. : اوهام : .

  • باز هم دوباره شعر
  • دوباره شعر
  • دوباره حس مبهمی غريب..
  • بازه م دوباره اشتياق از تو گفتن است
  •  که اينچنين مرا به
  • رقص واژه ها رسانده است
  • و باز شعر من
  • قطره قطره
  • روی گونه های سرد کاغذم چکيد
  •  باز هم
  • شعر امشب مرا
  • کسی نديد
  • کسی نخواند
  • به جز انار روی ميز و اين چراغ
  • باز هم شعر امشبم غريب ماند...
  •  
-- شیرین --
- ٤:۳٧ ‎ب.ظ , ٢٦ مهر ۱۳۸٢ : نظرات () -

اووووووه..عجب آدمای بی شعوری پيدا ميشن..اينا ادب سرشون نمی شه؟؟؟!!!

حداقل به يه آدمی ميگفتن مثه خودشون نه به من که...

کفرم داره بالا مياد...

آخه آدم اينقد عوضی نوبره والا

-- شیرین --
- ٤:۳۱ ‎ب.ظ , ٢٦ مهر ۱۳۸٢ : نظرات () -

اگه گفتين من چنتا خرم؟؟؟!!!(خودم ميگم به اندازه ی اعداد مجموعه ی N)

-- شیرین --
- ٥:٠۳ ‎ب.ظ , ٢٤ مهر ۱۳۸٢ : نظرات () -

امروز رفتيم اردوو...

يه اردوگاه هه بی آب و علف بود که دورش جنگل بود..اول دلم گرفت آخه وقتی راه ميرفتم هر چی تيغ بود توو پام ميرفت..بعد دل و زديم به دريا و با يه آقاهه که کوه نورد بود از کوه رفتيم بالا..اينقده حال داد ولی حيف که نمی تونستيم از گروه خارج شيم...ران که يه حلقه فيلمه ۳۶ تايی تموم کرد نانسی هم حدودا ۲۰ تا فيلم گرفت...(ران بيشتر از طبيعت گرفت و نانسی از من و خودش و بچه ها) بهد که برگشتيم رفتيم ميمون بازی( دو تا ميله ی بالفيکس رو گذاشته بودن رو به رويه هم از اون بالا ميرفتيم مثه ميمونا..) بعد که ديديم هوا خيلی گرم شده تصميم گرفتيم آب بازی کنيم.. يه بطری ۵/۱ ليتری سوناب و پر آب کرديم و ريختيم رو خودمون تموم مانتومون خيس شد (به صورتی که رنگش کاملا با برقيه متفاوت شده بود) از سر و صورتمون آب ميچکيد...نفری ۲ تا ساندويچ خورديم و کلی شکلات..مممم دهنم آب افتاد و بعد چون دير جنبيديم اتوبوس(همون مينيبوس) پر شد مجبور شديم وايسيم..کلی حرف زديم بعد که اتوبلوس اومد سوار شديم تا خود مدرسه هی زديم و خونديم...(  مانتو هامون بعد از ۱/۲ ساعت خشک شد) هنوزم گلوم درد ميکنه آخه من سردسته بودم(همه سر دسته بوديم) از برقيه بچه ها ۱:۳۰ ديرتر رسيديم..مامانم شانس آورد کهخ خوابيده بود وگرنه تا حالا ۵۰۰ بار دق کرده بود...

بالاخره اين اردو با اينکه اولش بد بود و تووی آفتاب نشسته بوديم( آخه مخمون ايراد داره) ولی خوش گذشت...جاتون خالی ...تازه از مدرسه اومدم حوصله ندارم برم حموم امشبم ۳۰ تا مهمون داريم شنبه هم امتحانه رياضی....وای..چه کنم( من در حالت آدی درس نمی خونم جچه برسه که مهمونم داشته باشيم...)

پ.ن: اينو از تو هيچ ورقی ننوشتم اگه يه خرده قاتی پاتی شده ببخشيد..

-- شیرین --
- ٤:٥٥ ‎ب.ظ , ٢٤ مهر ۱۳۸٢ : نظرات () -

آرزوهايم را در زير نگاههايت دفن ميکنم..

و اشکهايم را بدرقه ی راهت..

حيف که هيچ لبخندی برای زدن ندارم..

-- شیرین --
- ۳:٥۱ ‎ب.ظ , ٢۳ مهر ۱۳۸٢ : نظرات () -

  • من که با او شور و حالی داشتم..
  • رفتنش را خواب می پنداشتم..
  • صبح چون شد خواب من تعبير شد.
  • جستوجو کردم اما دير شد..
  • جستجو کردم و دلبر رفته بود..
  • گرچه مشکل بود باور رفته بود..
  • دوستان!حيرت عذابم ميکند..
  • داغ اين پرسش کبابم ميکند..
  • من که بر فرمان او دل داشتم..
  • در کجای کار مشکل داشتم..؟؟!

من اصولا ۹۰٪ خوابام تعبير ميشه...اين يکی هم روش..وقتی خوابم و براش تعريف کردم..گفت يعنی من ميميرم!! گفتم نه..آدم نبايد حتما بميره تا جدا بشه از برقيه..و اون گفت نه..من تا وقتی زنده ام پيشت ميمونم....خب پس حالا يعنی مرده؟؟؟!!!   نه!!!!   اون زنده س ولی...کاش می مرد ولی دروغ  نميگفت...بد قول...

-- شیرین --
- ٤:٤٤ ‎ب.ظ , ٢۱ مهر ۱۳۸٢ : نظرات () -

-- شیرین --
- ٤:٤٦ ‎ب.ظ , ۱٩ مهر ۱۳۸٢ : نظرات () -

 

خونه اين خونه ی خالی..

واسه من هزار تا خاطره داره..

خونه اين خونه ی ويروون...

چه روزايی رو به يادم مياره...

اون روزا يادم نمی ره..

ديوارای خونه پر از پنجره بود

تا افق همسايه ی من

دريا بود،ستاره بود،منظره بود

.....

-- شیرین --
- ٤:٠٤ ‎ب.ظ , ۱٧ مهر ۱۳۸٢ : نظرات () -

  • حرفهامان نا تمام ماند و تو رفتی
  • بغضی در درونم شکست و نگاهم نيز نکردی...
  • فرياد زدم!!!
  • خواندمت..!!
  • و تو حتی نيم نگاهی به من نکردی..
  • راحت را گرفتی و رفتی...
  • های های گريه ام را نشنيدی...
  • سکوت پر صدايم را درک نکردی...
  • و در انتهای آن جاده ی بی انتها که به نا کجا آباد ميرود محو شدی..!!!
  • حال که رفته ای..
  • تو را به خدا سوگند ميدهم:
  • «اگر رفتی و گم شده ات را نيافتی..دوباره به کلبه ی حقير قلبم باز کردی..تا هميشه منتظرت ميمانم..»
  • هر شب بر ديوار سرد کوچه سر ميگذارم و به راهی که چندی پيش از آن گذشته ای خيره ميشوم...
  • به اميد باز گشتت...
  • ميدانم که ديگر هيچ اميدی نيست و تو ديگرباز نميگردی...اما بدان تا هميشه در قلب من خواهيب ماند..ای فرشته ی زمينی...
  • تا زمانی که قلبم بر من حکمرانی ميکند منتظرت ميمانم...
  • اما اميدوارم تو ديگر باز نگردی...!!!
  • ( يعنی گم شده ات را بيابی...)
  • دوستت دارم..ای بهترينم
-- شیرین --
- ٧:٥٠ ‎ب.ظ , ۱٦ مهر ۱۳۸٢ : نظرات () -

به گذشته که فکر ميکنم ميبينم من دارم تاوان اون دلهايی رو ميدم که زير پا گذاشتم...به يه نتيجه ی ديگه هم رسيدم: اين که همه ی اون حرفا دروغ بود..همه شون تظاهر بود..

-- شیرین --
- ٥:٢۳ ‎ب.ظ , ۱٠ مهر ۱۳۸٢ : نظرات () -

  • عاشقم.عاشق ستاره يه صبح
  • عاشق ابرهای سرگردان
  • عاشق روزهای باربنی
  • عاشق هر چه نام تو است بر آن..
  • فروغ فرخزاد
-- شیرین --
- ٥:٠٦ ‎ب.ظ , ٦ مهر ۱۳۸٢ : نظرات () -

نمی دونم اين روزا چرا اينقدر غات زدم؟؟؟!!!

حوصله م سر رفته...

دلمم خيلی تنگ شده واشس...خيلی..

 

-- شیرین --
- ٤:٠٤ ‎ب.ظ , ٦ مهر ۱۳۸٢ : نظرات () -

سادگی

حس ميكنم امشب دلت مانند سابق نيست

با اين سخن محبوب من آيا موافق نيست

تشويش رفتن در دلت اما برای من

شيرين تر از ديدار تو در اين دقايق نيست

عشق تو را آئينه ای می خواستم هر چند

آئينه ات را چهره افسرده لايق نيست

من ساده ات می پنداشتم مثل غزلهايم

امروز می بينم گريزی از حقايق نيست

گفتی تنها دوستت دارم همينو بس

گفتم دلت......خنديدی و گفتی كه عاشق نيست

اينو از توو بلاگ مريم جونم برداشتم ازش اجازه نگرفتم ولي

-- شیرین --
- ٩:٢٥ ‎ب.ظ , ٤ مهر ۱۳۸٢ : نظرات () -

گرچه افتاده ميان من و تو فاصله ای..

مهربانم!من از اين کوچ ندارم گله ای..

باد می آمد و از حال تو ميشد فهميد،

که نماندست برای گل من حوصله ای..

عصر آن روز که از کوچه ی ما ميرفتی

راه افتاد به دنبال سرت ولوله ای..

مهربان! رفتی و بعد از تو در آن کوچه گريست

يه دل ساده که می خواست دل يکدله ای...

عليرضا  سپاهی

فکر کنم امشب شب آخر باشه که ميام..

اگه ديگه نديدمتون توو اينترنت..

ديگه ببخشيد..اصلا حال و روزم خوب نيس...اصلا..

چرا ميام و آپ ديت ميکنم. آف هامو ميخونم از توو کافی نت..شايد بعضی وقتها حتی به طور اتفاقی هم با هم برخورد کرديم...به هر صورت.خداحافظ تا ۹ ماه ديگه..اميدوارم همتون توو امتحاناتون موفق بشين و بتونيم ۹ ماه ديگه هم ديگه رو ببينيم...خب..ديگه خدافظ دوستون دارم..همه تونو..

 

-- شیرین --
- ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ , ٤ مهر ۱۳۸٢ : نظرات () -

دوست دارم...

نمي گم از ته قلبم چون که از تمام قلبم و با تمام سادگي ام دووست دارم..

نمي دونم اين روزا چت شده...! مي دونم که ناراحتي،از يه چيزي که نمي خواي به من بگي..شايدم نمي خواي نگرانم کني...شايدم...

ولي باور کن نگرانتم..به خدا نگرانتم...

با اينک هدلم لک زده واسه صدات،اما ديگه ازت نمي خوام باهام تماس بگيري..نمي خوام به مشکلالت اضافه بشم.واسه ي خدافظي که نيومدي عزيزم..اشکال نداره.? ماه ديگه صبر ميکنم..? ماه ديگه رو مثل همين ? ماه اخير با خاطراتت سر ميکنم..سعي ميکنم کم کم فراموشت کنم و همون جوري که ميخواستي مثه ? دووسته صميمي کنارت باشم...و به همون عنوان دوست داشته باشم...قبول..!!سعي ميکنم با تو مثه ? دوست خوب رفتار کنم و تمام عشقم و نسبت به تو به همون خود خياليت بدم..به هموني که هر شب خواب شو مي بينم...فقط قول بده اينو ديگه ازم نگيري...!!!

راستشو بخواي يه خوورده ازت ناراحتم..همين طور هم از خودم..:

عزيزه دلم..من منکره مهربوونيات نميشم..تو خيلي مهربون بودي و هستي..بيشتو از اوني که فکرشو بکني مهربوني..اما عزيز..قبول کن اين دفعه روش خوبي رو واسه ابراز مهربونيات نسبت به من و.. انتخاب نکردي...شايد فکر ميکردياگه بهم بگي عزيزم..اگه بگي دوست دارم،از دستت خسته مي شم و فکر ميکنم آدم ? رويي هستي..!!ولي عزيزم..اشتياه کردي..اشتباه...!!!

تو با هر کلمه اي که مي گفتي به عشق من نسبت به خودت نه تنها کم نميکردي..اضافه هم ميکردي...!!نمي دونم يا من آدم عجيبيم يا تو هنوز منو نشناختي....کاش همه چيزو همون روز اول بهم گفته بودي..به خدا اون موقع به اندازه ي حالا ناراحت نمي شدم..!!

چرا وقتي ازت پرسيدم : پس تو هم عاشقي؟! گفتي« نميدونم» گفتي :شايد گفتي «نه!!!»

چرا حرفه دلتو بهم نزدي؟! خيال مي کني اين قدر بي منطقم؟! اگه اون موقع ميگتي مطمئن باش ناراحت نمي شدم هيچ! خوشحالم ميشدم که باهام رو راس بودي..! ولي حالا چي؟؟؟

حالا که با نهوه ي حرف زدنت احساس ميکردم عاشقونه دوسم داري چي؟؟؟ داغونم کردي...مي فهمي؟! داغون...

شيد اگه تو نمي دونستي که دوست دارم اين حرفا رو الان بهت نميزدم..ولي تو ميدونستي و عذابم دادي...خب..مگه خودت ? زماني عاشق نبودي؟! مگه نيستي؟! مگه نمي دوني که ? عاشق حتي کوچکترين حرفي رو از طف معشوقش ابزار عشق متقابل ميبينه؟!

با اون حرفهايي که بهم ميزدي به خدا باور کرده بودم که ديوونه وار دووسم داري..

واسه همين داغونم کردي عزيزم..واسه همين...

قصدت مهربوني بوود...مي دونم ولي اشتباه کردي عزيز دلم..اشتباه

نه..!! همه چي رو سر تو خالي نمي کنم..!! تقصيره منم بود خب..تقصيره قلبه شاده و احساساتي منم بود خب..وقتي به خودم فکر ميکنم خندم ميگيره..آخه چطور فکر کردم که تو منو دوس داري؟؟؟آخه مثلا مگه من جز يه قلبه کوچيک که عاشقونه دوست داش چي داشتم؟؟؟جز يه دل کوچيک واست ميمورد؟؟؟ چي داشتم؟؟؟

چرا چنين فکر ابلهانه اي رو کردم..؟! چـــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟

ميدونم که توو وبلاگم نمياي و اينا رو نمي خوني..!! اينا رو واسه دلم نوشتم تا يه کم آروم شه...تا شايد بفهمي چقد دووست دارم...!! مي خوام تين عشق و دفنش کنم..? جايي زير پاهات..? جايي توي قلبم..ديگه بروزش نميدم...هيچ وقت...ولي تو از يادم نميري..اينو ميدونم!!

-- شیرین --
- ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ , ۳ مهر ۱۳۸٢ : نظرات () -

عطر نگاه مهر

چه خوب است!!

مهربان برخيز

گيسوی مهر برافشان

با باد زمزمه کن.

شايد

بوی نگاه مهربان تو را باد

اينجا بياورد

من انتظار می کشم

             ای خوب

                            انتظار

وای اين کتاب غزل آريا چه قد قشنگه..!!! خيلی دردناکه...همش گريم ميگيره...

-- شیرین --
- ٥:٠٧ ‎ب.ظ , ٢ مهر ۱۳۸٢ : نظرات () -

امروز مدرسه خيلی خسته کننده بود..تا ساعت ۲:۱۵ توو مدرسه داشتيم هلاک ميشديم...نمی دونم چطوری  ميتونم ۹ ماه تحمل کنم..؟؟؟ديگه نوشتنم نمی آد...

-- شیرین --
- ٩:٢۱ ‎ب.ظ , ۱ مهر ۱۳۸٢ : نظرات () -