. : اوهام : .

  • دارم نقش کور ها رو بازی ميکنم...!!يه آدم کور...يه آدمی که هيچی نداره..هيچی...!!!چشام رو ميبندم..همه چيز رو حفظم..همه چيز رو...به هيچ جا نمی خورم..با چشمای بستم ميبينم واضح تر از هميشه....کاملا روشن...
  • يه چيزی توو دلم وول ميخوره و قلقلک ميده ولی گريم ميگيره..دلتنگم..!!!دلتنگ چی يا کی؟؟ نميدونم..!!!واقعا نميدونم..اينجاش رو تجربه نکردم..اينجا رو حفظ نيستم..يه فصل جديد باز شده..می خورم به در و ديواار های فکرم..يه چيزايی يادم مياد..از همون اول اول:
  • بچه داره گريه ميکنه..صداش تو گوشم میپيچه..خفش ميکنم با همون فکری که ساختتش...
  • سلول های خاکستری مغزم جواب کردن انگاری...انگار دارم جهش ميکنم..نمی بينم..هيچی رو نميبينم..دارم کور ميشم..کور کور....هنوز دل تنگم..دلتنگ يه چيز سياهی که جلوی رومه..دلتنگ اون کوچه ی بنبستم که ۲ بار تا آخرش رفتم و برگشتم و گم شد..!!!
  • بچه ول نميکنه يه بند داه گريه ميکنه..توو چشاش زل ميزنم..می خواد اذيتم کنه..!!چرا؟؟!!!
-- شیرین --
- ۸:٥٩ ‎ب.ظ , ۱٩ فروردین ۱۳۸۳ : نظرات () -

امشب باز داشتم مرور ميكردم..خاطرات اون روزا رو..سيو اون چت ها رو داشتم ميخوندم..

من خيلي احمقم..خيلي..بيشتر از اوني كه فكرش رو ميكردم..آخه منه احمق فكر نكردم اون چي ميكشه؟؟؟!!اوني كه بهم ميگفت:

گريه نكن..آخه گريه كني منم گريم ميگيره

من چطور تونستم؟؟!!امشب باز گريم گرفت..اما اين بار به خاطره خودم...به خاطره خود احمقم ..آدم مگه چقدر ميتونه خنگ باشه؟؟!! هر جور ميتونس با من كنار ميومد..همه حرفاش هم به خاطر من بود و من احمق نفهميدم..ازش گله كردم..بدون متهم دادگاه راه انداختم و همه كاسه كوزه ها رو سر اون شكستم..سر كسي كه خيلي بي گناه تر از من بود....!!!

بهم گفت پيشت ميمونم به يه شرط..به شرطي كه بهم دل نبندي..تا هر وقت بخواي پيشت ميمونم..

اون وقت من فقط جمله ي اولش يادم بود كه پا تلفن گفته بود بهم كه:

تا هر وقت بخواي پيشت ميمونم

و از حرفايي كه توو چت بهم زده بود هيچيش رو يادم نبود..

به فكر دوستي مون بود..ميگف با هم قهر نيستين كه؟!؟!

نگران بود به خاطره من و من احمق نفهميدم..

دلم واسش تنگ شده..اما نه مثه سابق دارم .....دلم مي خواد اينجا بود تا ازش معذرت مي خواستم به خاطره تمام اون مدتي كه زجرش دادم و اون به فكر من بود كه زجر نبينم..

من احمق اونو زجر دادم به مشكلاتش اضافه شدم..آخر خر اونو چسبيدم . خفش كردم...الان وقتي به اون كامنتش فكر ميكنم كه:

نوشتت رو خوندم..همهش رو..

دلم ميلرزه..آخه خدا...!!!

ساينا(اسم مستعار) تو رو خدا منو ببخش..من احمقانه فكر كردم.سعي كردم خودم رو آروم كنم، ولي فكر نكردم كه تو چي ميكشي..!!!منو ببخش..تو خيلي مهربون بودي با دل احمق من...خيلي سعي كردي آرومم كني ولي من آروم بشو نبودم..منو ببخش..حالا ميفهمم كه چه كاري كردم باهات..با توي مهربون..من اعتراف ميكنم..من اعتراف ميكنم...

ببخش..منو ببخش...

-- شیرین --
- ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ , ۱٤ فروردین ۱۳۸۳ : نظرات () -

  • اميدی..!!تنها اميدی سراسر وجودم را در بر ميگيرد و آن هنگام که در رويای آن غوطه ميخورم نا اميدی ها رژه ميروند و اميد خيالی ام را می شکنند. و من ميمانم و دنيايی که سياه ميشود در مقابل چشمانم...!!
  • تنها دلخوشی ام به اين ااميد  است که گهگداری ميآيد و برای چندی سر خوشم ميکند..
-- شیرین --
- ٢:٥٢ ‎ق.ظ , ٩ فروردین ۱۳۸۳ : نظرات () -

سال جديد شروع شد.! با همه ي خوبيهاش.باهمه ي بدي هاش،با تمون آينده هاي روشن و تاريكي كه انتظارمون رو ميكشن...با آرزوهامون..!!!

سال جديد شروع شد.!اما نه مثله هر سال.! يه سال جديد.يه سال متفاوت با برقيه سال ها ي زندگيم..يه سال عجيب.امسال عيد مثه هر سال نبود.امسال لحظه ي تحويل يه حال و حواي ديگه اي داشت يه جور ديگه اي بود.غريب بود واسم.احساس تنهايي ميكردم.احساس غم..! دلم ميخواس گريه كنم بغض ته گلوم و گرفته بود..نمي تونستم حرف بزنم نمي تونستم...!!! كسي كه امسال پاي سفره ي 7سين نشست شيرين سالاي قبل نبود..خيلي با اون شيرين فاصله داشت و من اين بار اين فاصله رو به خوبي حس كردم..به خوبي...

سال جديد شروع شده.!با يه شيرين جديد.! شيريني كه مرحله ي بچه گياش،سادگياش،...رو تموم كرده و پا گذاشته توي دنياي شما..دنياي كثيف خيانت و 2رنگي تون..من ديگه من شده..ديگه پيدا شده..ديگه سر در گم نيس..من ديگه بزرگ شده.جزء بزرگا حسابش ميارن.بهش محل ميزارن..من نمي خواد..!!! دلش ميخواد دنياش رو بهش پس بدن دنيايي كه خودش از دس داده..من دنياش رو ميخواد..!

سال جديد شروع شد.! من هيچي نفهميدم.امسال بوي عيد و نميده..امسال من ديگه بعد تحويل سال به سفره حمله نكرد تا سمنوش رو با انگش بخوره و بعد با لباسش پاكش كنه و مامانش بهش چه غره بره

..واي كه چقدر دلم واسه من تنگ شده..دلم واسه مني كه گمش كردم و از زور تنهايي به مني روي آوردم كه برقيه مي پسنديدنش..مني كه واسم غريبه س

سال جديد شروع شد.!سال جديد شروع شد.!من تنها بود.! تنها ماند.! خودش رو پيدا كرد. بچگيش و گم كرد و چيزي شد كه برقيه از سنش انتظار داشتن..من بزرگ شد....!!!!

 

من دگر گون گشته ام..

به دست شما.

به دست آشناياني كه مرا با خويش بيگانه گردند

و در سايه ها نظاره گرم بودند..!!!

-- شیرین --
- ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ , ۳ فروردین ۱۳۸۳ : نظرات () -