. : اوهام : .

شايد خيلی بدبخت باشيم. اين که حتی نميتونيم با خيال راحت ساعت ۶ غروب يه لحظه بريم بيرون...

با نانسی  رفته بوديم شمع بخريم ( آخه امروز تولدمه  )...تو يکی از کوچه های تاريک بوديم  شيشه نوشابه ها هم دستمون بودش البته  که يه دفه (داستان داره به جاهای حساس ميرسه ها ) يه گله پسر که احساس بامزه گی و خوش تیپی هم ظاهرا بهشون دست داده بود اومدن جلوی من  رو گرفتن و ...

سردستشون : بده من بيارم عزيزم... خسته ميشی يه وقت

من هم تند زدمشون کنار  و اومدم کنار نانسی...اون وقت دوتايی تند تند رفتيم به سمت اولين مغازه موجود در کوچه ...

من: آقا ببخشيد نوشابه دارين ؟   ( صاحب مغازه يک پيرمرد بود . شيشه ها رو گرفت ...دلامون داشت از ترس ميتپيد ... صدای پسرا که داشتن نزديک ميشدن ميومد.سردسشون وارد مغازه شد و بقيه بيرون ايستاذه بودن و ...

سردسته هه : بچه ها چی می خورين ؟

گله ش : شيشه نوشابه...سس مايونز سلام صبح بخير...نه بابا آب نبات بهتره...شيشه نوشايه که در دسترس تره...

سردسته هه : آقا دو تا آب نبات بدين...نه،نه...اينا بهتره

( يکی از شيشه ها از دسته مغازه داره می افته ...

  سردسته هه( رو به من ) : من که از اول بهت گفتم بده من بيارم. ميترسم تو خيابون از دستت بيافته ...

من ( در خشم ) : تو اول راه رفتن خودت درست کن که زمين نخوری بعد بيا شيشه ها رو از دست من بگير...

  لازم به ذکر است که نانسی هم اين وسط در نقش بوق ايستاده بود و داشت خودشو کنترل می کرد تا يه وقت نزنه زير خنده       دقيقا يادم نيست  پسره چی گفت که يه دفه ...

من: خفه شو

سردسته هه : بابا فرهنگ داشته باش...

من : تو خودت اول برو ادبت درست کن

آب نباتا رو از روی ميز برميداره و يکيشو طرف من ميگيره...

سردسته هه : حالا بيا شکلات بخور...

من هم که ديگه جوش می آوردم ( البته در حالی که داشتم خنده مو کنترل ميکردم ) آب نباتو ميگيرم از دستشو پرت ميکنم کف مغازه

من : برو گم شو...

از اين کارم نانسی خيلی خوشم اومد. دل شير دارم  ديگه

بعدش ديگه پسرا رفتن . ما هم که يه جورايی هم ازخشم و هم از خنده و ترس داشتيم منفجر ميشديم به سمت شيرينی فروشيه رفتيم تا شمع بگيريم. اينجا و توی اين مغازه هم يه پسر بود، به همون سن و سال . ولی اون حتی به خودش اجازه نميداد که حتی به ما يه نگاه کنه ... احتمالا اون جا کار ميکرد...واسه چی‌؟ واسه بدست آوردن نون ،خرج زندگی و ... اگه غريضه يه نوجوون  يا جوون يه چنين کاراييه که تو خيابون راه بيفته و ... مگه اين جوون غريضه نداشت ؟   يه جوری شديم... نه دلسوزی ولی ٬ اين همه فرق بين دو نفر ، تو يک سن ، يک مکان... !     تا خونه رو داشتيم حرف ميزديم درباره اين جامعه، مردمش و اين که در اطرافمون داره چه چيزايی ميگذره...

پی نوشت :‌ اين يه نوشته دو نفره ست...و در نانسی نيز ...

-- شیرین --
- ٦:٥۱ ‎ب.ظ , ۱٧ آذر ۱۳۸٢ : نظرات () -

اصولا امروز بايد واسم جالب می بود(به يه دليلی)

راستش امروز خيلی باحال بود(خوش گذشت)ولی...

دلم ميخواد فردا که کامنت هامو ميخونم يه کامنت جديد توش باشه..دلم ميخواد يادش باشه...(يادشه؟؟؟!!!!)

 

 

-- شیرین --
- ٤:٠٦ ‎ب.ظ , ۱٧ آذر ۱۳۸٢ : نظرات () -

پير که ميشوی

 دنيا  آنقدر کوچک ميشود که فراموشش ميکنی

از حافظه ی ديگران هم

پاک ميشوی..

وقتی مردی

آب از آب تکان نمی خورد.....

شاعر:کريم الله قائمی

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بوديم و کسی پاس نمی  داشت که هستيم

باشد که بمانيم و بدانند که بوديم..

شاعر:؟

-- شیرین --
- ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ , ٦ آذر ۱۳۸٢ : نظرات () -