. : اوهام : .

-- شیرین --
- ٩:۳٧ ‎ب.ظ , ۳۱ امرداد ۱۳۸٢ : نظرات () -

فراقت در دلم آتش به پا کرد            مرا در دست تنهايی رها کرد

دو صد نفرين به جان باغبانی         که گلها را ز بلبلها جدا کرد

                                              شاعر:؟

راستش من اين چند روزه نمی تونم بيام تو اينترنت...نوشته هام رو هم دوستم واسم آپ ديت می کنه...واسه همين آگه يهتون سر نزدم ناراحت نشيد...

-- شیرین --
- ٤:٠٥ ‎ب.ظ , ٢٦ امرداد ۱۳۸٢ : نظرات () -

می آيی...

می آيی...

از دور دستها

سالهاست که منتظر آودنت هستم

در کنار پنجره تنهايی...

به افق چشم دوختم تا بيايی و

آمدنت را نظاره گر باشم

حال که می بينمت

و حال که از دور دستها

صدای قدمهای سنگين و مردانه ات

را می شنوم...

نميدانم

چرا احساس می کن

هرچه به من نزديکتر می شوی

تو را از خود دورتر مب بينم

کاش مثل چندی پيش

من بودم و پنجره تنهايی ام

و انتظاری که هيچگاه به پايان نمی رسيد

-- شیرین --
- ٤:۱۳ ‎ب.ظ , ۱۸ امرداد ۱۳۸٢ : نظرات () -

سرم رو ميزارم رو ميز،سرش رو ميزاره...

توو چشمام زل ميزنه...

ميتوونم خودمو توو چشای سبزش ببينم...

سرش رو بلند ميکنه

هنووز دارم توو چشاش نگاه ميکنم،ولی

ديگه خودم رو توو چشاش نمی بينم،حاله غم نمی زاره

سرش رو برميگردونه

بغلش ميکنم

دو باره بهم زل می زنه.

چهره ام توو اشک چشماش غرق ميشه

ناراحته...

از چی؟

نمی دونم...

 بهش لبخند ميزنم،سرش رو بر ميگردونه

نمی توونم زجرش رو ببينم و ساکت بشينم...

معلم داره واسه خودش درس ميده

گرماده و گرما گير

چشمش روو تستها حرکت ميکنه(که مثلا من حالم خوبه و دارم گووش ميدم)

ميدونم حواسش يه جای ديگه ست

کجا؟نميدونم...

به نوشته هام نگاه ميکنه

اشک...

چشمهای سبزش قرمز ميشه...

می بوسمش...

بهم زل ميزنه...

ميخواد با چشماش با من حرف بزنه...

ولی...

ولی نمی تونه.

فقط بهم گفت ميترسم...

واسم شعر مينويسه for me

نميدونم واسه من ناراحته يا...

زنگ ميخوره...

ميخوام يه کاری کنم نميزاره

ميگه نابود ميشی...

راست ميگه ولی...

نميدونم ...

کارم به نفع اونه و...

دوسش دارم.ميخوام کارم رو انجام بدم.

نميزاره ميگه بد تر ميشه...

ميره و منو با غم و تنهايم تنها ميزاره...

 

-- شیرین --
- ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ , ۱٤ امرداد ۱۳۸٢ : نظرات () -

نمی خواستم نام چنگيز را بدانم

نمی خواستم نام نادر را بدانم

نام شاهان را

محمد خواجه و تيمور لنگ

نام خفّت وهچندگان را نمی خواستم

و جفت چشندگان را

ميخواستم نام تو را بدانم

و تنها نامی که ميخواستم ندانستم

شاملو

نکته:برای خواندن پا ورقی نوشته قبل لطفا آن را مارک دار کنيد.(البته اگر اشتياقی برای خواندن آن داشته باشيد)

 

-- شیرین --
- ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ , ۱۱ امرداد ۱۳۸٢ : نظرات () -

اَه ديگه خسته شدم...

به اون خدايی که نميشناسمش قسم خسته شدم ،خسته.

ديگه حالم از هر چی دين و مذهب به هم ميخوره.(قبلاً هم به هم ميخورد.)

نمی دونيد چه قدر از اين دين اسلام متنفرم.من نمی دونم چه جوری شد مسلمون شدم؟تا جايی که يادم می آد هيچکس تا به حال توو عمرم ازم نپرسيده که چه دينی رو ومی خوام داشته باشم؟.يا اصلا دلم می خواد دين داشته باشم يا نه؟از تظاهر کردن به مسلمون بودن هم بدم می آد.

ميگن: «اسلام دين عدل و عدالت و آزادیِ.»بابا چه عدل و عدالتی؟ چه آزادی؟ هر کاری که ميخوان انجام بديم مثل پتک ميکوبن توو کله هامون اگر هم بگيم انجام نميديم. يمگن اصلا به ما چه اوون دنيا ميرين تو جهنم. همش تهديد... تهديد... تهديد..تازه اگه مساله سر زنها و روسری هاشون باشه که جهنم رو توو همين دنيا واسمون ميسازن.  آخه اينم شد عدل؟! اينم شد آزادی؟!  مردم رو خر گير آوردن اين اراجيف رو توو کله هاشوون فرو کردن. کار چندان سختی هم نيست وقتی هيچکی  نه خدا رو ديده نه اوون بهشت و جهنم رو.مثل اينه که:

شما ها مثلا تا به حال منو نديدين(که البته واقعا هم نديدين) يه نفر بياد از من پيش شما خوب بگه بگه من مثل فرشته ها زيبام مثل گلا مهربونم و...شما هم که تا به حال منو نديدين خب کم کم با مرور زمان باورتون ميشه که من يه موجود پری مانندم.

حالا ديدين چه قدر راحته؟

می گن:«هيچ کسی نمی تونه مثل قرآن بی آره.» من نمی دونم آخهمگه اين قرآن چی داره به جز چند تا دستور و داستان از آخرت و قيامت و مهدی و...؟! دستور دادن و داستان نوشتن رو که هر کسی ميتونه انجام بده!مخصوصا اگه قوه تخيلش قوی باشه...هيچ کس هم که تا به حال به گذشته سفر نکرده ببينه اون جا چه خبره ۴ تا خالی بندی هم اگه از گذشته اضافه کنيم ديگه  محشر ميشه.

من و دوستام که لا مذهبيم شما چه طور؟

پا ورقی:دينی که آدم زورکی عضوش شده باشه که ديگه دين نيست زوره..

 

-- شیرین --
- ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ , ٩ امرداد ۱۳۸٢ : نظرات () -

آن چيزی که من از عشق فهميده بودم...

فقط در کتاب ها به چشم ميخورد.

هميشه آرزو داشتم:

«شاهزاده قصه هايم

همانقدر دووست بداردم

که من دوستش داشتم..»

ولی دريغ...

او نيز آرزو داشت:

«پری افسانه هايش

او را همانقدر دوست بدارد

که دوستش داشت.....

-- شیرین --
- ۱:۳۸ ‎ب.ظ , ٧ امرداد ۱۳۸٢ : نظرات () -

-- شیرین --
- ۳:٢٦ ‎ب.ظ , ٦ امرداد ۱۳۸٢ : نظرات () -

در دلم...

غمی بزرگ نهاده است به وسعت دريا.

در چشمانم...

شادی وصف ناپذيری می درخشد.

و در لابلای احساساتم...

جسدم پنهان است و رد پای يک قاصدک...

شاعر:خودم

نميدونم چه جوری از آب در اومده...ولي...

-- شیرین --
- ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ , ٤ امرداد ۱۳۸٢ : نظرات () -

یک تبسم زیرکانه و یک عروسک بازی کودکانه

کافی بودبرای عاشق شدنم و تو این کار را کردی...

و من مثل کودکی عاشقت شدم و مثل قصه پدر بزرگ

تو شدی شاهزاده سوار بر اسب سفید و من پری قصه ها

و چقدر ساده عاشقم کردی و از آن ساده تر رهایم.

«بمان شاهزاده زیبا!...من بی تو می میرم.»

خندیدی و گفتی:«بازی بود...»گفتم:«بازی زیبایی

بود،پس بیا بازی کنیم.»گفتی‌:«من دیگر بزرگ‌ شده ام،

من‌ دیگر بازی‌ نمی کنم.»گفتم:«مگر بزرگ‌ تر ها بازی

نمی کنند؟»گفتی:«بازی نه!زندگی‌ می کنند.»

گفتم‌:«پس بیا‌ زندگی کنیم،مثل بازی.»گفتی:

«زندگی بازی نیست.»

«پس حالا با عشق‌ تو چکنم؟»گفتی:«رهایش کن بازی

بود.زندگی کن.»گفتم:

«پس من تا‌ همیشه کودکت خواهم‌ ماند»

.

-- شیرین --
- ۱:٥۳ ‎ب.ظ , ٢ امرداد ۱۳۸٢ : نظرات () -