بعضی چیزها قیمت ندارد.مثل من ، مثل مادرم ، مثل احساساتم ، مثل تو... الکی که نیست.بیاندازمشان این سر دنیا بروم آن سر... یک خسته گنگ.یک خسته گی وحشتناکی که در من رخنه کرده از عصر و اون تماس وحشتناک.که من هنوز دستام می لرزه ، که من هنوز اشکام می آد..که من هنوز آروم نشدم و بد جور احساس منگی می کنم.بد جور... تا تو هزار فرسنگ فاصله است از اینجایی که من هستم...تا من فقط یک نگاه لازم است از آنجایی که تویی. نگاهت را به من بده..نگاهت را به من بده.. یک راهی ازین خراب شده ی لعنتی پیدا کن. یک جورهایی یک جاده ی رو به بینهایت است اینجا که ایستاده ام و آینده ای که رو به رویم است... روشن و تاریک و خاکستری. من از کشور لعنتی ام می ترسم.من از اینجا متنفرم... اینجا احساس خفقان می کنم.من اینجا نفس ام بالا نمی آید..من اینجا تنگم است..مرا رهایی باید از این بندی که به پایم بسته اید... لعنت بر شما.لعنت ابدی بر شما..باشد که دوزخ از شما چه سازد... پ.ن :زمستان وقتی شروع می شود که تو دستانت را ، چشمانت را ، از من ، دریغ می کنی .. خستگی وحشتناک و لذت بخش کار..چشمای نیمه بسته ی من پشت مانیتور و شب یلدایی که واسه ی من هیچ وقت نمی آد..چون که زندگیم همه اش روزه...روووووز..... نه یک دل،نه هزار دل.همه دلهای عالم...همه دلها رو می خوام که عاشق تو باشم بعدش یکهو طوفانیست از هزار سالی که در ذهنت ساخته ای و همه هجوم می آورند به لحظه و یکهو فرو میریزند.هزار سال با تو...بعد ترش کویریست بی انتها.بدون سایه ی نزدیکی ، بدون دست گرمی.بدون آغوشی و من همه اش تصویر آرزوهاییست که واقعی شان نکرده ام.از دیدن اتاق جدید بگیر تا آخرین بوسه ! کلاه ها و کتاب ها و بقیه ی درست کردنی ها پیش کش ام...
- ٢:٤۳ ق.ظ , ٢٧ دی ۱۳٩٠ :
نظرات () -
- ۱٠:۳٠ ب.ظ , ۱٧ دی ۱۳٩٠ :
نظرات () -
- ۱٢:٠٢ ق.ظ , ۱٥ دی ۱۳٩٠ :
نظرات () -
- ۱۱:٥٢ ب.ظ , ۱٤ دی ۱۳٩٠ :
نظرات () -
- ۱۱:۱۱ ب.ظ , ۳٠ آذر ۱۳٩٠ :
نظرات () -
- ٢:٤٦ ب.ظ , ٢٦ آذر ۱۳٩٠ :
نظرات () -
- ٦:۳۳ ب.ظ , ٢٥ آذر ۱۳٩٠ :
نظرات () -
-- شیرین --
-- شیرین --
-- شیرین --
-- شیرین --
-- شیرین --
-- شیرین --
-- شیرین --
