. : اوهام : .

هی.. آخرين شب سال ۸۳ داره ميادش.يعنی اومده.

دارشتم فکر ميکردم که من، که شيرين سال ۸۳ ، چی کار کرده توو اين يه سال..

به نتيجه ای نرسيدم. کار که زياد کردم. اما...

چيزی که بخوام به ياد بيارم..ممم... آره هست..هميشه يه چيزی هست که به ياد بيارم

آره بابا. اينم از اين سال ۸۳ لعنتی با اين همه نکبتی که توش بوده و هست.اينم رفت توی خاطره ها.  و فردا سال جديد تحويل ميشه.سالی که هيچ کدوم ما نميدونيم که قرار چه روزايی رو توش بگذرونيم.ولی فقط اميد داريم که ،اميد داريم که خوب باشه. که وقتی دقيقا يه سال ديگه گذشت و ما به روزای سال ۸۴ نگاه کرديم بدی ها و کثافت ها حداقل اونقدر زياد نباشن که چشم ما رو به روی اين همه  مثلا  زيبايی ها ببندن.

و در آخر.     اتمام سال ۸۳ رو به تموم کسايی که اين سال براشون بد بوده تبريک و به تموم کسايی که اين سال براشون خوب بوده تسليت ميگم و اميدوارم که سال خوبی رو پشت سر داشته باشين.. ( همه ی اون هيچ نفر هايی که اين بلاگ رو ميخونن )

  • بهار از پی بهار می آيد و
  • بهاری ديگر را مژده ميدهد.
  • و ما همچنان  ايستاده ايم و گذر سال ها را نظاره ميکنيم
  • با لبخندی بر لب و اشکی در چشم...
  •  
  • سال نو مبارک( پيشاپيش )  
-- شیرین --
- ۸:۱٦ ‎ب.ظ , ٢٩ اسفند ۱۳۸۳ : نظرات () -

فاصله مان که زياد شود

کم کم به سرنوشت خطهای موازی دچار ميشويم.

دنيا را که شکستيم

تنها قلبها ميمانند.

قلبها که سنگی باشند.

حوصله مان سر ميرود..

-- شیرین --
- ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ , ٢٧ اسفند ۱۳۸۳ : نظرات () -

حرفی واسه گفتن نيست. درنتيجه حرفی نميزنم تا خودش بيادش..

نوشتن توی اين همه صدا های عجيب و غريب سخته. خوابم ميادش.

حالم از اينم جوری به روز کردن به هم ميخوره. به شما ها چه که من چمه يا درد دلم چيه؟!  هووم؟! به تو چه آخه نخود که حالت از خودت بهم ميخوره؟!!

اه..  حالم رو بهم ميزنی..

 

-- شیرین --
- ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ , ٢٥ اسفند ۱۳۸۳ : نظرات () -

نانسی جونم...تولدت مبارک

اميدوارم که هميشه باشی.خوش باشی..

-- شیرین --
- ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ , ٢۳ اسفند ۱۳۸۳ : نظرات () -

         آخــــــــــــــــــــــــــــــــه چــــرا؟! ها؟!

-- شیرین --
- ٢:۳٠ ‎ب.ظ , ٢٠ اسفند ۱۳۸۳ : نظرات () -

دست هاش رو گذاشت روی چشمش و چشماش رو بست. سعی کرد به چيزی فکر نکنه.. اين جا ديگه آخر خط بود و ولی اون بايد ميرفت.بايد ميرفت جايی که نميدونست کجاست..ساعت ۶ بود..۴۰ سال بود که ساعت ۶ بود.. اون توو ساعت ۶ زندگی کرده بود.. تو ساعت ۶ دنيا اومده بود و توو ساعت ۶ مرده بود..حالا بايد توو ساعت ۶ ميرفت. عقربه های ساعت هم مرده بودن. تو خونه نه ببخشيد توو جهنمی که اون زندگی ميکرد حتی مولکول های هوا هم هيچ حرکتی نداشتن.. حتی شپش ها. حتی پشه های سمج هم يه جا نشسته بودن و داشتن ميمردن.. تو خلوت تنهايی پشه ای شون. دستش رو از رو چشمش برداشت. همه جا سياه بود. خودش هم سياه بود. پوستش رو کند و انداخت رو تختی که ۴۰ سال توو ساعت ۶ روزی ۴۰ بار روش خوابيده بود و از جهنم اومد بيرون.. انتظار داشت چيزی رو ببينه که توو جهنمش تا بحال نديده بود..ولی نديد. آخر خط بود و بايد ميرفت..بايد ميرفت جايی که نميدونست کجاست..دستاش رو گذاشت رو چشماش و رفت.حرکت کرد توی جاده ای که هيچ انتهايی نداشت..اون فکر ميکرد هيچ انتهايی نداره...

شايد ديدين يه بار ديگه آدرس اوهام رو زدين ولی يه صفحه ی سفيد باز شد نوشت :

The page cannot be displayed

-- شیرین --
- ٩:٥٢ ‎ب.ظ , ۱٧ اسفند ۱۳۸۳ : نظرات () -

-- شیرین --
- ٩:٠٠ ‎ب.ظ , ۱٤ اسفند ۱۳۸۳ : نظرات () -

hey!wait..!

what?

mmh.. nothing..

so..

you can go...

-- شیرین --
- ٦:۱۳ ‎ب.ظ , ۱۱ اسفند ۱۳۸۳ : نظرات () -

آدمها خواستنی نيستند
چيزهايی هست که آدمها را خواستنی ميکند


اول بايد ياد گرفت اين چيزها را،بعد نگاهی به شناسنامه ها
انداخت، مطمئن شد طرف از محارم نسبی و سببی نباشد

-- شیرین --
- ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ , ٧ اسفند ۱۳۸۳ : نظرات () -