. : اوهام : .

متاسفانه

نمی توونم وارد وبلاگ ها بشم.حتی مال خودم.ايراد پيدا کرده.اميدوارم هر چه سریع تر درست بشه.

-- شیرین --
- ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ , ۳۱ تیر ۱۳۸٢ : نظرات () -

شيشه عشق پوسيد وقلب فرو ريخت

و روح در تاريکي جاده

به پرواز در آمد

.در پي عشق گم شده ميگشت

نگهها را درمينورديد و قلب ها را مي شکافت،

اما از عشق اثري نبود.

هر چه بود هوس بوود و هوس.

هر چه ميافت ترويز بود و ريا

و روح خسته دست از فلک کشيد،

به گووشه اي خزيد

و عشق را در وجود مرگ يافت

که بي هيچ هوسي او را در آغوش کشيد.

شاعر:؟

-- شیرین --
- ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ , ۳۱ تیر ۱۳۸٢ : نظرات () -

چه قدر بزرگ شدن بده.هميشه دلم ميخواد بچه بموونم(بزرگ بشم ولی رووحياتم مثله بچه ها باشه)بچه ها خيلی ساده اند. از بزرگ تر ها بدم مياد،چون مثل آفتاب پرست رنگ عوض ميکنن.(البته آدمايه خووبم پيدا ميشن).ولی بچه ها همه ی حرف ها و کاراشون از روی سادگيه.حتی اخمها و کينه هاشوون.            

توويه تمومه آدما از همه بيشتر به بچه ها علاقه دارم من عاشق بچه هام.بچه ها هم باهام خووب کنار ميان.هر کاری که ميگم تند تند انجام ميدن.(البته بعضی هاشونم خيلی لجبازن ها.)خيلی زود هم با من انس ميگيرند.(خداييش راست ميگم).

نميدوونم چرا شايد چون اوونا منو مثل خودشوون ميبينن.با اينکه ۱۳،۱۴سالمه ولی هنووز هم تويه دنيايه بچگيم غوطه ورم!دلم ميخواد هميشه همين طوری بمونم.البته اينو بگم من بدترين خاطراتم رو از بچگيم دارم.خاطراتی که هنوز که هنوزه منو زجر ميده.

دوران بچگی من،دورانی که همه با دوست و رفيقايه کوچولوشونن،به تنهايی گذشت.واسه يه بچه ۶،۷ ساله خيلی سخته که توو تنهايی بزرگ بشه.بزرگ شدنی که...

من کووچک ترين دختر خانواد موون بوودم.(توو خانواده پدری)همه با من ۲،۳ سال فاصله داشتن واسه همين هم توويه مهمونی ها من هميشه تنها بوودم.همه ميرفتن توو اتاق و منو راه نمی دادن به جرمه بچه بوودن.اوون موقه هميشه آرزو داشتم سالها تند تند بگذره تا من سريع تر بزرگ شم تا از تنهايی در بيام ولی هر چی بزرگ تر ميشدم بد تر ميشد...

واسه همين هم ديگه دلم نميخواد بزرگ شم.دلم می خواد تويه دنيايه بچگيم بمونم.توويه همون دنيايی که...

حالا ديگه من مووندم و تنهايی هام تنهايی که هيچ پايانی نداره هيچ...

 

 

-- شیرین --
- ٢:٢٦ ‎ب.ظ , ۳٠ تیر ۱۳۸٢ : نظرات () -

سلام به همه(البته اگه همه اي وجود داشته باشه)

من به پيشنهاد يه دوست خووب و صميمي که چشم نخوره خيلي با معرفته(جدي ميگم)يه وبلاگ ساختم.يعني خودش واسم ساخت.(دستش درد نکنه).من مي خوام اينجا واسه ي دلم بنويسم.درباره همه ي چيز هايي که توو دلم عقده شده،چيز هايي که نمي تونم با زبوونم بگم.

ميدوونم کمتر آدم عاقلي پيدا ميشه که بياد و اراجيف منو بخوونه.ولي خب با اين حال من مينويسم.حالا هر کسي که حوصله داشته باشه مياد ميخوونه،هر کسي هم نداشته باشه شانس آوردهبه هر صورت خوشحال ميشم نظر بدين.

جا داره اين جا از ? تا دوست خوب که به من حسابي کمک کردند تشکر کنم:

?ـنانسي جون که منو با وبلاگ ها آشنا کرد.

?-داش امير که به من توويه انتخاب اسم و...خيلي کمک کرد.

منتظر نظرهاي خووبتون هستم.

-- شیرین --
- ٩:٤٥ ‎ب.ظ , ٢٩ تیر ۱۳۸٢ : نظرات () -

جاست فور تست ...!!

-- شیرین --
- ٧:٥٠ ‎ب.ظ , ٢٩ تیر ۱۳۸٢ : نظرات () -