و چراغ اشتياقت را شعله ور تر كن.

 

***

از نگفته ها،از نسروده ها پرم؛

از انديشه هاي ناشناخته و

اشعاري كه بدان ها نينديشيده ام.

عقده ي اشك من درد پري،درد سر شاريست.و باقي نا گفته ها

سكوت نيست ناله يي ست.

اكنون زمان گريستن است،اگر تنها بتوان گريست،يا به راز داري

دامان تو اعتمادي اگر بتوان داشت،يا دست كم به در ها

_كه در آن احتمال گشودني است به روي نابكاران.

با اين همه به زندان من بيا كه تنها دريچه اش به حياط

ديوانه خانه ميگشايد.

اما چگونه،به راستي چگونه

در قعر شبي اين چنين بي ستاره،

زندان مرا_بي سرود و صدا مانده_

باز تواني شناخت؟

 

***

 

ما در ظلمت ايم

بدان خاطر كه كسي به عشق ما نسوخت،

 

ما تنهاييم

چرا كه هرگز كسي ما را به جانب خود نخواند،

 

ما خاموشي ايم

زيرا كه ديگر هيچ گاه باز نخواهيم آمد،

و گردن افراخته

بدان جهت كمه به هيچ چيز اعتماد نكرديم،بي آن كه بي اعتمادي

را دوست داشته باشيم.

 

***

 

كنار حوض شكسته ي درختي بي بهار از نيروي غصاره ي مدفونه

خويش ميپوسد.

و نا پاكي آرام آرام رخساره ها را از تابش باز ميدارد.

عشق هاي معصوم، بي كاره و بي انگيزه اند.

دوست داشتن

از سفره هاي دراز تهي دست باز ميگردد.

 

زير سر تاق هاي ويران سراي مشترك،زنان نفرت انگيز،در

حجاب سياه بي پرده گي خويش به غم نامه ي مرگ

پيام آوران خدايي جلاد و جبر كار گوش ميدهند و بر

نا كاميه گندابه طعمه ي خويش اشك ميريزند.

 

خداي مهربان بي برده ي من جبر كار و خوف انگيز نيست،

من و او به مرزهاي انزوايي بي اميد رانده شده ايم.

اي هم سرنوشته زمينيه شيطان آسمان!تنهايي تو و ابديت

بي گناهي،بر خاك خدا،گياه نو رسته يي نيست.

 

 

 

هرگز چشمي آرزومند به سر گشته گي تان نخواهد گريست،

در اين آسمان محصور ستاره يي جلوه نخواهد كرد و خدايان

بيگانه شما را هرگز به پناه خود پذيرنده نخواهد آمد.

چرا كه قلب ها ديگر جز فريبي آشكاره نيست؛و در پناه گاه

آخرين،ازدها بيضه نهاده است

 

 

چون قايقي بي سرنشين،در شب ابري،درياهاي تاريك را به

جانب غرقاب آخرين طي كنيم.

اميده درودي نيست...

اميده نوازشي نيست...

 

 

شاملو

-- شیرین --
- ۱:۱٠ ‎ق.ظ , ٢۳ امرداد ۱۳۸۳ : نظرات () -

-- شیرین --
- ۱:٠٥ ‎ق.ظ , ٢۳ امرداد ۱۳۸۳ : نظرات () -

اين دفعه تبر دست تو بود..!!

واسه خودم بت خونه ساختم..توش انواع بت ها رو نگه داشتم..!! از خودم هم يه بت ساختم..!

***

به بت ها نگاه ميكنم..! بعد به خودم نگاه ميكنم..!به بت خودم..! ازش حالم بهم ميخوره..!! واسش مثل يه بنده ام..!هر چيزي كه ميگه بايد انجام بدمش..!هر چيز..!

يهو ميزنه به سرم..!تبر رو بر ميدارم ميشكنمش..!بعد حسرت ميخورم كه چ__________را؟! فكر ميكنم كه چي كار دارم ميكنم..!چي كار كردم..؟!

بعد تبر رو بر ميدارم..! تو بت خونه ام دور ميزنم..! به بت ها نگاه ميكنم..! براندازشوم ميكنم..! » تقصير كي بود؟ « تبر رو مبدم دست يكي از بت ها..! دست بتي كه ازش لجم گرفته..!! بعد قاتي ميكنم..!

ميگردم دنبال بتي كه تبر دسته شه..!

ميپرم بهش ..اما نميشكنمش.! اونو مقصر ميدونم كه بتم رو شكستم..!!

و اين دفعه تبر دست تو بود..!

-- شیرین --
- ۳:۳٤ ‎ق.ظ , ۱٠ امرداد ۱۳۸۳ : نظرات () -

اين دفعه تبر دست تو بود..!!

واسه خودم بت خونه ساختم..توش انواع بت ها رو نگه داشتم..!! از خودم هم يه بت ساختم..!

***

به بت ها نگاه ميكنم..! بعد به خودم نگاه ميكنم..!به بت خودم..! ازش حالم بهم ميخوره..!! واسش مثل يه بنده ام..!هر چيزي كه ميگه بايد انجام بدمش..!هر چيز..!

يهو ميزنه به سرم..!تبر رو بر ميدارم ميشكنمش..!بعد حسرت ميخورم كه چ__________را؟! فكر ميكنم كه چي كار دارم ميكنم..!چي كار كردم..؟!

بعد تبر رو بر ميدارم..! تو بت خونه ام دور ميزنم..! به بت ها نگاه ميكنم..! براندازشوم ميكنم..! » تقصير كي بود؟ « تبر رو مبدم دست يكي از بت ها..! دست بتي كه ازش لجم گرفته..!! بعد قاتي ميكنم..!

ميگردم دنبال بتي كه تبر دسته شه..!

ميپرم بهش ..اما نميشكنمش.! اونو مقصر ميدونم كه بتم رو شكستم..!!

و اين دفعه تبر دست تو بود..!

-- شیرین --
- ۳:۱٠ ‎ق.ظ , ۱٠ امرداد ۱۳۸۳ : نظرات () -

يه قوطی پيف پاف وسط يه کوچه ی خلوت و شيبدار...

کارگر افغانی به قوطی نزديک ميشه... قوطی پيف پاف رو زمين غلت ميخوره و دور ميشه...          

يه قوطی پيف پاف کنار جوب...تو يه کوچه ی خلوت....

بچه مدرسه ای که کلی ديرش شده....در حالی که در حال دويدنه به يه قوطی پيف پاف نزديک ميشه.... يه تیپا دوباره قوطی رو به حرکت در مياره....

يه قوطی پيف پاف وسط يه خيابون شلوغ....زير چرخ های يه کاميون غول پيکر له شده....

يه قوطی پيف پاف ميون کلی ات و اشغال...پشت وانت شهرداری....

يه قوطی پيف پاف وسط يه کوچه ی خلوت .....

(تحت تاثير کلوزاپ کيارستمی...)

-- شیرین --
- ۳:۱٩ ‎ق.ظ , ۸ امرداد ۱۳۸۳ : نظرات () -

سیبی از درخت افتاد..!!!

نه شاخه ای شکست و نه برگی گریست..!!!

***

کرمها به جسم _ زنده اش _ حمله کردند..!!

و دیگر آثاری از آن جسم هم نماند برای تفکر :

« کيِ از درخت افتاد؟! »

..!!

2:34 شب " یک شنبه 28 تیر"

-- شیرین --
- ٩:٢٥ ‎ب.ظ , ٧ امرداد ۱۳۸۳ : نظرات () -

تولدت مبارک ..!!!

از طرف اوهام ۵* روزه

* = اين يعنی که تولد اوهام ۵ روز پيش بودش ..!!!!

اوهام جونم تولد تو هم مبارک..!!!!

 

-- شیرین --
- ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ , ۳ امرداد ۱۳۸۳ : نظرات () -