. : اوهام : .

وای...باورم نمی شه که شمبه بايد کامپيوتر و جمع کنم و بشينم سر درسم..فکر ميکنم امسال همه ی درسا رو تجديد بيارم جز انشا..اصلا نمی تونم فکرم و هواسم و جمع کنم..حتی يه سوال ساده ی رياضی رو هم که ۱ ديقه نکشيده تمومش ميکردم نمی تونم حل کنم...تا می خوام هواسم و جمع کنم،صداش توو گوشم می پيشه..همه ی اون خاطرات تلخ و شيرين واسم تکرار می شه...نمی دونم چطوری بايد همه ی اين چيزا رو کنار بذارم و بشينم سر درسم...!!!اعصابم خورده..از خودم بدم مياد..از خودم بدم مياد..بدم مياد..بدم مياد...

دلم می خواد واسه ی آخرين بارم که شده با هم چت کنيم..يه چت دوستانه...نمی دونم چطوری بايد ۱ سال صبر کنم تا با هم بچتيم..؟!می دونم دلم واسش خيلی تنگ می شه.می دونم که الان هم دلم واسش خيلی تنگه...دلم واسه ی آهنگ وبلاگم تنگ می شه...واسه شما..واسه همه...واسه خنده های واقعی..واسه گريه های شبانه..واسه ی اون صدای قشنگ..دلم واسه خيلی چيزا تنگه...واسه اون بلههه گفتن ها..وايسه اون مواظب خودت باش گفتن ها..واسه همه چی...اااااااه..کاش می شد امسال و مدرسه نرم...واقعا کشش درسا رو ندارم..هيچی نمی فهمم هيچی..حالا از بد شانسی ما امسال هم نهايی داريم هم ۱ امتحان ديگه...اااااااااه... 

قات زدم وحشتناک...خودمو گم کردم !نمی دونم چه جوری بايد خودم و پيدا کنم...نميدونم...

اينجاش خصوصيه نخونين:

دلم واست تنگ شده...دلم ميخواد حالا که دارم ميرم دوباره با هم حرف بزنيم دوباره با هم چت کنيم..به خدا راضيم اگه حتی به چشم يه دوس نگام کنی..

فقط بيا..بيا تا دوباره مزه ی خنده ی واقعی رو بچشم..می دونی خيلی نگرانتم..!!ميدونی؟!

بيا تا دوباره دلم آرون بشه...بيا تا باهات خدافظی کنم..

بيا ..

بيا...

بيا دوباره توو دفترچه ياد داشتم بنويس...

بييييييييييياااااااااااااااااا....

به قول امير http://weblog.kooche.net
 
 
چه تمنای محال..

خنده ام ميگيرد....

-- شیرین --
- ۱:٢٢ ‎ب.ظ , ۳٠ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -

در بيابان خيالم.

همه از تو می گويند!!

از رفتنت..

در باده ی تنهاييم.

نگاههايت برايم تبديل به يک خاطره شده ست.!!

بر سطح جاده ای بی انتها.

رد پايت در تاريکی دور دست ها گم ميشود

اما در قلبم.

تا هميشه خواهی ماند..!!

-- شیرین --
- ۱:۳٩ ‎ق.ظ , ٢٩ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -

برای کشتن پرنده،

يک قيچی به اندازه پر هايش کافی ست..

لازم نيست آن را در قلبش فرو کنی،

يا گلويش را با آن بشکافی..

پرهايش را بزن!!

خاطره ی پريدن کاری خواهد کرد،

تا خود را به اعماق پرتاب کند...

فرانسيسکو هرناندز

  

-- شیرین --
- ۱:٤٩ ‎ق.ظ , ٢۸ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -

اگه حتی عطر دستای تو از يادم بره...

يا اگه خورشيد چشمای تو از يادم بره...

دل من تو رو می خواد..!!!

دل من تو رو می خواد..

...

 

-- شیرین --
- ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ , ٢٧ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -

فقط ۱ هفته ی ديگه مونده...

انگار همين ديروز بود که از سر آخرين امتحان اومدم و باورم نمی شد که ديگه راحت شدم...

اين تابستون خيلی شيرين و دردناک بود واسم وخيلی زود تر از اونی که فکرش رو ميکردم تموم شد...هر سال وقتی تابستون تموم می شد احساس جالبی داشتم اما امسال حالم از هر چی مدرسه س بهم ميخوره...نمی دونم چرا...!!!

کاش اول مهر هيچ وقت نمی اومد...

اااااااه..حالا اين مدرسه هم شده قوزه بالا قوز...مامانم اينا می خوان کامپيو تر رو جمع کنن...اااااااه...شايد بعد از تابستون ديگه نتونستم آپ ديت کنم..يا خيلی دير به دير شد...به هر صورت ديگه خودم توو اينترنت نمی آم...نوشته هام رو هم يکی ديگه واسم آپ ديت ميکنه...

-- شیرین --
- ٥:۳۸ ‎ب.ظ , ٢٥ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -

وااااايييی...

چه قدر کار کردن با کامپيوتر بدون موس سخته...

حالم گرفته شد امروز...

ااااااااه...

چه بد...

البته زياد کاری نداشتم..

ولی خب..

خيلی دلم می خواس يه جاهايی برم که الان بدون موس مشکله...

-- شیرین --
- ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ , ٢٥ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -

نمی دونيد...

ميخوام پرواز کنم برم اوون بالا بالا ها..

از خوشحالی..

چه خوب که امشب آن شدم..

-- شیرین --
- ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ , ٢٤ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -

حرف واسه گفتن زياد دارم ولی حوصله برای تایپ کردن...

ااااااه...دلم می خواد با يکی حرف بزنم..

خالا اين نانسی خانوم هم گذاشته رفته ددر....

ايييييييييييييييشششششش..

-- شیرین --
- ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ , ٢۳ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -

به تو نامه می نويسم ای عزيز رفته از دست...

ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پيوست..

به تو نامه مينويسم...نامه ای نوشته بر باد...

که به اسم تو رسيدم قلبمم به گريه افتاد....

ديشب دوباره دلم گرفته بود...داشتم خير سرم گريه ميکردم...(همه خواب بودن)که يک دفعه يه سوسک ۳ سانتی از پنجره پريد روو کامپيوتر...منم که داشتم تایپ می کردم(نامه مينوشتم)...وايييييييييييييی...يه جيغی زدم که همه ۲ متر پريدن هوا...از اتاق پريدم بيرون رفتم روو بابام...هی ميکوبيدم روو کلش بلکه آقا بيدار شه...(آخه بابای من وقتی می خوابه بمب هم هوا کنی بيدار نمی شه) داداشم تا فهميد سوسکه دوباره خوابيد...بابامم که بيدار نشد واسه همين هم رفتم مامانم و گرفتم و گفتم بره سوسکه رو بکشه...حالا مامانم هم بد تر از من...واييييييييييييييی....نميدونيد...سوسکه پر رو روفته بود توو کلاسور من...(آخه من هميشه دفتر کتابام پخش و پلاس تو اتاقم...)به مامانم پيشناهاد دادم کلاسور رو بگيره ببره تو تراس..مامانم اول ترسيد..ولی من بهش اميد دادم گفتم بيرون نمی ياد..بعد وقتی مامانم کلاسوره رو بلند کرد...يه دفه ای سوسکه پريد بيروون(من اينجا داشتم از ترس گريه ميکردم)بد مامانم ۳ متر پريد هوا...بد من رفتم توو آشپز خونه يه دمپايی گرفتم آوردم دادم به مامانم...(ساعت ۱:۳۰) حالا هی مامانم می پريد هوا...سوسکه در ميرف..ولی بالاخره موفق شديم(حالا کاری رو که مامانم کرده) سوسکه رو تار و مار کنيم...بعدش منم رفتم روو تخت مامانم اينا خوابيدم(ميترسيدم برم توو اتاقم) و تا صب له شدم...(الان هم وقتی ميام توو اتاق بند بند بدنم ميلرزه از ترس)...

اينم از کار نصف شبی ما...

شانس که  ندارم  يه دفعه همه زود خوابيدن گفتم راحت ميشم...می تونم راحت تایپ کنم آرامش داشته باشمواسه خودم اين سوسک پر روو آرامش منو بهم زد..اگه دستم بهش نرسه...

 

 

 

-- شیرین --
- ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ , ٢٢ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -

توی اين دنيای تاريک...
ميون اين همه دل ها...
دل من تنها نِشَسته...!
مهرشو يکی ربوده...
عشقش و يکی شيکسته...
حالا اين دل کوچيکم..
خسته ه از همه دنيا !!!
راه برگشتی نداره..
مونده توی سوز و سرما...!!!
اون همش ميخواد بباره..
توو شبای بی ستاره..
آخه اين دل کوچيکم،ديگه هيچ راهی نداره...
پر غصه س پر درده...
مونده اين جا پشت نرده...!!!
ميدونه يه روز ميايی..
اين غم ها رو می زدايی...
منتظر مونده هميشه..
بی تو زندگيش نمی شه...
***
توی اين دنيای تاريک...
ميون اين همه دل ها..
دل من تنها نَشِسته...!!!
می دونس يه روز ميايی..
مهربونی رو مياری...
و غم ها رو ميزدايی..

۴ شنبه ۱۹ شهريور ۱۳۸۲ (ديروز)   ۴:۴۰

نمی دونم اين شعره از کجای مخم در اومدش...
هيچ اتفاق تازه ای نيوفتاده..!!!
واسه همينم واسم عجيبه اين شعره...
آخه من هر وقت يه اتفاق تازه می افته شعر گفتنم مياد...ولی اين دفه جلو کمپيوتر نشسته بودم...داشتم تایپ ميکردم که يه دفعه اين و نوشتم...

-- شیرین --
- ٤:٥٥ ‎ب.ظ , ٢٠ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -

بد جوری هوای کوه و جنگل زده به سرم...دلم می خواد برم توی يه کلبه وسط جنگل زندگی کنم...صبح با صدای پرنده ها و سوز سرد هوا از خواب بيدار شم و شب با صدای جير جيرک ها بخوابم...خيلی جالبه...ولی خب چرا بی خودی فکرش رو کنم؟ من که نمی تونم برم...هنوز سنم خيلی کمه واسه ی رفتن به اين جور جاها اونم تنهايی!

کاش يه پسر بودم...دنيای پسر ها خيلی راحت تر از دنيای ما دختر هاست...خيلی...   

ديگه نوشتنم نياد الان...برقيه اش رو می تونين از تو همين نوشته در بيارين...

-- شیرین --
- ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ , ۱٩ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -

-- شیرین --
- ٢:٤٧ ‎ب.ظ , ۱۸ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -

نمی دونم اين روزا چرا هر چی مينويسم ميگن دروغه ميگن تظاهره...

خسته شدم بابا...

ولم کنين...

اهههههههه

من همينم که هستم...

می خواين بخواين نمی خواين هم کسی مجبورتون نکرده به اينحا بياين...

 

-- شیرین --
- ٥:۱۱ ‎ب.ظ , ۱٧ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -

-- شیرین --
- ٩:۱۳ ‎ق.ظ , ۱٧ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -

هم اکنون،شبی بال گسترده بر آسمان های ديروز آبی ِمن اما

از آن شاعرانم که خورشيد را وقتی از آسمان رفت هم می پرستند...!

-- شیرین --
- ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ , ۱٦ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -

..........

-- شیرین --
- ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ , ۱٥ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -

باز امشب

   دل من ميگيرد با يادش...

            به دلم می گويم:

    خودمانيم،تو هم

              چيزی از فاصله ها می فهمی 

عليرضا سپاهی  

-- شیرین --
- ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ , ۱٥ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -

سلام...

دوباره برگشتم...

احساس ميکنم الان حالم يه ذره بهتره...

شايدم نه...

الان تنها چيزی که بهم آرامش ميده صدای شادمهره و آهنگ وبلاگم...

گل گلدون من شکسته در باد...

تو بيا تا دلم نکرده فرياد...

فعلا خدافظ 

-- شیرین --
- ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ , ۱٤ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -

امروز می خوایم بریم دریا...

شاید این بار خوش بگذره...

شاید حالم خوب شد...

من دیگه تا جمعه نمیام...

پس تا جمعه

-- شیرین --
- ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ , ٩ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -

کاش میشد بمیرم...

خسته شدم از این دنیا...

از این زندگی...

چرا هیشکی نیس بیاد منو بکشه و راحتم کنه؟

ها چرا هیشکی نیس؟

بیاین..

بیاین منو بکشین..

بیاین راحتم کنین...

بسم نیس؟

هر چی زجر کشیدم؟

هر چی غصه خوردم؟

هر چی گریه کردم؟

ها؟

بسم نیس؟

دلم میخواد الان 1 کارد بگیرم فرو کنم توو قلبم و خلاص...

کاش جرآت این کار رو داشتم...

ولی نمی دونم چرا هر وقت توو نظرم قطعی میشم یه حس غریب منو از انجام این کار منع میکنه...

هر چی میخوام این حس رو توو وجودم که الان پر شده از تیکه های یه دل نابود کنم نمیشه...

نمی تونم...

کاش میشد این دل رو از جا کند و انداختش جایی که دست هیچ بنی بشری بهش نرسه...کاش...

دل میخوام چی کار بابا؟

همون بهتر که دل نداشته باشم...

دل داشته باشم که چی بشه مثلا؟

که باز عاشق بشه؟

که باز خوردم کنه؟

که باز...

اصلا منه احمق رو چه به عاشق شدن؟

اصلا عشق و چه به من؟

؟

...

دیگه کم کم داره باورم میشه که دیوونه شدم...

ولی چه حیف...

چه دیر باورم شد...

کاش زود تر از اینا میفهمیدم...

وقتی یاد اون روزا می افتم گریم میگیره...

اخی چه روزایی بود...

همین چند ماه پیش بود...

می اومدم توو اینترنت بلکه اون باشه تا باهاش حرف بزنم...حرف از اون آینده ای که گفت کمکت میکنم تا بسازمش...حرف از غمهام...

حرف از تنهایی هام...

هنوز save اون چت ها رو دارم...

اخی چه دنیایی بود ولی حیف که زود نابود شد...

حیف...

فکر میکنم الان دیگه واقعا به یه روانپزشک احتیاج دارم...

واقعا یه جایه مخم ایراد پیدا کرده...یا شایدم یه جایه دلم..

نمی دونم...

ولی دلم نمی خواد برم پیش روانپزشک...

نمی خوام بهم بگن روانی...

نمی خوام بهم بگن دیوونه...

نمی خوام...

چون من فقط یه عاشقم یه عاشقی که از شدت عشق کارش به جنون کشیده...همین...

...

***

یه سوال دارم ازتون:

«واسه ی عشق هم درمانی هس؟

جز فراموشی؟ »

الان دنیا داره دور سرم میچرخه...

این دنیا هم بازیش گرفته ها!...

چه زمان هایی یادش می افته که باید بچرخه...

***

اون شب رو هنوز یادمه...

تا ساعت 9 صبح بیدار بودم...

نمی دونید چه شبی بوود...

پر ابر بود ولی ستاره ها اونقدر نورانی بودن که از پشت ابر ها هم می شد نورشون رو دید...

اون شب احساس بدی داشتم...

یه احساس غریب همراه خوشحالی...

تا صبح گریه کردم به یادش...

همش سرم گیج میرفت...

چشام سیاهی میرفت...

از اون موقع تا حالا کارم شده گریه...

کاش اون موقع اون mail رو بهش نمی دادم...

من اونو از خودم رنجوندم...

مجبور بودم اون حرفا رو بهش بزنم...

و اون چه راحت جوابمو داد...

چه راحت...

...

***

پاورقی:نمیدونم اینا الان حرفهای خودمه یا حرفهای یه عاشق که از شدت جنون نشسته پشت میز و داره تایپ میکنه...

این حرفا رو فراموش کنید...

همین طور هم شیرین رو...

از این به بعد این وبلاگ متعلق به یه دیوونه ی عاشقه که از دار دنیا فقط یه دل رو میخواست که متقابلا دوسش داشته باشه...

که اون رو هم بهش ندادن...

...

-- شیرین --
- ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ , ٩ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -

هوای گريه دارم

توو اين شب بی پناه

دنبال تو ميگردم دنبال يه تگيه گاه...

دنبال اون دلی که

تنهايی رو بشناسه دستای عاشق من

لبريز التماسه

....

الان بد جوری دلم ميخواد گريه کنم...نمی دونم چرا...

-- شیرین --
- ٥:۱۱ ‎ب.ظ , ٥ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -

واااااا....چرا فقط عنوان اومده؟!

۲ ساعت تایپ کرده بودم...

-- شیرین --
- ٦:۱٢ ‎ب.ظ , ۳ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -