. : اوهام : .

ده ها نفر جمع شده اند که تماشا کنند..!!!

: «فقط به خاطر دو اسب..!!!»

صدها نفر جمع شده اند که تماشا کنند..!!!!

جوخه ی اعدام..!!!

(و اشکهای پسر بچه که گناهی ندارد..!!!)

«فقط به خاطر قانونی که اعمال نشد..!!!»

«فقط به خاطر انسانها..کسانی که امده اند تا تماشا کنند...چگونگی دست و پا زدنش را..»

فقط به خاطر یک سرخپوست...و قانونی که اعمال نشد..!!!

-- شیرین --
- ۳:٤٩ ‎ق.ظ , ۱٦ تیر ۱۳۸۳ : نظرات () -

  • شبه..همه جا تاريکه و هيچ نوری به جز نور صفحه ی سياه مانيتور توو اتاق نيست...چشمات رو ميدوزی به سقف سفيدی که سياه به نظر ميرسه و به ديشبت فکر ميکنی... به اون:
  • + تو اوون دختری که سال اول بود نيستی...
  • ـآره   نيستم..نيستم..نيستم..نيستم..!!!
  • +تو شدی... نسترن.......امير .....اينترنت......مجازی........!!!!
  • به حرفاش فکر ميکنی..به چيزای که بهت گفت و حرفايی که بهش زدی..!!! چقدر تغيير کرده..!!!چقدر تغيير کردی...
  • يه حسی آزارت ميده..از رو تخت بلند ميشی و عرض اتاق رو قدم ميزنی..!! زير لب شعر زمزمه ميکنی..!!!
  • ميخواهم خوب باشم..
  • ميخواهم تو باشم و به خاطر همين راست ميگويم...
  • نگاه کن:
  • با من بمان...!!
  • به چند روز ديگه فکر ميکنی که قراره اسامی بياد..!!!صدای قلبت مثل صدای بمبيه که توو فکرت ترکونديش..!  دستات ميلرزن..!!!اون مرض بچگی دوباره برگشته..!!! ياد حرف مامانت ميوفتی..!!!
  • « واسه خستگيه..!! يه کم بشينی دوباره عادی ميشه..‌»
  • ميری طرف پنجره ی اتاق...جايی که از همه جای خونه دوس داشتنی تره مخصوصا اين موقع های شب..آروم و ساکت..!!
  •  دلت تنگ شده..!!! به اين پنجره که ميرسی هميشه دلت تنگ ميشه...چقدر دلت برای صداش تنگ شده..!!! چقدر دلت برای تنها بودن تنگ شده..!!!واسه ی اون همه غم و غصه ای که ۲ سال پيش داشتی و حالا چند برابر شدن..!!!
  • واقعا مجازی شدم...؟! حرفام حرفای خودمه؟!!!
  • يهويی هوس ميکنی کاش اينجا بود..اون وقت ميرفتی توو بغلش و آروم گريه ميکردی..حتی اگه واسش مهم هم نباشه ديگه..!!!..خفه و ساکت که هيچکس نفهمه...!!
  • افکارت بهم ريخته س...به آسمون نگاه ميکنی..همون جايی که ديشب طلوع خورشيد رو ديدی...
  • تا چند روز ديگه بايد تحمل کنی؟! تا کی؟!
  • « تو اون شيرين سال اول نيستی..!!‌»
  • حرفها دور سرت ميچرخند...!!!
  • « شيرين خيلی وبلاگت رو دوس دارم..خيلی قشنگه..با وبلاگای اونا فرق داره..راحت مينويسی..!!»
  • از حرفش خندت ميگيره و ذوق ميکنی..!!! هه...
  • « آره منم موافقم...يه جورايی مجازی شدی..»
  • نگاه کن..هر دو موافقند که تو مجازيی..!!
  • احساسام رو روی يه نوار ضبط کردند..:
  • اولش شاد شاد...بعد کم کم کمتر ميشه..ميره توو غم و غصه و همه چيز به هم ميريزه..با تا پای خود کشی ميره..نوار تموم ميشه..ميزنندش بره عقب..!!!!
  • باز از اول...!
  • « حرف باحالی زدي»
  • دوباره به آسمون نگاه ميکنی..!!!ديشب هوا پر ستاره بود..امشب هوا قرمزه...سرخ سرخ..!بارونه آرومی ميباره...بهت آرامش ميده...دلت ميخواد از خونه بزنی بيرون! اجازه ی اين کار رو نداری..!!
  • درخت های توو خيابون تکون ميخورند و تو فکر ميکنی و فکر ميکنی و گم ميشی..!!!!
-- شیرین --
- ٥:٥٦ ‎ق.ظ , ۱۳ تیر ۱۳۸۳ : نظرات () -

هه...يکی بود يکی نبود...غير خدای قصه ها...( همه بودن )..

يه گنجشک کوچولو بود با يه دنيا مهربونی که به همه ميداد و از هيچکس نميگرفت..!!!( به مدل قصه ها ) يه دونه دوس داشت..از اون دوستای جون جونی....خيلی باهاش صميمی بود...يه روز از روزای خوب..که دو تا دوس با هم رفته بودن گردش،دوس کوچولوش افتاد از درخت پايين چشش افتاد به يه (...) کوچولو..ديگه هيچ کس رو نديد...!!!ديگه دوس اونو نديد..!!! حالا يه دوست جديد داشت..که ديگه اونو نميديد..!!!گنجشک کوچولوی قصه ما..تک و تنها موند و رفت..رفت ز شهر قصه ها..!!!ديگه دنيا رو نديد..ديگه اون دوست و نديد..اما هميشه داشت اميد..به يه روز خوب و خوش..که اونم يه روز رسيد..!!! اتفاقی شد يا نه، گنجشک کوچولوی ما يه دوس تازه پيدا کرد...از اون خوباش..!!! دوس قديم جون جونيش..حالا ديگه تنها بودش..اسير غمها شده بود..اونو نديد..!! اونو گذاشت مثل خودش با دوس تازش اون پريد..از قضا اين دوست تازه..دوس همون قديمي بود..(که دیگه اون اونو نمیديد..!!!)

اينا باهم شدن دو دوس..از اون دوستای جون جونی..اما زمان وفا نداشت..گنجشک ما گناه نداشت...اما اسير غم شدش..اسير يک زخم بزرگ که روی قلبش مونده بود. دوس قديمی تنها بود..که دوس، ديگه با اونا نبود..!!!

هه..ديگه دنيای قصه هاهم تاريک شده..!!! ديگه قصه ها همش خوب نميشه اون آخراش...ديگه مهربونا پيدا نميشن کمک کنن..همه شون گم ميشن توو اين دنيای ما..ميون درد و غما...!!!( غم ها ) 

قصه ی ما به سر رسيد..کلاغ بيچاره ی ما هنوز به خونش نرسيد..هنوز بايد بگرده و خونه رو پيدا نکنه..حياط خونشون رو اون پر از هدايا نکنه...!!!

***

۱۱/۴/۱۳۸۳

-- شیرین --
- ۳:۳٤ ‎ق.ظ , ۱٢ تیر ۱۳۸۳ : نظرات () -

...

پنجره رو باز میکنم...دو تا پرنده ان شایدم دو تا خفاش..شایدم یه چیز دیگه..ولی میپرن پس یه نوعی پرنده اند..میچرخند دور یه دایره و نزدیک من میشن بعضی وقتا..میترسم ازشون..عقب میام..از شب می ترسم..از روز می ترسم..از امروز، از دیروز، از فردا، از خودم،از تو ، از اونی که ازم می ترسه، از اونی که ازش فرار میکنم،... آره ترسو شدم یا ترسو بودم...پنجره رو میبندم و میشینم پشت مانیتور...از این دنیای مجازی بدم میاد که میتونم توش کسایی رو بسازم که من نیستن و میتونم خود واقعیم رو نشون بدم..خودم رو...!! کسی رو که کم کم دارم فراموشش میکنم..!!! دچار یه احساس بدی شدم...یه حس غریب تر اونی که بتونم درکش کنم..!!!یه چیز عجیب..از حرفام از کارام از افکارم از همه شون میترسم...!!! از خودم بدم میاد..از افکارم بدم میاد...

***

_« نگاه کن: با من بمان »

+....

دیگه نمیخوام اینی که هستم بمونم..دلم نمیخواد مثه بقیه بشم و همش فرو برم..دلم نمیخواد توو اون مسیری که همه رفتن منم برم...اما دارم میرم...مثه اونا دارم توو همون مسیر میرم ..توو همو مرداب فرو میرم..آخر هم مثه همونا غرق میشم واسه یه مدت همه یادم رو میکنن یکی میگه :

_ « خدا رحمتش کنه چه آدم خوبی بود....»

و یکی دیگه میگه:

« هه...الان داره توو آتیش میسوزه..هه هه »

شایدم فراموش شم و هیچکس نفهمه من کجا رفتم..هیچکس یادش نیاد که من یه روزی بودم و حالا نیستم...شاید هیچ کس نفهمه..آره..مرگ در فراموشی...!!! از این یکی بیشتر خوشم میاد..نمیدونم چرا..!!مرگ در فراموش شدن..!!! دلم میخواد اگه توو این راه مردم این جوری بمیرم..هیچکس منو یادش نیاد..حرفام رو به کار ببرن و بعد دو ساعت فکر کنند: « این تیکه کلوم کی بود..؟! » هه..و من بهشون بخندم..

من فقط حرف میزنم و عمل نمیکنم...!!! نمیتون خلاف جهت حرکت کنم..نمیشه توان مقابله با این همه آدم رو ندارم..توان مقابله با تنهایی رو ندارم..دیگه بسمه..!!! خسته ام..هیچ نیرویی ندارم، کسی نیس که کمکم کنه..!!! هنوز زود.. هنوز خسته ام..!!!!

بگذار خون ما بریزد

و خلاء میان انسانها را پرکند...

***

چند وقت پیش بود؟! کی بود؟! آخرین بار؟!

یادم نمیاد..فقط ماله خیلی وقته پیش بود که گیلاس های دو تایی رو میذاشتم دور گوشم و باهاشون میچرخیدم..!!!( وقتی یادم اومد که دیگه بزرگ شده بودم..این کارا ازم بعید بود..و کتاب: چراغها را من خاموش میکنم » اینو یادم آورد که یادم رفته بود چند وقته پیش بود..!!)

چند وقت پیش بود؟! کی بود؟! آخرین بار؟!

چند وقته که دیگه با شهاب بازی اختراع نمی کنیم..دیگه ملحفه ها رو به پایه های مبل و صندلیها نمیبیندیم و پایگاه درست نمیکنم که باهم بجنگیم..!!! ها؟!! کی بود؟!! کی؟!

یادم که میوفته گریم میگیره..یاد اون روزا که میکنم که همیشه با شهاب میجنگیدم و در عین حال مواظبش بودم که کسی آزارش نده..!!! 12 سالم بود که یه پسر 17 -18 ساله رو به خاطرش زدم !!! به خاطر توهینی که به داداش کوچولوم کرده بود..!!! به داداش کوچولوم... همون داداش کوچولویی که حالا دیگه بزرگ شده و واسم شاخ و شونه میکشه..حالا دیگه مرد شده به قول بقیه...اما هنوزم به مراقبت احتیاج داره مثه یه بچه و هیچکی اینو نمیفهمه..!!! هیچکی نمیفهمه که اون چی میگه.. و من شدم مسیول دفاع از حقوق اون..!!!داداش کوچولوی تنبل که مسیول همه چیزش من شدم..یه احساس مسیولیت پیدا کردم نسبت بهش...بسه هر چی تحقیرش کردن توو این مدتی که من مشغول خوش بود و کور بود..!! بسشه...!!!

***

یکی منو ببینه...یکی منو بفهمه..یکی این جا رو بخونه . بفهمه دارم داد میزنم..!!!

هیچکی نمیشنوه؟! الووو؟!!!

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو...(ق)

-- شیرین --
- ۳:٥٩ ‎ق.ظ , ٧ تیر ۱۳۸۳ : نظرات () -

-- شیرین --
- ۳:٢۳ ‎ق.ظ , ٧ تیر ۱۳۸۳ : نظرات () -

  • نميخوام دوباره برم..نميخوام اون کوچه ی بنبست رو دوباره تکرارش کنم..نه نميخوام...!!!
  • سرم گيج ميره..هر چی سعی ميکنم يه راهی پيدا کنم نميشه..هيچی به ذهنم نميرسه..هيچی نميدونم...نميدونم چرا دارم مينويسم...نميدونم چرا دارم نفس ميکشم..نميدونم چرا دنبال يه راهم...واقعا چرا؟! چرا من هميشه بايد بگردم اما ندونم واسه ی چی..واسه يه حس؟!واسه حسی که همش در حال تغييره؟! نميدونم..!! سال تموم شد و من هنوز توی اون مردابم وهمش فرو ميرم..فرو ميرم...بدون هيچ کسی که بتونه کمکم کنه..
  • « شيرين..! نذار اين همه ظلم روت صورت بگيره و تو هيچی نگی و هيچکسم نفهمه! »
  • وقعا واسه ی چی من هيچ وقت هيچ چی نميگم..که ناراحت نشن؟! نه نميدونم..!!‌واسه ی چی مامانم ميگه چقدر خشک شدی...واسه ی چی پشت سرم ميگن افه ميذاره؟! ...نميدونم خودمم...ولی ياد گرفتم...عادت کردم..!! عادت به چيزيای که يادم دادند.... و من چه زود ياد گرفتم...چه زود خفه شدم و گذاشتم منو ساکت کنن!گذاشتم خفم کنن...!!!
  • « آخه دختر چرا تو توو اين مدت يه بارم بهم نگفتی پست فطرت. چرا نگفتی چی کار دارم باهات ميکنم؟!»
  • فقط بودم کافيه..!! فقط اين که باشم.کجا؟! فرقی نميکنه..فقط باشم..فقط باشم..ناراحت نباشم... کجا باشم مهم نيس..دور يا نزديک..فقط قابل دسترسی..که هر وقت احتياج شد باشم..هر وقت لازم بودم..!!!..!!!
  • آره دنبال يه راهم..دنبال يه آدمم فقط..اما نه راه هستش و نه آدمه..!!
  • ميچرخيدم...ببين..تو رو خدا ببين منو..نديد..بلند شد رفت ..و منم شدم مثه يه روح..هر جا رفت رفتم..هر وايساد وايسادم و منو نديد و بازم نميبينه..مثه يه روح سرگردانم و هيچکی منو نميبينه..هيچکی به چيزی که من ميخوام فکر نميکنه... نه نميکنه..!!!
  • هيچکی نميدونه..هيچکی نميفهمه و هيچکی نميخواد که بدونه و بفهمه...
  • نميخوام دوباره برم..نميخوام اون کوچه ی بنبست رو دوباره تکرارش کنم..نه نميخوام...!!!
  •  
-- شیرین --
- ٥:٥۱ ‎ب.ظ , ٤ تیر ۱۳۸۳ : نظرات () -

مممممممممممم....من تو اين قالبا مشکل دارم..يکی بياد کمک..!!!!

-- شیرین --
- ٤:٢۸ ‎ق.ظ , ۱ تیر ۱۳۸۳ : نظرات () -