پست 3 خردادم را خواندم.بعدش دیدم نفسم بالا نمی آید.نفس ام همین حالا که نشسته ام زیر این سقف و 2 صبح است و ولی عصر و خاطره هایش در 5 قدمی ام است بالا نمی آید.چه رسد به روزی که فرسخ ها با ولی عصری که مال من است فاصله دارم.مطمئنم که قلبم اگه برای همیشه نایستد ها ، حتما چند تپشی را جا می گذارد. اصلا باد کرده ام نفسم بالا نمی آید.بس که این خاطره های شیرین از تو درد دارند در من در هزار ساله گی ام ! تمام ترس من این است یک شب بخوابم و صبح رخسار تو را به یاد نیاورم. تا می توانم تماشا خواهم کرد هر چیزی را تماشا خواهم کرد چشمهایم رو به شب میروند ترسم بیهوده نیست من میترسم از احتمال ندیدن تو می ترسم. آغوش تو، 17 اردیبهشت 1391 ، روز توت فرنگی است.مورخان بنگارند ! بعله ! من فقط صدایت می کنم که "جانم" گفتن هایت راه گلویم را باز کند.و می دانم که نگاهت آخر این قصه ویرانم خواهد کرد.خوب می دانم. پ.ن : وقتی معشوق ات فیس بوک ندارد ، پست ها را اینجا می گذاری که او بخواند ، و آنجا که همه ی دنیا بخوانند و از حسادتشان بمیرند که همچین معشوق ای دارم من. من یک عالمه اشک اضافه آورده ام که جایی برایشان ندارم و همه اش سرازیرند از من.من یک عالمه همه ش در حال ترکیدن ام و هی نمی دانم پس این آخر خط لعنتی کجاست که بعدش حد اقل تمام شوم.بروم خودم را از بلند ترین ساختمان شهر به پایین بیاندازم و فکر کنم که پرواز می کنم.... اه !
- ۱:٥٧ ق.ظ , ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ :
نظرات () -
- ٩:۳٧ ب.ظ , ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ :
نظرات () -
مثلث برمودای من است.
که همه ی درد های دنیا را می بلعد و امن ام می کند.
آغوش تو ،
مثلث برمودای من است.
- ۱:٠٦ ق.ظ , ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ :
نظرات () -
- ۱٢:٢۳ ق.ظ , ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ :
نظرات () -
- ۱٢:٤٤ ق.ظ , ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ :
نظرات () -
- ۱٠:۳۳ ب.ظ , ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ :
نظرات () -
-- شیرین --
-- شیرین --
-- شیرین --
-- شیرین --
-- شیرین --
-- شیرین --
