. : اوهام : .

اصولا عادت چيز بدی...عادت کردن..اما به کی؟؟؟

اين چند روزه ديگه نمياد پسرک که از اول سال هر روز تووی راه مدرسه ميديدمش و مثه يه ساعت بود واسم..پسرکی که ديگه نمياد..ديگه نميبينمش..چی شده؟؟نميدونم.!!!!.آخرين باری که ديدمش ديگه نگام نميکرد چشاش برق نميزد..مثه اين که ميدونس ديگه از اين راه نمياد...و ديگه هم نيومد...و حالا من موندم و تصوير پسرکی که هر روز ميبينمش پسرکی که ديگه نمياد...

همه ميان همه ميرن...مثه من که يه روز طردم کردن و حالا جای يکی ديگه رو اشغال کردم...جای کسی رو که خيلی از من بهتر بود....جای يه دوست رو...من اين جا رو نمی خوام..ولی خب...جای خوبيه تجربش بد نيس..يه دوست خووب...!!!آره يا شايدم  نه يه...چه ميدونم...ولی سخته برام....خيلی

من نميتونم ..نميتونم نگاه شو ببينم لرزش پاهاشو حس کنم و آروم بشينم سر جام.......چرا؟؟؟ خب ..خب......نميدونم..نميتونم خودم رو قانع کنم که مثه اون باشن..نميتونم ازش انتقام بگيرم....خب اگه اون يه کاری رو کرده نميدونسته چه زجری ميکشه طرف مقابل..اما من چی؟؟؟منی که تجربه کردم؟؟؟منم ميتونم مثه اون باشم بيخيال و خوش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

اين کم کم حل ميشه...همون طوری که بودن پسرک عادت کردم به رفتنشم عادت ميکنم..بلاخره ميفهمم که ديگه نمياد..و اما در مورد اون چی؟؟؟اونی که...نه اينجا جای من نيس....اينجا تخت من نيس..من بلند ميشم جاشو پس ميدم وجای خودم رو پيدا ميکنم...اما کجا؟؟؟؟

-- شیرین --
- ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ , ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۳ : نظرات () -