. : اوهام : .

امروز مدرسه خيلی خوش گذشت..ميدونم من چرا الکی خوشحالم تازگيا...بعذ از يه امتحانه تست ۹۰ دقيقه ای دراز کشيدن وسط حياط روی زمينه سرد خيلی ميچسبه(البته نه کاملا وسط حياط يه خورده کنار تر)

بهد از اتمام امتحان من و ران . نانسی رفتيم کنار درخت اکاليبتوس لم داديم...من که خابم ميومد چشامو بستم و به نانسی لم دادم پر رو گذاشت رفت منم ولو شدم يه دفه ای بعد از اينکه برگشت باهم(من و نانسی)(ران داشت تمرين بسکت ميکرد) يه کم دنباله هم کرديم وخنديديم و غش کرديم..بعد رفتيک کناره زمينه بسکت لالا کرديم رو زمين..حسابی تابلو شده بوديم تو مدرسه...(ساعت ۹:۳۰تعطيل شده بوديم) بعد با ران و نانسی از مدرسه زديم بيرون و رفتيم واسه ران رضايت نامه بگيريم(حالا بماند چراش) بعد دو باره برگشتيم مدرسه و چيزايی رو که خريده بوديم رو خوريم..بعد حدود ساعت ۱۱:۴۵ دقيقه من اومدو خونه و اونا موندن مدرسه(شايد تا حالا اومده باشن)و تا حالا که من توو نت هستم و هيشکی نيس...

-- شیرین --
- ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ , ٢٩ آبان ۱۳۸٢ : نظرات () -

برگ برنده

ديشب نگاهت با نگاهم مهربان بود
در بي زباني با دل من همزبان بود

اندوه بود ...اما فقط در حد يك آه !
آهي كه در آزردگيهايم روان بود

گويي كه معناي تمام شعله ها شد
آهي كه مثل اشكهاي آسمان بود

با نغمه گيراي قلبت پر طپش شد
حسي كه در گنجينه سينه نهان بود

دل بي محابا هر چه مي اندوخت مي باخت
بيچاره عقل ...انديشه اش سود و زيان بود

در نا برابر بودن بازي اين دو
برگ برنده عشق بود ...آري همان بود...

-- شیرین --
- ۸:٢۸ ‎ب.ظ , ٢٥ آبان ۱۳۸٢ : نظرات () -

ااهههههه...شده از خودتون بدتون بياد؟؟؟!!!!

نمی دونم من توو دنيا از ۲ نفر تنفر شديد دارم...

يکی از خودم يکی از آقای جيک جيک(تاجيک)دبير زبانمون...ميدونم جرا از خودم بدم مياد ولی نميدونم چرا از اون بدم مياد....چی کار بايد بکنم...شيطونه ميگه بلند شمک از سر کلاسش بيام بيرون يا بزنمش ولی جلو خودمو ميگيرم..منم ديگه..

-- شیرین --
- ٥:٢۸ ‎ب.ظ , ۱۳ آبان ۱۳۸٢ : نظرات () -

  • تصميم داشتم اين بلاگ رو حذف کنم...منصرف شدم...اين بلاگ واسه من تداعی کننده ی توه...اين بلاگ تنها چيزيه که واسه من مونده از تو..از خاطراتت...از اون روزای خوب که مينوشتم واسه تو..واسه خودم..واسه دلم...از اون روزايی که پيشم بودی...از اون روزايی که اين جا ميومدی..اينجا هنوز بوی تو رو داره واسه من...اينجا بدون تو کامل نيس...اينجا تو رو کم داره...من تو رو کم دارم...!!!
  •  ديوار های سرد قلبم تا هميشه اسمت و يادت و حرفاتو حبس ميکنه...پاک و دست نخورده...قلب کوچيکم تا هر وقت که بتونه  تو رو از ياد نمی بره...بهت قول ميدم.. نمی دونم قراره چه بلايی سرم بياد اما اينو بدون...هيچ وقت از يادم نميری..ازت ممنونم..به خاطر همه چی...به خاطره خوبيات...در اوج نا اميدی بودی ولی بازم بهم اميد ميدادی....
  • حرفای قشنگت هيچ وقت از يادم نميره...هر سال ۱۱ تير و جشن ميگيرم به يادت...(نميدونم يادته يا نه ولی روز آشنايی مون بود) همين طور هم۲۶ تير رو...
  • تو مهربون بودی واسه دل شکسته ی من..ولی حالا که داری ميری...اينو بدون که عشق من نسبت به تو کوچه بازاری نبود...شايد يه احساس زود گذر باشه اما کوچه بازاری نيس...
  • دلم واست تنگ شده...همون دلی که فکر ميکنی احساس نداره...همون دلی که فکر ميکنی احمقه...همون دلی که دوست داره...بورو ساينا جونم( پيش بچه ها ساينا صدات ميکنيم)...بورو اون جوری که راحتی زندگی کن...بورو...من نميخوام خودمو به تو تحميل کنم...تو مال نبودی و نيستی...قولاتم فراموش ميکنم!! ميدونم که اون قولا رو از روی سادگيت دادی...ميدونی چيه..ميدونستم که داستان ما اخرش به جاهای تاريک ميکشه...ام نه به اين تاريکی...اون قصه ای که واسه خودم نوشته بودم..من بايد ميرفتم..نه تو!!!! ساينا!!! چرا رفتی عزيزم...هزار تا سوال گنده توو ضحنمه...سوال هايی که بهتره همون جا دفنشون کنم...
  • منو ببخش ساينای عزيز...واسه تموم حرفايی که بهت زدم...ولی اينو بدون يکی از خصوصيات دختر متولد آذر اينه که تمون حرفايی که ميزنه از ته دلش نيس...فقط حرفه! که زود فراموش ميشه واسه خودش..اما توو دل برقيه ميمونه...به هر حال منو ببخش...
  • بازم ممنون از همه ی خوبيانت مهربونم....
  •  
  • دوتا چشم سيا داری..
  • يه قلبه رها داری..
  • با يک دست ميکشی مرا.
  • وبا يک دست زنده ميگرداني...
  • ...
  • ادامه ی اين شعره چی بود؟؟؟!!!

ميدونم که تو ديگه اينجا نميای ولی اگه اومدی کامنت بذار..خواهش ميکنم برای آخرين بارم که شده بذار...خواهش ميکنم ازت...بذار همون طوری که قصه ی مابا خوبی شروع شد با خوبيه م پايان پيدا کنه....

-- شیرین --
- ۳:۳٢ ‎ب.ظ , ۸ آبان ۱۳۸٢ : نظرات () -

  • بغض خنده هايم هيچ کس باور نميکند...
  • حتی تو...
  • تويی که حتی حس بودنت هم آرومم ميکنه...
  • ....
  • چرا هيچکی اين نقاب مضحک خنده رو از رو صورت من بر نميداره...
  • جرا هيچکی صدای هق هق گريه هايم رو نميشنوه...
  • ***
  • چرا من گذاشتی رفتی...
  • حالا بگرد...
  • بگرد دنبال کسی که حتی نفس کشدنت هم براش مهم باشه...
  • بگرد دنبال يکی مثه منه احمق...
  • ***
  • بيا ببين منو...
  • ببين چشامو...
  • ببين که دارم گريه ميکنم...
  • مگه خودت نگفتی هيچ وقت ترکم نمی کنی؟؟؟!!!
  • کجايی؟؟!!
  • بيا...
  • بيا و باز با يه ترانه ی ديگه زندگی رو در من بدم...
  • بيا...
  • بيا......................................................................
-- شیرین --
- ٢:۳٠ ‎ب.ظ , ٧ آبان ۱۳۸٢ : نظرات () -

  • من...
  • تو...
  • فاصله مون...
  • ......
-- شیرین --
- ٢:٢٢ ‎ب.ظ , ٧ آبان ۱۳۸٢ : نظرات () -

دلم واسه خودم تنگ شده...

دلم واسه تو تنگ شده...

دلم واسه اون روزای شاد...

اون روزای.....

ديروز سر زنگ زيست اشکم در اومد...

همه ميگفتنت چی شده..

همه ميگفتن از چی ناراحتی...

ولی هيچ کس بغض صدای منو درک نمی کنه...

هيچکس نميفهمه من چی ميگم...

هيچکس...

حتی تو.....

-- شیرین --
- ٢:٥٩ ‎ب.ظ , ٥ آبان ۱۳۸٢ : نظرات () -

نمی دونيد که ديشب من چه قدر ضايع کردم ...!!!                                                                          

ديشب بعد از عمری ما رفتيم رستوران ( خانوادگيا ... فکر بدی نکنيد يه وقت  )                                   

من و داداشم نشسته بوديم دور ميز٬ مامان و بابام هم رفته بودن ... ( حالا يه جايی رفته بودن ديگه )... من اوصولا عادت ندارم که وقتی يه جايی ميرم عين اين بچه مثبتا آروم بشينم و سرم به کار خودم         باشه ...زل می زنم به همه جا و همه رو وارسی می کنم...               يه دفه چشم خورد به ميز کناريم که يه دختره و پسره کنار هم نشسته بودن... پسره به خدا عين اين داداش نانسی بود... مو نمی زد باهاش ... يه دفه روشو برگردوند و به من نگاه کرد ... خوب منم گفتم که بلاخره ادب حکم می کنه که سلام کنم . خنديدم و بهش گفتم سلام...حالتون خوبه؟   پسره يه لحظه نگام کرد يه دفه خنديد و يه چشمکی زد و روش رو برگردوند...منم خوب تعجب کردم ... با خودم گفتم اين منگل بازيا چيه اين داداش نانسی از خودش در مياره ... گفتم شايد از وقتی که رفته دانشگاه ( آخه تازه از همين امساله که         دانشجو شده ) اين جوری مخش تاب برداشته ... چی ؟ دانشگاه ؟!؟!!!!!!!!!! بعد تازه يادم اومد که اون  الان تهرانه ....!!!!! پس ...                                                                                                                                                                                                                                                                                                    

عين لبو سرخ شده بود بودم ... نفهميدم چی جوری اومدم بيرون ...( پسره هم پررو خوشش اومده بود و حی نيگا می کرد ...)                                                                                                                                                                                                        

نمی دونم اين روزا چرا انقده ضايع می کنم ...                                                                 

                                                                   

 

-- شیرین --
- ٤:۳٢ ‎ب.ظ , ۱ آبان ۱۳۸٢ : نظرات () -